تبليغاتX
بالا بلاگ


بالا بلاگ

می نویسم برخی از نوشتنی ها را

عاشقانه را بهارانه باید٬ بهارانه را عاشقانه. سختمان است شاید در این اوضاع و احوال اقتصادی بهارانه عاشقانه بخوانیم و بنویسیم! مورمورمان می شود اگر عاشقانه هایمان را در این رشد چشمگیر قیمت ارزاق به پاس چشم نوازی بهاران عرضه کنیم به خریداران محبت! چه کنیم؟ اگر ننویسیم شرمسار بهاریم٬ اگر بنویسیم از عاشقانه هایمان شرمنده دل شکستگان گرسنه. راستی حافظ که برای شاخه نباتش می سرود اوضاع و احوال مردم شیراز را هم می دید و می سرایید یا به پاس قدوم نوبهار از خوشدلی می گفت؟ به گمانم پاسخم را در مصرع بعدی داده است که اگر در خوشدلی نکوشیم سالها و قرنها باز گل و بلبل دلبری ها می کنند و ما در گل.

صحبت از عاشقانه بهاری و بهار عاشقانه بود. این روزها که شاید برای خیلی ها سخت می گذرد برای عاشقان بهار چگونه است؟ واقع بین باشیم! در نهایت سختی می توان لبخندی را نثار گلی خسته کرد! لبخند هدیه دهید! این روزها باید لبخند هدیه داد. لبخندی شیرین و بهاری و عاشقانه!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:59 توسط عماد| |

مدتـی بـــــالا بلاگ تــــــاخیر شد
مهلتی بایست تا خون شیر شد!

الغرض در این هفتاد و چند روزی که نبودیم٬ دلمان و روحمان همین جا بود. دلمان می آمد اینجا اما دستمان نمی آمد که بنویسد. بنابراین اگر بگوییم دست و دلمان نمی آمد به دلمان تهمت زده ایم.

جای همه تان خالی! هنگام تحویل سال در بین الحرمین بودم و در زیارت قبور امام حسین و عباس ابن علی و امام علی و امام موسی کاظم و امام جواد در ایام عید همه تان را حتی با اسم های غیر واقعی و  وبلاگیتان دعا کردم.

پایان سال نود و آغاز سال نود و یک که در حرم امام حسین باشی انشاءالله نوید گذشت سختی و آمدن سالی خوب است. باور نکردنی بود برایم زیارت امام حسین! حتی زمانی که اذن دخول گرفتم و وارد حریم حرمش شدم٬ باورش برایم سخت بود ...

با تاخیری بیست و چند روزه سال نو را بهتان تبریک میگم. آرزوی سال پر از خیر و خوبی برای تک تکتان دارم.

ای کاش بتوانم حضورم را اینجا پر رنگ کنم!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 16:18 توسط عماد| |

این روزها صحبت از ارز است و سکه. کار سکه ای ها سکه تر شده و نوسان ارز باعث نقصان عِرض و اعتبار پول ملیمان گشته. وزیر ِ از استیضاح برگشتهء اقتصاد و و وزیر صناعت و معدنت و ریاست کل بانک مرکزی جناب بهمنی در بهمن٬ ماه پیروزی خون بر شمشیر٬ مثلثی تشکیل داده اند از وعده های سر خرمن.
شنبه گفیتم آقایان مثلث تازه دستور فرموده اند هنوز پیکشان در راه بانک و صرافیست در این عصر سرعت و ارتباط. نمی دانم شاید خطوطشان را فیلتریده اند! گفتیم دیگر یکشنبه این پولمان را حواله می کنیم برای این اجنبی ها با ارز تک نرخی آقای مثلث. بس که ایمیل زدند و گفتند جنستان آمادست پول را بدهید و مال را ببرید. این ارز٬ عِرضمان را برد جلوی این کفار مستکبر از خدا بی خبر. گفتیم می دهیم. چشم! می دهیم. امروز فردا کردیم. آخر گفتیم این مثلث گفته شنبه می دهیم. پس ما هم یکشنبه می دهیم. الغرض با چند بانک و صرافی تماس حاصل شد. گفتند هنوز چیزی ابلاغ نشده. گفتیم اگر بار خر لنگ کرده بودند الان باید از وسط خیابان میرداماد این ابلاغیه می رسید به بانک میدان مادر! گفتند نرسیده. صراف گفت بیا درهم را برایت ۵۲۰ حواله بزنم. درهمی که تا چندی پیش ۳۰۰ تومان بود حالا ۵۲۰ تومان شده. تازه این صحبت صلات ظهر است. الان که عصر شده را نمی دانم.
این را هم نمیدانم مثلث بلوف با چه چیز دستورشان را ارسال کرده اند. نمی دانم فردا دلار همین ۱۸۰۰ امروز می ماند یا ۲۰۰۰ تومان است. این را هم نمی دانم بالاخره ارز ۱۲۲۶ تومانی یک آرزوست یا واقعیت. تلفن داده اند که اگر مشکلی در تامین ارز داشتید تماس بگیرید. نمی دانم سر سیم تلفنشان در کجاست؟

