تبليغاتX
بالا بلاگ

بالا بلاگ

می نویسم برخی از نوشتنی ها را

منفی 18 = منفی 10

لطفا این مطلب شرم آور را خودتان یواشکی بخوانید. (لینک مطلب)

بله همین طور که مشاهده می کنید سن حاملگی در انگلیس به ۱۰ سال رسیده است. آمارها می گوید که از سال ۲۰۰۲ تاکنون ۶۳۴۸۷ حامگی در دخترهای زیر ۱۵ سال در انگلستان به ثبت رسیده. یعنی هر روز ۲۳ دختر زیر ۱۵ سال بر اساس قوانین آزاد اندیشانه حامله شده اند.

همچنین در سال گذشته ۴۰۰۰۰ انعقاد نطفه در سن زیر ۱۸ سال در انگلیس به وقوع پیوسته است.

- نتیجه روابط آزاد و آزادی انسان آزاد در زندگی فردی آزاد در جامعه آزاد را مفصلا دوباره آزادانه بخوانید.

- لطفا یکبار دیگر هم بخوانید!

حد و مرز این آزادی ها تا کجاست؟ اینجاست که انسان پی می برد که ۱۸- = ۱۰-

پی نوشت: درسته که اینجا خانواده رد میشه اما این خبر اینقدر شوک آور بود که ما فکر کردیم خانواده رد نمیشه.

بعدا نوشت مهم: چندتا از دوستان من جمله پوری خان نتوانسته اند لینک مطلب را به دلیل "فیلبوق" بخوانند. بنا به درخواستشان صفحه ای ایجاد کردم.  اینجا را بخوانید.


سه شنبه بیستم بهمن 1388 |

بابا

امروز روز توست. خدا را هزاران هزار بار شکر که تو هستی و سایه ات بالای سر ماست. نعمت بودنت قابل شکرگزاری نیست. همیشه زنده و سالم و پایدار باشی.

تولدت مبارک پدر عزیزم!


دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 |

حسن جان!

متن نامه حسن خمینی به ضرغامی

حسن آقا جان!

ای کاش به جای اینکه از منابع موثق می شنیدی خودتان در عوض دیدن رسانه های ماهواره ای آنتن تلویزینونتان را به سمت رسانه ملی می چرخاندید خود می دیدید که شنیدن کی بود مانند دیدن.

اینجا که گفته اید : (اينجانب جناب‌عالي را از علاقمندان امام راحل مي‌شناسم و به حکم وظيفه فرزندي امام نسبت به اين اشتباه فاحش صداوسيما و تصميم گيرندگان چنين موضوعاتي، اعتراض جدي دارم) من هم عرض می کنم:

پسر نوح با بــــدان بنشست      خـــــاندان نبـــوتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند     پی نیکان گرفت و مردم شد

انقلاب کردیم که روابط پدر و پسری حذف شود حسن! خطرناکه حسن!

بعد نوشت: پاسخ ضرغامی به سید حسن


یکشنبه هجدهم بهمن 1388 |

به حمید

ساعت ۲ داشتیم از کشک بادنجان و عدس پلو حرف می زدیم. از چلوکباب برگ و کوبیده که حتما باید در رستوران خوب خورده شود. از دیر آوردن غذا توسط این کترینگ هایی که سرشان در این کسادی بازار به قدری شلوغ است که هرچه از کیفیت غذا و سرویس بکاهند و بر قیمت آن بیفزایند باز هم باید فعله ای را به فعلگی بگیرند تا سرشان را برایشان بخارانند.

می دانم که وبلاگم را دیگر نمی خوانی. بعد از جریان انتخابات وبلاگم را در ریدرت "آنسابسکرایب" کردی و مرا از "اد لیست" وبلاگ و "فید" "فرند فیدت" هم پرت کردی بیرون تا اینطوری شاید کلامی غیر از آنکه دوست داری بخوانی نخوانی. اما این مطلب را دارم برای تو می نویسم.

