بی مزه نامه
دانی تو چرا کف دست بی موست؟
زیــــــــــــرا کف دست مــو نــــــدارد
********
اگر بــــاران به کوهستان نبارد
به کوهستان نباریدست باران
دانی تو چرا کف دست بی موست؟
زیــــــــــــرا کف دست مــو نــــــدارد
********
اگر بــــاران به کوهستان نبارد
به کوهستان نباریدست باران
دیوانه و سرمست و خرابیم در این ره
تا چشم نهادیم٬ گذشت از رمضان ده
نوشته های فرهاد جعفری نویسنده کافه پیانو. سکولار طرفدار احمدی نژاد در تاریخ ۲۷/۵/۸۹
مجری اصولگرای برنامهی «امروز، دیروز، فردا»؛ به گمانم تا دیشب، هنوزهم نفهمیده بود در این کشور چه اتفاقی افتاده. یا اگر چیزهایی شنیده بود، باور نمیکرده و پیش خودش میگفته «انشاالله گربه است!».
اما بهنظرم دیشب؛ وقتی از منتهیالیه باطن اصولگرایانهاش، مثل همیشه برای خودش برید و دوخت و تن «احمدینژاد» و «رای مردم» کرد که «بله! آقای احمدینژاد از آن جهت که کاندیدایی ارزشی، مورد تائیدِ جامعهی اصولگرایی، مورد تائیدِ مسئولان نظام، متدینین، و نامزد جریان اصولگرا بود رای آورد» و انتظار داشت آقای جوانفکر هم مثل دیگر میهمانان برنامهاش که عادت به رعایتِ اینگونه تشریفاتِ تصنعی و دروغین دارند پاسخ بدهد که «بله. حضرتعالی درست میفرمائید!»، اما اینگونه قاطعانه پاسخ گرفت که: [نخیر! آنطور که شما گفتید نیست! آقای احمدینژاد کاندیدای جریان اصولگرا نبود بلکه همه میدانند کسان دیگری کاندیدای اصولگرایان بودهاند. مردم از همهی اشخاص و جریانها، اعم از اصلاحطلب و اصولگرا عبور کردهاند و به خودِ احمدینژاد رای دادهاند]؛ تازه برای نخستینبار بهگمانم فهمید که چه اتفاقی در کشور افتاده!
و البته تمرکز عصبیاش چنان بههم ریخت که تا پایان، حتا از ادارهی یک گفتگوی دونفره هم عاجر بود. گفتگوی دونفرهای که ترتیب داده بود تا بهخیال خودش؛ در همان «یک برنامه»ای که با غرور میگفت فرصت دارد، پروندهی «اسفندیار رحیم مشائی» را ببندد و کنار بگذارد و خیال جامعهی اصولگرای کشور و به اصطلاح خودش «بچههیاتیها» را از بابتِ «این شخص»، برای همیشه، راحت کند! [چنددقیقهای بعد از شروع برنامه؛ درحالیکه خودش را در صندلی عقب کشید و سینهاش را داد جلو، گفت: «من» فقط یک برنامه فرصت «دارم» به این شخص، اسفندیار رحیم مشائی «بپردازم». اما چیزی نگذشت که بهتدریج؛ وقتی آرام آرام پاسخ آقای جوانفکر در ذهنش تهنشست کرد و معنای آن را دریافت؛ مثل لاکپشت توی لاک خودش فرورفت!].
و طوری از واکنش نهچندان سخت و رادیکال «رسائی» (دیگر میهمان این برنامه) نسبت به اظهاراتِ رئیسدفتر رئیسجمهور متعجب بود که یکیدوبار هم گفت: «معلوم نیست چرا آقای رسائی مثل همیشه، با آن شور و حرارتی که به سران فتنه میپردازند، با اظهارات آقای مشائی برخورد نمیکنند»!
پسر خوب!
آقای احمدینژاد دیگر با چه زبانی به شما بگوید «وضع فرق کرده» تا شما هم متوجه بشوید؟!
اگر بگوید «آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت»؛ آنوقت متوجه خواهید شد؟!
