پایان نامه 88

در این آخر سالی به قدری درگیر بودم که نه توانستم به شما سر بزنم و نه توانستم برایتان مطلبی بنویسم. اما همه اینها باعث نمی شه که دیگه این روز آخری (منظوریم کاریه) چیزی نگم و یهو بلند شم برم مسافرت.

القصه تو همین سر شلوغیا چشمم خورد به دیوار روبروم تو دفتر کارم.

باید فکری می کردم. سال داشت نو می شد و این ترک و این تکه ای که رنگش ریخته بود نباید به چشم می آمد. مثل پروفسور بالتازار فکر کردم. راه رفتم و راه رفتم و البته فکر کردم.

این تصویر خیلی آزارم می داد. بله در سختی هاست که انسان کلی فکرای خوب به ذهنش می رسه. فکر کردم و راه رفتم. راه رفتم و فکر کردم ....

بنگ! (صدای راه حل).

و اینم راه حل:

اما بعد ...

خدایا! یک سال دیگه به تو نزدیک شدیم و یک سال دیگه به ما نعمت حیات دادی. با همه سختی ها و راحتی ها٬ خوشی ها  و ناخوشی ها. دیگه سال ۸۸ داره نفس های آخرش را میکشه و ما خوشحالیم که سال نو با آرزوهای نو داره تو دلمون جا باز می کنه. خدایا از نعمت حیاتت٬ از نعمت فرصتت٬ از نعمت صبرت درباره همه کارهای بدی که کردم٬ از نعمت سلامتی٬ از نعمت خانواده خوب٬ از نعمت دوستای همراه چه در فصای حقیقی و چه مجازی٬ از نعمت کار٬ از نعمت پدر و مادر٬ از نعمت امنیت٬ از نعمت اسلام٬ از نعمت ولایت٬ از نعمت همسر٬ از نعمت فرزند٬ از نعمت آب و غذا٬ از نعمت باران٬ از نعمت گل و درخت٬ از نعمت زمین٬ از نعمت خورشید٬ از نعمت آسمان٬ از نعمت برق٬ از نعمت قرآن٬ از نعمت رحمت بی نهایتت٬ از نعمت آمرزندگیت٬ از نعمت سخن گفتن٬ از نعمت دیدن و شنیدن٬ از نعمت راه رفتن٬ از نعمت بادهای زاینده ات٬ از نعمت باهای بهاریت٬ از نعمت بهارت٬ از نعمت شکر گفتن٬ از نعمت همه نعماتت٬ شکر و سپاس پروردگار مهربانم.

کمکم کن! کمکمان کن در راه تو زنده باشیم و به سویت رهسپار شویم! در سال جدید هرچه خیر و خوبی و برکت است برای ما بخواه.

به همتون صمیمانه و از اعماق وجود تبریک میگم و بهترین ها را برای یکان یکان تان خواهانم. سفره هفت سینتون پر برکت و بهاری و عاشقانه باد! دوستتون دارم. به امید دیدار در سال نو!

فتوای تحریم ترقه

الیوم استعمال هر نوع مواد محترقه٬ مشتعله٬ منفجره٬ مترققه٬ متفرقه و غیره بای نحو کان در حکم کار خیلی بدی می باشد و اینها!

هو بی کیم نیفتی دیس نایت!

راستش را بخواهید هفته گذشته هفته پرکاری بود و فرصت سر خاراندن نداشتیم. برای آنکه جبران مافات کنیم و فضای مجازی را بترکانیم و نشان بدهیم که علاوه بر نبوغ(!) در سرودن شعر پارسی در سراییدن اشعار زبان انگلیسی نیز چیزی از شکسپیر کم و کسر نداریم این بود که ترانه بسیار ادیبانه "چه خوشگل شدی امشب" برادر اندی را به زبان اجنبیان بازسرایی کردیم. باشد تا برای کسانی چون دیلماج که دیلماجیتشان را دائما به رخ ما می کشند درسی باشد!

فقط لطفا یک بار اینجا را بخوانید و بشنوید و مطابق همین ترانه فخیمه(!) ریتم و ضرب بگیرید و شعر زیر را به انگلیسی بخوانید.

خوش باشید و بر استعداد ما غبطه بخورید.