بعد عمری آمدیم چیزی در این وبلاگمان بنویسیم. شد این. شما به بزرگیتان ببخشید. درست می شود. خودمان می دانیم. همین صد سال اولش سخت است. درست می شود!

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 16:59 توسط عماد| |

صبح گفتم ببینم سال ۸۷ در چنین روزی چی نوشتم. آخه جونم براتون بگه اون سالا مثل الان نبودم که. اون سالا من تقریبا هر روز یه چیزی می نوشتم. بله می گفتم. رفتم دیدم که چه جالب! پست ایزو در توالت را نوشتم.

این قضیه تا یه حدی واقعیه. یعنی واقعا رییس دفتر مدیر کارخونه سابق ما یه چیزایی رو در و دیوار توالت نوشته بود و وسواسی هم بود ولی خوب منم یه کم نمکش را زیاد کردم. نکته جالب این پست این بود که خیلی تو نت چرخید و بعد از دو سه ماه یه ایمیل از این ایمیلای گروهی برام اومد که همین داستان برام ارسال شده بود. برام جالب بود که یه مطلب چقدر می تونه بچرخه و دوباره برسه به صاحب اصلیش.

برا خوندنش اینجا کلیک کنید.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 10:44 توسط عماد| |

 خدا را شکر که بصیرتمان داد و رهبری بصیرت دهنده! شکر خدا را که پیوند بین جمهور و اسلام را در اوج فتنه نگسست که محکمترش کرد! خدا را شکر که توفیق درک جمهوریت و اسلامیت را توامان به ما عطا فرمود در دورانی که مردمان عالم تحت فرمانروایی فرمانروایان به ظاهر دموکرات فرمان گیرنده از اربان صهیونیست خود تحت ظلمی آشکارند و شکر برای خدایی است که با آتش فتنه گری فتنه گران٬ شناخت و بصیرت و آگاهیمان را صد چندان کرد!

برای دیدن ابرقدرت ساندیس اینجا را کلیک کنید.

شکر خدایی را که ساندیسمان داد و چشم فتنه را با قدرت نی های ساندیس جمهوری اسلامی کور کرد!

بازخوانی مطلبی که پارسال نوشته بودم

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 7:51 توسط عماد| |

راستش بعد از این همه وقت که آمده ام اینجا چیزی بنویسم٬ نمی خواهم حال گیری کنم. یعنی قصد ندارم اوقات کسی را به هم بریزم. امیدوارم شب یلدایتان خوش باشید در کنار خانواده هاتان. 

یلدای زینبی

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 16:54 توسط عماد| |

بسم الله الرّحمن الرّحیم

أَیهَا الکَفَرةُ الفَجَرة اَتَصُدُّونَ طَریقَ البَیتِ لِاِمامِ البَرَرَة؟ مَن هُوَ اَحَقُّ بِه مِن سائِرِ البَریه؟ وَ مَن هُوَ اَدنی بِه؟ وَ لَولا حِکمَ اللهِ الجَلیه وَ اَسرارُهُ العِلّیه وَاختِبارُهُ البَریه لِطارِ البَیتِ اِلیه قَبلَ اَن یمشی لَدَیه قَدِ استَلَمَ النّاسُ الحَجَر وَ الحَجَرُ یستَلِمُ یدَیه وَ لَو لَم تَکُن مَشیةُ مَولای مَجبُولَةً مِن مَشیهِ الرَّحمن، لَوَقَعتُ عَلَیکُم کَالسَّقرِ الغَضبانِ عَلی عَصافِیرِ الطَّیران.