ساعت یک ربع به سه که هنوز این کترینگ نامرد غذایمان را نیاورده بود٬ زنگ که زدی و گفتی: "عماد! پدرم فوت کرد" ماندم. باور کن نمی دانستم باید چکار کنم. سراسیمه خودم را رساندم به اتاقت و چشمان خیست مرا از خود بیخود کرد.

حمید جان! تسلیت مرا بپذیر. خداوند پدرت را قرین رحمت واسعه خودش قرار دهاد! آمین!


شنبه هفدهم بهمن 1388 |

دیوانه - قسمت اول

همین طور دست به جیب و کفش کشان راه می رفت و بلند بلند فکر می کرد٬ مشغول نشخوار آدامسی در دهان گشادش بود و در لابلای افکار بلند بلندش غر هم میزد. اصلا حواسش به مردم توی خیابان نبود که چطور او را ور انداز می کردند و در افکارشان او را دیوانه ای می پنداشتند که می بایست حداکثر فاصله را از او بگیرند و سریع از کنارش عبور کنند. گاهی بد و بیراهی٬ چیزی هم می گفتند و جلدی در بین جمعیت غیبشان می زد.

همین که به خودش آمد دو سه تا فحش چارواداری نثار همه شان کرد و رفت سمت سقاخانه ای که از چهار جهتش چهار تا شیر آب زده بود بیرون. شیرها همه پشت نرده هایی نصب شده بودند و مثل زندانی ها انگار داشتند می گفتند پوسیدیم از بس پشت این میله ها ماندیم. اما کسی به دادشان نمی رسید. چهارتا زنجیر هم قرار بود که چهار تا کاسه برنجی را وسط زمین هوا نگه دارند. اما سه تا از کاسه ها پس از آویزان شدن و در معرض انظار عمومی قرار گرفتن به اجسادشان هم رحم نشده بود و مانده بود یک کاسه برنجی کثیف که همین طوری داد می زد که اگر آنفولانزای خوکی و خری و مگسی و ایدز و تیفوس می خواهی بیا به من دست بزن. کاسه را گرفت دستش و از لای میله ها گرفت زیر شیر آب. نکرد لا اقل یه دفعه آب را تو کاسه دور بچرخونه بریزه دور. همون بار اول کاسه را چسبوند رو لباش و آبها را لا جرعه سر کشید. کاسه را همون طوری ول کرد و صدای ونگ و دنگ کاسه که می خورد به دیوار سقاخانه رفت هوا. با آستین چرکش سبیلای پر پشت و دهنشو خشک کرد و راهشو کشید و رفت لای جمعیت.

کفری بود. آب که خورده بود آدامسش حسابی سفت شده بود. همین طور بی هوا تفش کرد بیرون. آدامس رفت و یک چرخی تو هوا زد و نامردی نکرد و افتاد رو دست یه خانمی که بغل دست یه مرد چارشونه سبیل کلفت شونه به شونه از روبرو داشتند می آمدند. مرد چارشونه منتظر نشد مشتش ناغافل شد مهمون پای چشم راستش و نقش زمین شد. مرد چارشونه نعره زد: دیوونه زنجیری از کدوم تیمارستان فرار کردی؟ اینو زدم که بدونی خیابون جای دیونه ها نیست.

درد از پای چشمش رفته بود تو فرق سرش جا خوش کرده بود. صداش در نمی آمد. مرد و زن راهشون را کشیدند و رفتند. یکی دو نفر رفتند به سمتش. زیر بغلشو گرفتند و کشون کشون بردنش زیر سایه سایبون یه مغازه و یکیشون دوید تو مغازه و جلدی با یه لیوان آب اومد جلوش نشست. دستشو از رو چشمش کشید کنار و گفت ببین نامرد چه جوری زده این بدبختو...