منبع: http://www.goftamgoft.com/?Pn=view&id=817
--------------------------------------
پاسخ یامین پور مجری برنامه دیروز امروز فردا به جعفری در تاریخ ۲۹/۵/۸۹
از همان ابتدا هم حمایت ژورنالیست هایی چون نویسنده ی رمان "کافه پیانو" از احمدی نژاد مکدّرم می کرد. برای من مجالست با یقه انگلیسی ها و دیدن سیاست از ورای عینک روشنفکری و خندیدن به ریش مردم چیزی از جنس همان اشرافیت متبختر دهه ی هفتاد است. اتفاقی که ظاهراً برای نویسنده ی مذکور هم رخ داده است.
حضرات در خیالات شاعرانه شان اوضاع را متفاوت دیده اند و با استناد به حرف های اخیر رئیس جمهور و رئیس دفترش خطاب به «جمهور بیست و پنج میلیونی مردم »، شعر می خوانند که : «آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت»!
برای نویسنده ی "کافه پیانو" ملکوت موثر در عالم سیاست ما عمرش به سر آمده است و باید به جامعه ای بیاندیشیم که روغن دین پیچ و مهره هایش را نرم نمی کند و به کار نمی اندازد. احمدی نژاد و مشائی برای اینها نوید عصر تازه ای از ظهور اسلام سکولار و منهای روحانیت و طبعاً بشارت خیالی دنیایی متفاوت است! همان سودای بیماری که صد و شصت سال قصه ی غمناک ژورنالیسم روشنفکرزده ی ایران بوده است. کسانی چون ژورنالیست نام برده را بخوبی می شناسم و حتی حمایتشان از احمدی نژاد در ماجرای انتخابات دهم هم تردیدی در تردیدم به آنها ایجاد نکرد. هرچند امروز به بهانه ی افاضات رئیس دفتر رئیس جمهور کبکشان بیشتر از پیش خروس می خواند.
آقای ژورنالیست!
تحلیلهایت از جریانات اخیر نه نتیجه ی تتبّعی دقیق در اوضاع زمانه است و نه برکنار از حبّ و بغض های روشنفکرانه؛ آنچه در نوشته ات به من نسبت داده ای متعجبم کرد. من عمیقاً به حرفی که مرا با آن محکوم کرده ای معتقدم. رأی احمدی نژاد را نه رأی به یک جریان سیاسی که رأی به یک حسّ برآمده از متن انقلاب می دانم و این همان چیزی است که تو را عصبانی می کند. اینکه بغض مردم از اشرافیت و احمدی نژاد به عنوان نماد این بغض را ناشیانه به نفع عرفی گرایی مصادره می کنید، هنر بزرگی است که البته فقط از دست هنرمندانی چون شما ساخته است.
البته آنچه بیشتر متعجم می کند اینکه امثال تو بجای دویدن بدنبال کالسکه های آذین شده ی اصلاح طلبان سکولار، سکولاریته را در انبان احمدی نژاد جستجو می کنید و برای اظهارات جدیدی از رئیس دفترش ناخن بهم می سابید.
جناب ژورنالیست!
شما بیماری های موضعی نظام را، سرطان های لاعلاج می بینید. سالهاست که اینگونه اید. در همان سالهای دهه ی هفتاد هم عادت کرده بودیم به این بافتن های جامعه شناسانه. گیرم دست یک کارنابلدی سبویی را بشکند و پیمانه ای بریزد. نمی دانم چرا روشنفکرزدگان دست کم در سی و چند سال اخیر نیاموخته اند که این «بشکن بشکن»ها مسیر اصلی انقلاب و اسلام را عوض نمی کند و آنچنان که دیدید هنگامیکه خر چارچوبهای تئوریک جامعه شناسانه ی شما در گل ماند، فقط ترمینولوژی و چارچوبهای نظری دینی و انقلابی بود که توانست رخ دادهای سالهای اخیر را تفسیر کند.