اَتُخَوِِّنَ قَوماً یلعَبُ بِالمَوتِ فِی الطُّفُولیة فَکَیفَ کانَ فِی الرُّجُولیهِ؟ وَلَفَدَیتُ بِالحامّاتِ لِسَید البَریاتِ دونَ الحَیوانات.

هَیهات فَانظُرُوا ثُمَّ انظُرُوا مِمَّن شارِبُ الخَمر وَ مِمَّن صاحِبُ الحَوضِ وَ الکَوثَر وَ مِمَّن فی بَیتِهِ الوَحی وَ القُرآن وَ مِمَّن فی بَیتِه اللَّهَواتِ وَالدَّنَساتُ وَ مِمَّن فی بَیتِهِ التَّطهیرُ وَ الآیات.

وَ أَنتُم وَقَعتُم فِی الغَلطَةِ الَّتی قَد وَقَعَت فیهَا القُرَیشُ لِأنَّهُمُ اردُوا قَتلَ رَسولِ الله صلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِه وَ أنتُم تُریدُونَ قَتلَ ابنِ بِنتِ نَبیکُم وَ لا یمکِن لَهُم مادامَ اَمیرُالمُؤمِنینَ (ع) حَیاً وَ کَیفَ یمکِنُ لَکُم قَتلَ اَبی عَبدِاللِه الحُسَین (ع) مادُمتُ حَیاً سَلیلاً؟

تَعالوا اُخبِرُکُم بِسَبیلِه بادِروُا قَتلی وَاضرِبُوا عُنُقی لِیحصُلَ مُرادُکُم لابَلَغَ الله مِدارَکُم وَ بَدَّدَا عمارَکُم وَ اَولادَکُم وَ لَعَنَ الله عَلَیکُم وَ عَلی اَجدادکُم.

بنام خداوند بخشنده مهربان

ای ناسپاسان گناهکار آیا راه بیت را بر امام نیکوکاران می بندید؟ چه کسی سزاوارتر به این بیت است از دیگر موجودات؟ و چه کسی نزدیکترین به این خانه است؟ و اگر حکمت های خداوند بلند مرتبه نبود و اسرار بالا و امتحانات موجودات نبود، همانا بیت به سوی ایشان [ امام حسین (ع)] پرواز می کرد؛ قبل از اینکه مردم حجر را لمس کنند، حجر دستانش [ امام حسین (ع)] را استلام می کند و اگر خواست مولای من خواست خداوند رحمن نبود هر آینه بر سر شما مانند بازِ شکاری که بر گنجشکان فرود می آید نازل می شدم.

آیا قومی را که مرگ را در کودکی به بازی می گرفتند می ترسانید، در حالیکه الان در مردانگی قرار دارند. همه جانم فدای آقا و مولای همه موجودات که برتر از حیوانات [هستند].

هیهات بنگرید سزاوار است از چه کسی پیروی کنید، به کسی که شراب می نوشد [مراد یزید ملعون است] یا کسی که صاحب حوض و کوثر است؛ کسی که در خانه وحی و قرآن است [مراد امام حسین(ع)است] یا کسی که در بیتش اسباب لهو و نجاست است [مراد یزید ملعون است]؛ و یا کسی که در خانه اش نزول آیات [نشانه ها] و [آیه] تطهیر است.