ادامه دارد


چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 |

بازگشت

برخاست. باید بر می خاست٬ در یک حرکت محکم و مردانه. باید هم مردانه بر می خاست. نگاه نافذش را به دور دستها دوخت٬ جایی که کمر زمین قوس برداشته بود تا جلوی نگاه های نافذ را بگیرد. دست راستش را که در امتداد پاهایش مانند یک نظامی شجاع٬ استوار و کشیده نگه داشته بود با خشم فرو خورده اش محکم گره کرد٬ دست چپ را مماس ابروان ضخیم و مردانه اش بالا برد بلکه چند قدمی را بیشتر بتواند نظاره گر باشد. پلک های چشمان درشت و سیاهش را تا جایی که میشد تنگ تر کرد شاید ببیند آنچه را می بایست می دید. هرچه بیشتر سعی می کرد کمتر می یافت. سخت بود. و براستی هم سخت بود. و حق داشت و جدا هم حق داشت. باید کاری می کرد...

کم کم لرزشی سابقه دار گام های استوارش را کندتر و کندتر می کرد. کودکی هایش را به خاطر می آورد. فریاد های مادرش. سخت بود. همه چیز سخت بود. اما چاره ای نداشت. پسر تو بزرگ شدی. باز هم نمی توانی جلوی خودت را بگیری. خجالت بکش. اینها صدای مادرش بود که از دوران کودک در حافظه بلند مدتش ضبط شده بود.

ایستاد. قرمز شد. نگاهش را به زیر انداخت. کار از کار گذشته بود. شلوارش خیس بود. خیس خیس!


دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 |

ابدی

برگشت و به پشت خوابید٬ نفس عمیقی کشید و بلافاصله همه هوایی را که فرو برده بود بیرون داد٬ لبخندی زد و چشمهایش را بست.

چشمهایش را بست و لبخند از روی لبهای زیبایش محو نشد.

زیبایی دو چندانی داشت در لبخند شیرینش٬ در پلک های بسته اش.

حیف بود که این منظره زیبا از تابلو سه بعدی اتاق پاک شود.

تصمیمی برای ابدی شدن٬

آرام باش و راحت. آرام ...

با لبخند٬ آرام٬ دلنشین

ماندنی خواهد شد این صحنه رویایی خیال انگیز

...

بیا ببین چه عکسی شد. محشری تو محشر ....


یکشنبه یازدهم بهمن 1388 |

پنجاه سالگی زودرس

به همین منوال اگر پیش برود٬ احتمالا تا سه چهار سال دیگه پنجاه ساله میشوم. نه اصلا تعجب نکنید. وقتی امسال که سال ۸۸ باشد دارد تمام می شود ولی من فکر می کنم که همین یکی دو ماه پیش بود که پای سفره هفت سین نشسته بودیم و یا مقلب القلوب می خواندیم بلکه حالمان امسال به احسن حالها تبدیل شود٬ زمانی که در بهمن ۸۷ هم دقیقا همین فکر را در مورد سال تحویل ۸۷ می کردم٬ پس حکما سه چهار سال دیگر که چه عرض کنم٬ یکی دو سال دیگر پنجاه را هم رد می کنم بدون آنکه بفهمم چل چلی چیست و چه دورانی دارد. چل چلی نکرده رسیدیم به پنجاه و لابد فشار هم به قول آن حکیم فرزانه می آید به چند جا! ای روزگار می بینی؟

           عمر برف است آفتــــاب تموز         اندکی ماند و خواجه غره هنوز
        ای که پنجاه رفت و در خوابی        مگر ایـن پنج روزه دریـــــابی


چهارشنبه هفتم بهمن 1388 |

زلزله

این خبر را که خواندم شعر زیر همین طوری یهو اومد:

همین طوری که در نت می چریدم
خبرها از زمین لرزه بدیدم

خبرها از هائیتی٬ کوه فیروز(۱)
خبر از لرزش دائم شب و روز

ز مرد و زن شده کشته هزاران
نمانده مر کسی از جمله یاران

شده کشته فقیر و زار و پولدار
اگر مانده کسی او هست بیمار

دگر برپا نباشد پارتی و دنس
شده خاموش ناگه پرتوپرنس(۲)

اوباما در نقاب یاری و Help
فرستاده هزاران Soldire و Perp*

در این اثناء که فکر هایتی بودم
خبرهایی ز عکّاشه شنودم

همین بهرام عکَاشه که باباست(۳)
برای زلزله ایران شناساست

بابا بهرام گفته زود باشید
مبادا مردنی چون دود باشید

بباید تخلیه تهران همین حال
نکن بچه٬ بشین! اینقدر نکن قال

بگفته گر بلرزد پای این تخت
نه من مانم نه تو نه بند این رخت!

