اینقدر دلم می سوزد برای بچه خردسالی که هنوز پا نگرفته یتیم می شود. حالا خیلی هم فرقی نمی کند والدینش مرده باشند یا از هم جدا. البته الان که فکرش را می کنم خدایی اش چرا٬ فرق می کند. بالاخره همین که چند روزی دست این و چند صباحی دست آن خودش بهتر از نبودن است. ولی چه فایده! اصلا نه! شاید مرده باشند بهتر باشد. حداقل دلش یکدل است که نیستند. مثل توپ هندبال دست به دست نمی شود. شاید هم برای بعضی ها همین کورسوی امید به بودن آنها بهتر از نبودشان باشد. نمی دانم. خلاصه که آدم دلش می سوزد!

حالا همه این آسمون ریسمونها را کردم که بگویم دلم برای این وبلاگمان هم می سوزد. یتیم شده است. طفلک! از آن یتیمهای کور سوی امیدی٬ نه از آن تکلیف یکسره هایش. هر از گاهی پدر گرفتار و حال ندارش می آید با لبخند تلخ و اجباری دستی٬به سر و گوشش می کشد و می رود حالا معلوم نیست تا کی. البته بگویم ها این پدرش هم خیلی مقصر نیست. اصلا همه اش تقصیر این صفحه کلید لعنتی لپ تاپش است که حروف جی و اچش بگیر نگیر دارد. تا می آید وارد بلاگفا شود و نام کاربری بالابلاگ را وارد کند بالابلا را می نویسد اما جی خراب نمی گذارد گ را بگذارد و خلاص. بله همه اش تقصیر صفحه کلید است وگرنه پدرش هم دل مهربانی دارد ...