شما در غلطی واقع شدید که قریش واقع شدند. چرا که اراده قتل پیامبر(ص) را کردند و شما اراده قتل پسر دختر پیامبرتان را و [این حیله] برای ایشان تا وقتی امیرالمؤمنین(ع) زنده بود ممکن نشد. پس چگونه ممکن است کشتن ابا عبدالله الحسین(ع) تا وقتی که من زنده ام؟

بیایید تا به راهش [راه کشتن امام حسین(ع)] آگاهتان کنم؛ پس مبادرت به کشتن من کنید، و گردنم را بزنید تا به مقصودتان برسید. خدا شما را به مقصودتان نرساند و عمرتان و فرزندانتان را کوتاه کند و لعنت خدا بر شما و پدرانتان [که قصد کشتن پیامبر (ص)را داشتند ] باد.

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 11:31 توسط عماد| |

از وقتی که یادم می آید داشتیم تهدید می شدیم. حتی هنگام جنگ با عراق هم تهدید می شدیم. تهدید به بمباران شیمیایی در شهرها٬ تهدید به حمله مستقیم ناوهای آمریکایی و ... . بعد از جنگ هم که یک روز بی تهدید را به خاطر ندارم. الان سالهاست به دلیل مسائل هسته ای داریم تهدید به جنگ می شویم. گزینه حمله به ایران همیشه روی میز کاخ سفید بوده است. اسراییل همیشه ما را تهدید به حمله موشکی کرده است. و الان سه گانه احتمال ترور سفیر عربستان در آمریکا٬ احتمال بدنبال سلاح هسته ای بودن ایران و مسائل حقوق بشری شده است دستمایه تهدید. تهدید به جنگ با ایران.

در عالم واقع آن کس که می خواهد بزند٬ می زند. تهدید نمی کند. شاخ و شانه نمی کشد. می زند٬ ناگهانی و محکم هم می زند. سی سال تهدید کرده اند. تحریم کرده اند. تطمیع کرده اند. تهدید به جنگ برای ما ایرانیها شده است مثل گردش ایام. آمدن شب و روز. جزئی از زندگی. البته این تهدیدها گاهی کمرنگ بوده و گاهی پررنگ. الان از آن روزهای پررنگ تهدید است. اتفاقا من از این روزها پر رنگ کمتر نگرانم. احتمال عملیات در روزهای تهدید کمرنگ بیشتر است. البته معنی این حرف٬ نه این است که احتمال حمله صفر است و نه این است که مثلا پنجاه یا شصت. نه! صفر نیست اما خیلی که باشد بیست است. الان بیست است. مثل خودم که بیستم!

دوران ریاست جمهوری اوباما رو به پایان است و او برای ماندن در این پست نیاز به پشتیبانی لابی صهیونیست را دارد. همان یک درصد مقابل جنبش ۹۹ درصدی وال استریت. فعلا برای خوشایند آنها مسائل هسته ای را پر رنگ کرده است. تهدید را پر رنگ تر.

زمانی که تهدیدها تشدید می شود٬ مثل این روزها٬ یاد این ضرب المثل می افتم که می گوید: «سنگ بزرگ نشانه نزدنه"!

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 16:45 توسط عماد| |

یکی را شنیدم از پیرانِ مربی که مریدی را همی گفت:

«ای پسر! چندانکه تعلق خاطر آدمیزاد به روزی است٬ اگر به روزی ده بودی٬ به مقام٬ از ملائکه در گذشتی».

گلستان٬ باب هفت٬ در تاثیر تربیت/۱۴۶ 

نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 9:22 توسط عماد| |

رفتن به ماه آرزویش بود! خوابش را هم نمی دید. دست نیافتنی ترین آرزویش همین بود. در تمام نقاشی هایش ماه هم حضور داشت٬ حتی اگر خورشید هم بود. بعد از ازدواج٬ ماه عسل هم نرفت به امید آنکه روزی به ماه واقعی می رود.

دیگر ۷۰ سالی داشت که زنش مرد. قسم خورده بود به جای ماه عسل به ماه آسمان می روند. هنوز هم وقتی ماه را به صورت تصویری مبهم و تار می دید٬ لبخندی می زد و آهی می کشید. به ماه نرفت. هرگز به ماه نرفت! مُرد با یک عمر حسرت رفتن به ماه. ماه عسل هم نرفت ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 16:22 توسط عماد| |

Design By : Night Melody