تبليغاتX
بالا بلاگ

بالا بلاگ

می نویسم برخی از نوشتنی ها را

خوشمان آمدانه!

درسته که صفر و یک بودن بده و آدم نباید مطلق نگاه کنه. یا اینکه آدما نه سیاهن و نه سفید بلکه بیشتر خاکسترین از طیفهای روشن روشن تا تیره تیره. اما من هیچگاه عملکرد البرادعی را نفهمیدم. همیشه دو پهلو. همیشه کنایه. صراحتا اعلام می کرد در برنامه هسته ای ایران هیچ گونه انحرافی نیست اما آخرش می گفت شاید در آینده انحرافی باشه. من که نمی دونم! آقای البرداعی رفتی! اما من یکی که دل خوشی ازت ندارم اگه صراحتا و به دروغ می گفتی اینا دارن بمب اتم تولید می کنن خیلی بهتر از این سیاسی بازیهات بود. همیشه یکی به نعل زدی یکی به میخ.

اقدام دولت آقای احمدی نژاد برای تصویب طراحی و ساخت ده تا مثل سایت نطنز واکنشیه به همین نعل و میخ یا به قول اونوریا چماق و هویج. من از همین چیزاست که خوشم میاد. هرچند ممکنه که هزینه سنگینی هم برامون داشته باشه. اما تاکتیک عقب نشینی جلوی دنیای متمدن دو روی دروغگو با سیاست های چندگانه در برابر کشورهای مختلف اصلا کارساز نیست. باید حریف را سورپرایز کنی. باورشون نمیشد بعد از مصوبه اخیر شورای حکام برای تعطیلی سایت فردو حالا حرف از ده تا سایت دیگست. خلاصه که خیلی خوشمان آمد. آفرین به این واکنش!

 

پی نوشت: خیلی از این شعر خوشمان آمد:

خيس از مرور خاطره هاي بهار بود
ابري كه روي صندلي چرخدار بود

ابري كه اين پياده رو او را مچاله كرد
روزي پناه خستگي اين ديار بود

آن روز ها كه پاي به هر قله مي گذاشت،
آن روز ها به گرده طوفان سوار بود

حالا به چشم رهگذران يك غريبه است
حالا چنان كتيبه زير غبار بود

بين شلوغي جلوي دكه مكث كرد
دعوا سر محاكمه شهردار بود

آن سوي ، پشت گاري خود ژست مي گرفت
(مرد لبو فروش ، سياستمدار بود)

از«جنگ و صلح» نسخه كه پيچيد ادامه داد:
«اصرار بر ادامه جنگ انتحار بود»

اين سو يكي كه جزوه كنكور مي خريد،
در چشمهاش نفرت از او آشكار بود

مي خواست كه فرار كند از پياده رو
مي خواست و به صندلي خود دچار بود

دستي به چرخ ها زد و سمت غروب رفت
ابري فشرده در صدد انفجار بود

خاموش كرد صاعقه هاي گلوش را
بغضي كه روي صندلي چرخدار بود

سروده «حسن صادقي پناه»  به نقل از فارس.


دوشنبه نهم آذر 1388 |

بیا خورشید و ...

وقتی آسمان گرفته و ابری است٬ هنگامی که فضا را مه گرفته٬ آن زمان که تا چند قدمی را بیشتر نمی توان دید٬ زمانی که زمین خیس و لغزنده است و هر آینه امکان دارد که بلغزم٬ هنگامه ای که احساس می کنم دل خورشید گرفته و می خواهد رخی بنمایاند اما ابر سیاه مقتدرانه جلویش ایستاده و نمی گذارد گرمایش را بر دستهای پر نیاز درختان ببخشد٬ در آن هنگام انتظار برایم پر معناتر می شود.

روزهای ابری پاییزی روزهای غمین و سرد انتظار گرمی توست. انتظار دور شدن ابرها و از بین رفتن غبار و آمدن نور.

بیا خورشید و سرما را بدر کن ...


یکشنبه هشتم آذر 1388 |

نهم دهم

- روز نهم ذیحجه روز خودشناسی و خداشناسی است. همنوا با امام حسین دعای روز عرفه را که خواندید مرا هم دعا کنید.

- عید قربان بر شما مبارک باد.

- عذرم را بپذیرید که بدلیل مشغله زیاد در این چند روزه مطلب درست و درمانی ننوشتم.