آنچه من میبینم قوام یافتگی بیشتر تعهد انقلابی است. این همان پیش بینی امام راحل درباره ی آینده ی انقلاب است. برای ما شکستن یک سبو و ریختن یک پیمانه پایان راه نیست. از این شکستن ها و ریخته شدن ها زیاد دیده ایم، شاید باز هم ببنیم، سر خمّ می سلامت شکند اگر سبویی...
درباره ی حرف های دون شأنی که به من نسبت داده ای و برداشت و احساسی که در افت و خیز برنامه برایت رخ داده حرفی نمی زنم. به این ادبیات عادت دارم. ولی لااقل اینقدر حق دارم که درباره ی رعایت ادب بیشتر در نوشته هایتان به شما توصیه هایی بکنم...
بیشتر از این برای نوشتن وقت ندارم.
یا علی
قرآن که می خواندم این قسمت از آیه ۲۴ سوره قصص مجذوبم کرد.
«رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ»
آنجا که موسی (ع) در اوج درماندگی و خستگی عرضه داشت "پروردگارا من به هر خيرى كه به سويم بفرستى سخت نيازمندم ".
من نیز همکلام می شوم با موسی کلیم و می گویم:
«رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ»
چه حالی پیدا می کنید وقتی به خاطر سر و صدا و شیطنت دو دخترتان خواب آلودید و صبح کله سحر از در ایستگاه مترو بیرون می آیید و جوانکی به زور یک آگهی تبلیغاتی می دهد دستتان که گل درشت رویش نوشته: "درمان ناتوانیهای جنسی" ؟
دلت که شکست٬
گونه هایت که خیس شد٬
قرآنت را که خواندی٬
وقت افطار٬ هنگام سحر٬
در حال زمزمه ابوحمزه و افتتاح٬
آنجا که تشنگی امانت را برید و لبت را ترکاند٬
آنگاه که خدا را زیر پوستت حس کردی٬
وقتی صدای العفو العفوت عرش را لرزاند٬
دلت که لرزید٬ بغضت که شکست٬
وقتی قدسیان در نوای یا رب یا رب با تو همنفس شدند٬
در قنوتت٬ در رکوعت٬ در سجودت٬ در قیام و قعودت٬
در راز و نیاز شبانه ات٬
در خلوتی که با خدا کردی٬
وقتی آشی٬ شله زردی یا حلوایی را خیرات کردی٬
آنجا که دست نوازشت بر سر یتیمی کشیده شد٬
زمانی که چشمت را از نادیدنی ها برگرداندی و نگاهت را به آسمان دوختی٬
وقتی دروغی نگفتی که منفعت کلانی را از دست دادی٬
وقتی همسایه ات را نرنجاندی٬
وقتی سر سفره افطارت که فقرا هم چند جای آن نشسته اند و سوره قدر را خواندی و اللهم لک صمنا را با دل لرزان زمزمه کردی٬
در تلاوت آیه های عقاب و عذاب که خاشع شدی٬
در خواندن آیه های شیرین رحمت و غفران دلت را که صفا داد٬
در ذکر یا علی و یا عظیمت عقب هر فریضه٬
قرآن را که سر گرفتی٬
خدا را که صدا زدی و استجب لکم بر تو نازل شد٬
در لبخند شیرینی که علی رغم پایین آمدن قند خونت روانه مردم کردی٬
در گاه و بیگاهت٬
در انفاست که در این مهمانی تسبیح است٬
در خوابت که عبادت است٬
در اعمالت که مقبول است٬ در حال گفتن ابکی لظلمت قبری٬
در حال دعا برای آزادی اسرا و سیر شدن گرسنگان٬
در تسبیح و ذکرت٬
دلت که رفت٬
اشکت که جاری شد٬
حالت که دگرگون گشت٬
این بنده ناچیز خدا را هم دعایی کن مهمان عزیز کرده خدا!
صدای پای میهمانان از دور به گوش می رسد. میزبان٬ میزبان بزرگیست و خدم و حشمش در حال آماده سازی سور و ساط میهمانیند. بعضی ها که بیشتر از بقیه می دانستند و به میزبان نزدیک تر بودند روزهاست که دارند خود را آماده می کنند تا در میهمانی بیشتر به چشم بیایند. تا دل میزبان را بیشتر به دست آورند. برخی هم تازه دست به کار شده اند. عده ای هم مثل من می خواهند به مهمانی بروند٬ خیلی هم دوست دارند بروند اما هنوز هم که هنوز است کاری نکرده اند.
