مفقودی چند نوشته

بعد از مدتی طولانی ابتدای امسال چند مطلب اینجا نوشتم پس از چندی متوجه شدم که بلاگفا چند وقتی درگیر تعمیرات و جابجایی سرورش شده است. اکنون آن مطالب نیست.

بعدا می گویند چرا نمی نویسی. آقاجان اینجا مطالبت گم می شود. گم می شود.

نمی دانم این تصمیم درستی است یا نه اما می خواهم به دوستانی که به من لطف داشتند و بالا بلاگ را می خواندند و ممکن است هنوز هم سری به اینجا بزنند صفحه اینستاگرامم را معرفی کنم. می خواهم درآن صفحه بالا بلاگ را ادامه دهم. این تصمیم هم به دلیل مرور مطالب چند ساله بالابلاگ و لطف همیشگی خوانندگان اینجا به من بود. می خواهم بنویسم.

اگر دوست داشتید به emadnevesht در اینستاگرام سر بزنید.

 

 

 

 

آخر سال

این آخرین مطلب در واپسین لحظات سال ۹۱ است که اینجا می نگارم. سپاس مر پروردگاری که نعمت حیات را به این بنده کمترین و ناچیزش ارزانی داشت، باشد که از نعماتش بهره گیرم و بندگی اش کنم.

سال نو بهانه ای است برای محاسبه نفس، سال نو بهانه ای است برای گذشت، سال نو بهانه ای است برای باهم بودن، برای دستگیری، برای شادی ...

کاش بهارمان با وجود آن یار بهاریمان بهاری تر شود! کاش بهاری شود این بهارمان، بهاری تر از هر بهار! کاش شکوفه های لبخند بشکفد بر لبهای منتظران! کاش دعایمان کند مولایمان در آغاز این بهار! کاش امسال بهارمان آغاز فصل رونق کسب و کار و حال خوش و خلق نیکو برای همه ما ایرانیان و هم کیشانمان باشد. کاش همه بیماران با لبخند بهار، برخیزند از بستر تلخ بیماریشان!

بهاری و خندان و خوش و خرم و مومن باشید!

کاش تا آخر این لحظه بیایی مولا
سال را از کف غم ها بربایی مولا

کاش تا آخر این روز پر از نور کنی
هستی اهل جهان را، تو صفایی مولا

سال دارد به خدا باز به فرجام رسد
سال نو می رسد آرام کجایی مولا؟

اعتراف

 

 

نظم ندارم.

 

این دلیل بروز نشدن این وبلاگ است.

همین!

زندگی سوت قطاریست ...

داشتم برنامه مشاعره شبکه آموزش را می دیدم. یکی از شرکت کننده های مسابقه در بخش شعرخوانی این شعر سهراب را می خواند که

زندگی ،رسم خوشایندیست.

زندگی ،بال و پری دارد با وسعت مرگ.

پرشی دارد اندازه عشق.

......

زندگی ،حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی ،سوت قطاریست که در خواب پلی می پیچد.

به اینجا که رسید ناخودآگاه رفتم به دیماه ۱۳۸۱. دوران آموزشی خدمت سربازی در پادگان قلعه مرغی تهران٬ گردان یکم٬ گروهان دوم. دقیق ترش را که بگویم رفتم به یکی از ده دوازده تا توالت های گردانمان. وارد که می شدی اولین توالت سمت چپ.
به طرز عجیبی همیشه این توالت برای من آماده بود٬ حتی در شلوغ ترین مواقع! رفتم نشستم مثل همان روزها. هوای سرد دیماه و پوتین های سربازی. خواستم شلنگ آب را بردارم. روی دیوار کنار شلنگ با خودکار بیک و خطی معمولی نوشته بود:

زندگی سوت قطاریست که در خواب پلی می پیچد.

لذت

استاد همیشه حرفهایی می زند که تا عمق جانت نفوذ پیدا می کند. از آن حرفهای دلی!

استاد می گفت: موسی در راه طور پیرمردی را دید. از موسی سوال کرد عازم کجایی؟ فرمود: با پروردگارم در کوه طور وعده ای دارم. گفت: از جانب من به پروردگارت بگو هفتاد سال است دارم به خوبی زندگی می کنم. خوب می خورم و خوب می پوشم تنم هم سالم است. یک سجده هم برایش نکردم. این را به خدایت حتما بگو.

موسی به طور رفت و هنگام بازگشت خدا به موسی گفت: چرا پیغام آن بنده ما را به ما نرساندی؟ موسی گفت: پروردگارا بنده نادانت چیزی را ندانسته به زبان آورد. آخر من چه بگویم. خدا گفت: نه! باید پیامش را می رساندی. برو به بنده ما بگو ای بنده خدا هفتاد سال عمر به تو دادم خوردی و خوابیدی اما در عوض چیزی را از تو گرفتم که نمی دانی بگو لذت عبادتم را از تو ستاندم.

استاد که اینها را می گفت چشمها خیس بودند و شانه ها لرزان. ای بدا به حال آنانی که این روزها که بار عام الهی است و سفره رحمت و غفران گسترده٬ از سر عناد و ندانم کاری٬ لذتی ابدی را از خود دریغ می کنند! لذتی خدایی و وصف ناشدنی. طعم بندگی!