پنجشنبه پنجم آذر 1388 |

غیبت

همه می آییم و همه می رویم. حتی بی اعتقادترین افراد به مساله "معاد" اولین مرحله ورود به معاد را که همان مرگ است نمی توانند انکار کنند. چرا که روزانه هزاران هزار انسان در اثر امراض گوناگون٬ تصادفات و بلایای طبیعی و غیر طبیعی می میرند. یعنی علائم حیاتی را از دست می دهند. همانند یه تکه سنگ. حتی از آن هم بدتر. چرا که پس از گذشت زمان کمی آنچنان بوی تعفنی می گیرند که کسی را یارای ایستادن و نظاره کردن آنها نیست. حتی نزدیکان آنها هم نمی توانند این وضعیت را تاب و طاقت بیاورند. این واقعیتی است که رد خور ندارد. به قول معروف شتری است که در خانه همه می خوابد. دیر یا زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. به قول قرآن هر نفسی طعم مرگ را می چشد.

کردان هم طعم مرگ را چشید. من نیز خواهم چشید. و امروز تشییع شد. خواستم در همین جا بگویم من از حق خودم در برابر وی گذشتم. امیدوارم او نیز مرا ببخشد. چرا که پشت سرش زیاد نوشتم و خواندم و گفتم و شنیدم. من از او طلب بخشش می کنم و از خدا می خواهم که مرا ببخشد. زندگی ارزش این همه بدگویی را ندارد. زندگی خیلی کوتاه است. کوتاه تر از اینکه فکرش را بکنیم. خداوندش بیامرزاد!


سه شنبه سوم آذر 1388 |

برای تو

اگر قرار باشد روز کاری بکنم٬
اگر روزی قرار باشد حرفی بزنم٬
اگر روزی قرار باشد چیزی بنویسم٬
اگر قرار باشد روزی اسمی را صدا بزنم٬
اگر قرار باشد کسی را فریاد کنم٬
اگر قرار باشد دلدادگی نمایم٬
اگر روزی قرار باشد به خود بیایم

                             جز برای تو نباید باشد.

                                                           کمکم کن!


شنبه سی ام آبان 1388 |

از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان ...

فوری!

ختم قرآن برای آقای کوچک (دانیال) برید به سایت نرگسی .

 


چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 |

گمشده 25 ساله

سالها پیش یعنی زمانی که آخرین نسل دایناسورها در انقراض بود من برای جشن تولد ۶ سالگیم یک نوار قصه هدیه گرفته بودم. اینکه این نوار قصه را چه کسی به من هدیه داد در تاریخ و در حافظه تاریخیم ثبت نشده و احتمالا مهم هم نیست. مهم این است که روی جلد این نوار عکس زورو بود. و یکی از داستان های زورو با صدای دوبله کنندگان فیلم زورو در آن روایت میشد. اما این همه داستان نبود. طرف دیگر نوار داستانی بود به نام "رامین و رامش در جنگل". این قصه را که تا آخر نوار دنبال می کردی در آخر نوار می گفت پایان قسمت اول. قسمت دوم را در کاست بعدی ما گوش دهید.  

در عالم بچگی بارها و بارها رامین و رامش را گوش کردم بلکه تغییری صورت دهد. اما حیف! داستان فقط و فقط تا اینجا ادامه پیدا می کرد که آنها در جنگل به دنبال سگشان می دوند و گم می شوند و ادامه داستان در نوار بعدی بود. روزها و هفته ها دغدغه ذهنیم پیدا شدن سگ رامین و رامش و گم شدن آنها در جنگل بود. آیا اونا راه خونه را دوباره پیدا می کردن؟ هیچگاه قسمت دوم نوار به دستم نرسید و همین شد یکی از خاطرات تلخ دوران کودکی. نمی دانم چرا هیچ وقت به کسی نگفتم قسمت دومش را برایم بخرد. انگار این بغض باید سالها در کنج دلم باقی بماند.

شبها سارا از من می خواهد که قصه ای برایش بگویم. من هم که جز چند قصه چیز دیگری بلد نیستم. این بود که تصمیم گرفتم قصه های دوران کودکیم را از اینترنت پیدا کنم و شبها به جای اینکه من برای سارا قصه بگویم موبایلم برای هر دویمان داستان بگوید تا خوابمان ببرد. اول رفتم خانم حنا و لوبیای سحرآمیز را جستجو کردم. عاشق این قصه بودم. چند شبی من و سارا با این قصه سرگرم بودیم. سارا خیلی ذوق می کرد. از سر شب انتظار می کشید تا هنگام خواب ببیند چه بلایی قرار است سر حسن و خانم حنا بیاید....