دعوت٬ دعوت عام است البته نه خیلی هم عام. کافی است که مومن باشی تا در «یا ایها الذین امنوا » بگنجی. نترس ایمان هم مراتب دارد. به هر حال همین که ایمان داشته باشی به میزبان٬ دعوت شده ای. دعوت شده ای به «شهر رمضان» به ماه ریزش. ریزش پلیدی ها و زشتی. دعوتیم همه به مهمانی بزرگ صیام. بلکه پرهیزگار شویم. بلکه برسیم به نیستان وجود. بلکه برسیم به آبی دریا. برسیم به سفیدی فطرت. برسیم به مقصد انبیا. به نور. به روشنی. مهمانی بزرگیست این مهمانی. میزبانش که خداست. که بخشنده است و مهربان. که آمرزنده است و روزی ده. که همه امور در دستان اوست. سفره ای دارد این مهمانی به بزرگی رحمت میزبان. به روشنی نور خدایی. «مثل نورش چون چراغدانى است كه در آن چراغى و آن چراغ در شيشهاى است آن شيشه گويى اخترى درخشان است كه از درخت خجسته زيتونى كه نه شرقى است و نه غربى افروخته مىشود نزديك است كه روغنش هر چند بدان آتشى نرسيده باشد روشنى بخشد. روشنى بر روى روشنى است خدا هر كه را بخواهد با نور خويش هدايت مىكند و اين مثلها را خدا براى مردم مىزند و خدا به هر چيزى داناست.»
و میهمانانش عزیزند. بنا دارد ببخشد. بنا دارد بزرگ کند. بنا دارد آدمشان کند. بنا دارد بسازدشان. بنا دارد بدهد. بنا دارد ریخت و پاش کند در این شهر رمضان٬ این خدای مهربان. خداست دیگر. هر چه بدهد باز هم هست. چیزی کم نمی شود. فقط باید خودت را برسانی به مهمانی. بلند شو! بلند شو! مهمانی دارد شروع می شود. بلند شو قدری به خودت برس! دستی به خانه دلت بکش. این گرد و غبار های خانه را پاک کن به دستمال توبه. خوب نیست با دل سیاه بروی مهمانی خدا. کاری کن که بتوانی قدری سرت را بالا بگیری در میهمانی. ملائکه الله آماده پذیرایی از تو اند. قدر خودت را بدان! میزبان به قدر لا یتناهی بزرگوار است. اما تو هم بد نیست حیا کنی و با سر و روی و جامه کثیف نزدش نروی.

بلند شو عزیز! وقت تنگ است و زمان مثل گذر ابرها در گذر و برگشت ناپذیر. این بنده ناچیزش را هم فرموش نکن. التماس دعا!
گفتم از لب ببوسمت یا پای
گفت: «خیر الامور اوسطها»!
از سلسله گفتگوهای عاشق و معشوق
اثر: نمی دانم.
از هر چیز که بگذرم از خیال آمدن تو نخواهم گذشت ای عصاره خلقت و حکمت و رحمت! که خیالش مایه آرامش است و شدنش مایه مباهات و روز تصدیق ادعای خبر خوش در روزهای سیاه سرگشتگی و حیرانی این قوم هفتاد و دو ملت.
بیا و افسانه بودن را به حقیقت شدن مبدل کن و طعم شیرین و دوست داشتنی عدالت را واقعیت ببخش و محققش کن!
شنیده ام که می آیی و ایمان دارم که می آیی و می دانم که می آیی و می بینم که می آیی و می شنوم که می آیی ...
همین روزها همین نزدیکی ها جایی نه چندان دور و روزی نه چندان دورتر ...
روی هم رفته حس خوبیست این هم زمانی نیمه شعبان با پنجم مرداد. به فال نیک می گیرم.
میلادش بر همگان مبارک!