قال رسول الله

ايُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ قَدْ أَقْبَلَ إِلَيْکُمْ شَهْرُ اللَّهِ بِالْبَرَکَةِ وَ الرَّحْمَةِ وَ الْمَغْفِرَةِ شَهْرٌ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ أَفْضَلُ الشُّهُورِ وَ أَيَّامُهُ أَفْضَلُ الْأَيَّامِ وَ لَيَالِيهِ أَفْضَلُ اللَّيَالِى وَ سَاعَاتُهُ أَفْضَلُ السَّاعَاتِ.

اى مردم! ماه خدا با برکت و رحمت و آمرزش به سوى شما رو کرده است.
ماهى که نزد خدا، بهترين ماههاست و روزهايش بهترين روزها و شبهايش بهترين شبها و ساعتهايش بهترين ساعتهاست.
 
هُوَ شَهْرٌ دُعِيتُمْ فِيهِ إِلَى ضِيَافَةِ اللَّهِ وَ جُعِلْتُمْ فِيهِ مِنْ أَهْلِ کَرَامَةِ اللَّهِ أَنْفَاسُکُمْ فِيهِ تَسْبِيحٌ وَ نَوْمُکُمْ فِيهِ عِبَادَةٌ وَ عَمَلُکُمْ فِيهِ مَقْبُولٌ وَ دُعَاؤُکُمْ فِيهِ مُسْتَجَابٌ فَاسْأَلُوا اللَّهَ رَبَّکُمْ بِنِيَّاتٍ صَادِقَةٍ وَ قُلُوبٍ طَاهِرَةٍ أَنْ يُوَفِّقَکُمْ لِصِيَامِهِ وَ تِلَاوَةِ کِتَابِهِ.
 
ماهى که در آن شما را به مهمانى خدا دعوت کرده اند و شما در آن از اهل کرامت خدا شده ايد. نفسهاى شما در آن ثواب تسبيح و ذکر خدا دارد و خواب شما ثواب عبادت.
اعمال شما در آن پذيرفته است و دعاهاى شما مستجاب، پس، از پروردگار خويش با نيت هاى راستين و دلهاى پاک، بخواهيد که توفيق روزه اين ماه و تلاوت قرآن در آن را به شما عنايت فرمايد.
 
...

بدو بدو

آی خونه دار و بچه دار!

زنبیل و بردار و بیار!

داره میاد ماه بهار ...

سلام

سلام بر تو هنگام سجودت٬
سلام بر تو در لحظات ناب قنوت نمازت٬
سلام بر تو ...

سلام بر قنوت و رکوع و قیام و قعود و سجود و تکبیر و تهلیل و استغفارت.

سلامی به وسعت و فراگیری همه سلام ها به تو ای حجت خدا ...

 

دل مهربان

اینقدر دلم می سوزد برای بچه خردسالی که هنوز پا نگرفته یتیم می شود. حالا خیلی هم فرقی نمی کند والدینش مرده باشند یا از هم جدا. البته الان که فکرش را می کنم خدایی اش چرا٬ فرق می کند. بالاخره همین که چند روزی دست این و چند صباحی دست آن خودش بهتر از نبودن است. ولی چه فایده! اصلا نه! شاید مرده باشند بهتر باشد. حداقل دلش یکدل است که نیستند. مثل توپ هندبال دست به دست نمی شود. شاید هم برای بعضی ها همین کورسوی امید به بودن آنها بهتر از نبودشان باشد. نمی دانم. خلاصه که آدم دلش می سوزد!

حالا همه این آسمون ریسمونها را کردم که بگویم دلم برای این وبلاگمان هم می سوزد. یتیم شده است. طفلک! از آن یتیمهای کور سوی امیدی٬ نه از آن تکلیف یکسره هایش. هر از گاهی پدر گرفتار و حال ندارش می آید با لبخند تلخ و اجباری دستی٬به سر و گوشش می کشد و می رود حالا معلوم نیست تا کی. البته بگویم ها این پدرش هم خیلی مقصر نیست. اصلا همه اش تقصیر این صفحه کلید لعنتی لپ تاپش است که حروف جی و اچش بگیر نگیر دارد. تا می آید وارد بلاگفا شود و نام کاربری بالابلاگ را وارد کند بالابلا را می نویسد اما جی خراب نمی گذارد گ را بگذارد و خلاص. بله همه اش تقصیر صفحه کلید است وگرنه پدرش هم دل مهربانی دارد ...

هدیه

عاشقانه را بهارانه باید٬ بهارانه را عاشقانه. سختمان است شاید در این اوضاع و احوال اقتصادی بهارانه عاشقانه بخوانیم و بنویسیم! مورمورمان می شود اگر عاشقانه هایمان را در این رشد چشمگیر قیمت ارزاق به پاس چشم نوازی بهاران عرضه کنیم به خریداران محبت! چه کنیم؟ اگر ننویسیم شرمسار بهاریم٬ اگر بنویسیم از عاشقانه هایمان شرمنده دل شکستگان گرسنه. راستی حافظ که برای شاخه نباتش می سرود اوضاع و احوال مردم شیراز را هم می دید و می سرایید یا به پاس قدوم نوبهار از خوشدلی می گفت؟ به گمانم پاسخم را در مصرع بعدی داده است که اگر در خوشدلی نکوشیم سالها و قرنها باز گل و بلبل دلبری ها می کنند و ما در گل.

صحبت از عاشقانه بهاری و بهار عاشقانه بود. این روزها که شاید برای خیلی ها سخت می گذرد برای عاشقان بهار چگونه است؟ واقع بین باشیم! در نهایت سختی می توان لبخندی را نثار گلی خسته کرد! لبخند هدیه دهید! این روزها باید لبخند هدیه داد. لبخندی شیرین و بهاری و عاشقانه!