امروز به طور کاملا اتفاقی لینک رامین و رامش در جنگل را پیدا کردم. هر دو قسمتش را. گمشده ۲۵ ساله ام پیدا شد! حالا نمی دانم چه کنم؟ گوش بدهم. یا بگذارم با سارا با هم گوش بدهیم؟

الان بعد از این همه سال آن عقده دوران کودکی مرا پر از هیجان کرده. چقدر راحت خوشحال می شوم! هنوز کودکم. حتی با بودن سارا و ساینای عزیزم.


دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 |

عمادیسم!

من نوشتم. پس هستم!

یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 |

داستانک تلفنی

مکان : اینجا

زمان : حوالی ساعت ۱۱ صبح روز دوشنبه ۱۸/۸

منتظرم بعد از ۳ روز کامل بی خبری از اروپا ساعت ۱۱ شود٬ بلکه این اجنبی ها بیایند سر کارشان حداقل چند ایمیلی رد و بدل کنیم و شاید یکی دو تا تلفن هم بزنیم ببینیم وضعیت کار تا کجا پیشرفت داشته...

چی شد؟ فلانی اینترنت تو هم قطعه؟

آره.

تو چی؟

آره.

تلفن ها چرا قطعه؟

۲ ساعت بعد...

مکان: سر کوچه اینجا. عده ای دارند به کابل های تلفن ور می روند. می گویند تا ۳ روز دیگر تلفن هاتان قطع است. چرا؟ به خاطر کابل کشی.

من :

۴ ساعت بعد ...

من:  

فردای دوشنبه ...

من:  

پس فردای دوشنبه ...

ساعت ۹ صبح. من:  

ساعت ۱۱ صبح. سرایدار می گوید آقای مخابراتی گفته شانس بیاورید ۵ شنبه بعد ازظهر تلفنتان وصل میشه.

من:  

ساعت ۱۲ ظهر : سرایدار می گه اگه یه چیزی بهش بدیم گفته خط شما را وصل می کنم. باشه بگو خط فلان را وصل کنه.

ساعت ۲ بعد از ظهر خط فلان وصل شده. اینترنت ADSL مان راه افتاد.

من: خوب شد یه چیزی دادیم به این نامردا ...

ساعت ۴ و نیم بعد از ظهر ...

همه خط ها وصل شد.

من:  نامرد الکی ازمون پول گرفت!

 


چهارشنبه بیستم آبان 1388 |

به شما

به شمایی که پناهتان دادیم٬ آبی دادیم و آب قندی٬ دستمالی دادیم و مامنی برای استراحت:

اصلا فکر نکنید منتی بر شما دارم. نه وظیفه انسانیم بود که شمایی که می ترسیدید٬ شمایی که کتک خورده بودید و شمایی که دلهره داشتید را به حکم انسانی و امور بشر دوستانه! و وظیفه دینیم کمک دهم. اما بدانید:

یک ذره به حرکات و روشها و شعارهایتان اعتقادی ندارم.

دولت سبز ملی تان مال خودتان.

جمهوری ایرانیتان هم ارزانی خودتان و دوستانتان!

این را گفتم که یک وقت فکر نکنید هر کس به شما پناه داد با شماست!


شنبه شانزدهم آبان 1388 |

عماد

در باره خودم:
اینجا نیامده ام بمانم که دنیا جای ماندن نیست چرا که خود نیز محکوم به فناست. حکایت، حکایتِ نی جدا افتاده از نیستان است. بریدندم از نیستان وجود در گرمای تند مردادماه تهران. نه به خواسته خود آمدم و نه به تصمیم خود می روم. اما می دانم که این رسم روزگار است. روزی می آیی و روز دیگر می روی. معتقدم که می روم اما نابود نمی شوم. می روم تا به نیستان بازگردم. مسافرم. مسافری از بالا به بالا:
ما ز بالاییم و بالا می رویم

پیوندهای روزانه

فلشی زیبا - مقایسه اندازه باکتری و سلول و ویروس و ... اتم

روزشمار زندان از عضو مشارکت

نتایج نظرسنجی یک موسسه آمریکایی درباره ایران

مطالب قبلی

خوشمان آمدانه!

بیا خورشید و ...

نهم دهم

غیبت

برای تو

از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان ...

گمشده 25 ساله

عمادیسم!

داستانک تلفنی

به شما

آرشیو

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

پیوندها

قرآن کریم

محمدعلی ابطحی

جنبش سبز علوی

روزنگار جنون

کافه پیانو - فرهاد

وزن

موسیو گلابی

دلا و زندگی

درخت بدون سایه

توکای مقدس

اسکیس

رختکن

دلتنگی های پشت باجه

یادداشت یک تارای بی پروا

درد دل های یک دیلماج

نوستالوژی

پورپدر

آرامگاه مجازی

جدول تناوبی عناصر آنلاین

امکانات

RSS 2.0 <