بهاران خون
خواستم از بهار و زیبایی هایش بنویسم. خواستم بگویم آرزوی بهترین ها را در سال جدید برای یکایک تان دارم. خواستم از گذر عمر و گردش ایام بگویم. دیدم اینها همه شان تکرار در تکرار است. زیباست حتی تکرارش هم زیباست. سالی یک بار است. حیف است ننویسم. حیف است تبریک نگویم. حیف است آرزوی خوب نکنم. اما دیدم جفاست. جفاست به برادران و خواهرانم در بحرین و یمن و لیبی و عربستان و اردن. دیدم نامردی است ما اینجا تخمه بشکانیم و روبوسی کنیم و شادباش بگوییم و خون عزیزانمان را در همسایگیمان بریزند.
گفتم شب عیدی به رییس جمهور بگویم ای کاش جشن عید جهانی نوروزت را به احترام خون شهدای کشورهای همسایه به روزگاری دگر موکول می کردی. گفتم بنویسم و بگویم دل مولایمان خون است از این همه ظلم. خلاصه اش که قصد حال گیری نداشتم. بروید و خوش باشید و نوروزتان را جشن بگیرید اما یادمان باشد که در همین نزدیکیمان دارند شقایق های بهاری را سر می برند. دارند حمام خون راه می اندازند.
دوستان عزیزم! بهارتان خدایی و خوش فرجام و شیرین باد!