خلیج فارس در بازار ابن بطوطه دوبی!

با بدبختی و ناشی گری Persian را تبدیل کرده به Arabian .

خلیج فارس دستکاری شده

خلیج فارس دستکاری شده

عکس گرفتیم که بماند!

روشنای قرص کامل ماه

هوای نیمه شعبان هوای خوش خواستن نیم نگاهی از توست٬ با تمام وجود! سرخوشانه! دست افشان! پای کوبان!

میلادش مبارک!

نسیم و امید.

در تونل کندوان جاده چالوس٬ آن وسط ها٬ روی دیواره سفید تونل یک زوج عاشق دیوانه ای یک روزی یا شبی تاریک و سرد که هیچ بنی بشری در جاده نیست رفته اند داخل تونل. با خونسردی و یا شاید هم با ترسی همراه هیجان٬ زده اند روی ترمز. در ماشین را باز کرده اند و اسپری را برداشته اند. به این هم فکر نکرده اند شاید ماشینی٬ کامیونی٬ چیزی بیاید و خودشان و ماشینشان را از وسط نصف کند. شاید هم فکر کرده اند ولی خود را زده اند به بی خیالی. بعد تند و تند نوشته اند: «نسیم و امید». شاید هم آرام و با طمانینه و با هر حرفش یک دل سیر خندیده اند.

بعد امید گفته: دیدی نسیم! دیدی عاشقتم! اونم گفته: تو دیوونه ای. دیوونه! دوست دارم دیوونه. بعد دوتایی قاه قاه خندیده اند. جسته اند داخل ماشین و گازش را گرفته اند و رفته اند. اما شاید هم نه. شاید تازه کنار نوشته ایستاده اند و برای اینکه دیوانگیشان را به رخ دوستانشان هم بکشند عکسی هم گرفته اند. شاید هم چند تا. مثلا یک بار نسیم از امید انداخته. یکبار امید از نسیم. یکبار هم با بدبختی دوربین را روی سقف ماشین گذاشته اند و دوربین را گذاشته اند روی خودکار. بعد لبخند فاتحانه ای زده اند و در تاریخ ثبتش کرده اند. بعد آرام سوار ماشین شده اند. نسیم خودش را انداخته در آغوش امید. او هم نوازشش کرده. امید چند بار گفته دوست دارم و نسیم گفته عاشقتم. بعد آرام و دست در دست٬ امید گاز داده و از کندوان زده اند بیرون ...

پی نوشت: کلمات «نسیم و امید» را در تونل کندوان اگر دیده اید که چه بهتر. اگر نه٬ بد نیست اینبار که رد می شوید ببینید. اگر هم خواستید این را یک بازی وبلاگی ببینید و مثل من داستانی برایش بنویسید. همه تان دعوتید به این بازی وبلاگی. دلم لک زده برای بازی وبلاگی!

دویی، دو ...

«هزاری٬ هزاره. دویی٬ دو٬ پنجی٬ پنج. شارژ تلفن همراه به نرخ مخابرات.»

این جمله را هر روز صبح که از مترو بالا می آمدم٬ می شنیدم. شعری بود برای خودش پر از ایهام و اشاره و تلخیص. گاهی فکر می کردم نکند طرف همه را به سخره گرفته یعنی چه که می گوید دویی٬ دو٬ پنجی٬ پنج!

چند روزی است که خبری از او ندارم. نمی بینمش. ورد جادویی اش را نمی شنوم. نکند بلایی سرش آمده. نکند آن دختر خردسالی که گاهی همراهش بود طوری شده! نگرانم ...

پیرمرد ...

پیرمرد زد زیر خنده. حالا بخند کی نخند. ترکیب چین و چروک صورت آفتاب سوخته اش با دندان زرد و یکی در میان و آن لبهای کبودش که می خندید خودش حکایتی بود. شاید حکایتی تلخ از یک عمر زندگی سخت.

ساکت شد. رو کرد به رفیقش و حرف رقیقش را با خنده تکرار کرد: "چقدر گفتم بذارش تو یخچال میاریش اینجا تو این گرما آب پز میشه هر روز تو این تاکسی فکستنیت. برا همین روزات می گفتم که تو خجالت حاج خانوم نمونی پیرمرد" دوباره قاه قاه زد زیر خنده...

آرام شد. چشمهای کوچکش را بست و عرقچینش را صاف کرد. گفت: «پیرمرد باباته! کار می کنه. بهتر از جوونا هم کار می کنه. دود از کنده بلند میشه» خندید و گفت: « میگه بذار تو یخچال». ریسه رفت از خنده و رفت در تاکسی را باز کرد.

شهرک غرب یه نفر. یه نفر شهرک غرب....

پیرمرد هم باباته...

علیکم ...

علیکم بقلة الطعام٬

                        و المنام

                                  و الکلام.

 

بر شما باد کمی خوراک و خواب و سخن!

فردا

فردا که بیایی زمینی دیگر متولد می شود به وزن مهربانی٬ به قد صلح٬ با چشمانی آسمانی و عطری سرشار از شمیم فرشتگان در آغوش پر از لبخند خدا!

فردا فردای عدالت و فردای آزادی از اسارت منیت و زشتیست.

فردا فردای توست ای خلاصه هستی!

فردا را بگو بیاید و از امروزم رهایی بخشد.

فردا ...