خلاصه خواندم و ترسیدم از آن
که گر رقصش بگیرد شهر تهران٬

نه محمودی بماند نه حسینی(۴)
نه شیخ(۵) و شاب(۶) و نه پور خمینی(۷)

نه سبزی ماند و نه جنبش آن
دو میلیون کشته ای ماند به تهران

خدا بر ما نیارد این چنین روز
که بد دردی بود بر دل چنین سوز

از آن پس قدر یکدیگر بدانیم
سرود دوستی٬ وحدت بخوانیم

همه یکدل شوند و یار و غمخوار
بدون قهر و کین بر هم مددکار

خداوندا تویی بالا سر ما
به غیر از زلزله حکمی بفرما!

بفرما تا که کینه رخت بندد
که لبهامان به روی هم بخندد

خوشا روزی که دلهامان یکی شه
بدون زلزله ایران یکی شه

خوشا ایران به رنگ پرچم حر
ز ترک و کرد و فارس و عَرْبی و لر

عماد - ۴/۱۱/۱۳۸۸

 

--------------------------------------------------------------------
(۱) فیروز کوه
(۲) پایتخت هائیتی
(۳) بهرام عکاشه پدر زلزله شناسی ایران می باشند.
(۴) منظور میرحسین است دیگر بابا!
(۵) شیخ اصلاحات
(۶) بر و بچه های جوون اینوری و اونوری
(۷) آ سد حسن خمینی
*perpetrator=Perp = مجرم


یکشنبه چهارم بهمن 1388 |

اعتراف

قسم به حرف حرف کلمات! قسم به کلمه کلمه جملات! و قسم به جمله جمله مکتوبات! حرفی نیافتم تا کلماتی بسازم که با جملاتش احساسم را برایت مکتوب کنم.


شنبه سوم بهمن 1388 |

عماد

در باره خودم:
اینجا نیامده ام بمانم که دنیا جای ماندن نیست چرا که خود نیز محکوم به فناست. حکایت، حکایتِ نی جدا افتاده از نیستان است. بریدندم از نیستان وجود در گرمای تند مردادماه تهران. نه به خواسته خود آمدم و نه به تصمیم خود می روم. اما می دانم که این رسم روزگار است. روزی می آیی و روز دیگر می روی. معتقدم که می روم اما نابود نمی شوم. می روم تا به نیستان بازگردم. مسافرم. مسافری از بالا به بالا:
ما ز بالاییم و بالا می رویم

پیوندهای روزانه

سایت سازگارا هک شد!

مقايسه واكنش موسوي و الگور به اعلام پيروزي رقيب

کمپین یک میلیون امضا برای دیوار فولادی مصر در مرز نوار غزه

زبان آموزی صوتی

فلشی زیبا - مقایسه اندازه باکتری و سلول و ویروس و ... اتم

مطالب قبلی

منفی 18 = منفی 10

بابا

حسن جان!

به حمید

دیوانه - قسمت اول

بازگشت

ابدی

پنجاه سالگی زودرس

زلزله

اعتراف

آرشیو

بهمن 1388

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

پیوندها

قرآن کریم

نرگسی

طرح فاطیما (حمایت از دختران فراری)

محمدعلی ابطحی

جنبش سبز علوی

روزنگار جنون

کافه پیانو - فرهاد

وزن

موسیو گلابی

دلا و زندگی

درخت بدون سایه

توکای مقدس

اسکیس

رختکن

دلتنگی های پشت باجه

یادداشت یک تارای بی پروا

درد دل های یک دیلماج

نوستالوژی

پورپدر

آرامگاه مجازی

جدول تناوبی عناصر آنلاین

امکانات

RSS 2.0

RSS

خجسته باد این پیروزی

<