How nifty, How nifty, How became nifty disnight

You are the moon of sky,
                            In my darker night,

When the night is so black,
                            I have you my dear
                                                    You're only star

When you coming, spreads
                             Benjamin smell,

Bud of your red leep's looks like
                             cherry color peach!
                                                    look! how pretty!

Sweet, Sweeta! Lady ladia,
                               became pretty disnight,
Your laugh is sugar
                      Your leeps is honey,
You became a rose disnight.

All sunset, every lamp
becomes alight street,
Each lovers, look like us,
Coming out from each house,

Sweet, Sweeta! Lady ladia,
                               became pretty disnight,
Your laugh is sugar
                      Your leeps is honey,
You became a rose disnight.

How nifty, How nifty, How become nifty disnight!
How nifty, How nifty, How become nifty disnight!
How nifty, How nifty, How become nifty disnight!

In my view one pretty
                           Only you
In love garden one flower
                           Only you
If there's lover
                  Only me
From your love, one crazy
                               Only me
From your love, one crazy
                               Only me

Sweet, Sweeta! Lady ladia,
                               became pretty disnight,
Your laugh is sugar
                      Your leeps is honey,
You became a rose disnight.

How nifty, How nifty, How become nifty disnight!
How nifty, How nifty, How become nifty disnight!

You are the moon of sky,
                            In my darker night,

When the night is so black,
                            I have you my dear
                                                    You're only star

When you coming, spreads
                             Benjamin smell,

Bud of your red leep's looks like
                             cherry color peach!
                                                    look! how pretty!

Sweet, Sweeta! Lady ladia,
                               became pretty disnight,
Your laugh is sugar
                      Your leeps is honey,
You became a rose disnight.

How became nifty disnight !

میلاد حضرت دوست

می خواستم از تو بنویسم. از حضرت اسوه حسنه٬ از جناب خُلُق عظیم٬ از رحمة للعالمین. اما چه می توانم روی کاعذ بیاورم از تو؟ به نظر می رسد همان ها که حضرت پروردگار در توصیف جناب تو آورده همه مان را بس. تو برترین نمونه برای رفتار و کردار و گفتاری. تو دارای اخلاقیات نکو و برجسته ای و تو مایه رحمتی برای جهانیان.

میلادت بر همگان٬ بر کسانی که گمشده شان صفات نیکوست٬ بر کسانی که به دنبال رحمت الهیند و در یک کلام بر بندگان خدا مبارک!

گز صفاهان

 تصویر زیر را مشاهده کنید تا داستانش را برایتان بگویم.

ماجرا از آنجا آغاز شد که پدربزرگ و مادربزرگ اینجانب از اصفهان آمدند تهران و به رسم سوغات دو بسته گز پسته ای آردی برای ما آوردند. فردایش یک بسته از گزها را در کیفم گذاشتم تا در شرکت با همکاران و دوستان تناول کنیم.

سرم شلوغ بود و در مورد گز دچار فراموشی شدم. تا اینکه شب٬ هنگام رفتن٬ زمانی که کیفم را برداشتم٬ به یاد آوردم که گز در کیف است. دو نفر از دوستان هنوز بودند. این شد که دور از جان قوم مغول و تاتار افتادند به جان گزها من نیز برای اینکه از قافله عقب نمانم دو تا خوردم. هنگام رفتن به دوست گرانقدرم -از قضا اصفهانی نیز هست و با اینکه سالهاست در تهران زندگی می کند اما ذره ای لهجه اش را از دست نداده - که قصد داشت هنوز در شرکت بماند گفتم: "من این گزها را شمردم ۸ تا مانده. لطف کن حداقل ۳ تایش را بگذار بماند تا فردا بدهیم به سه نفری که نخورده اند. یعنی ۵ تایش را بخوری اشکال ندارد". این را گفتم و کلی خندیدیم و با همکار دیگرم که تفکرات سکولاری! دارد از شرکت بیرون آمدیم.

صبح زمانی که وارد اتاقم شدم. دیدم روی لپ تابم جعبه گز با کاغذی روی آن قرار دارد. (عکس فوق)

اما نوشته روی کاغذ:

"جناب آقای ... (یعنی من)

تناول ماکولات اصفهان اگرچه حظ وافری نصیب این حقیر از بابت یادآوری ایام صباوت* و عهد مالوف نمود٬ لکن این همه را کنایه ظریف و تذکر سخیف آن جناب چونان حنظله ای به حلق کرد که تا زمین به گرد شمس می گردد از خاطر بنده و متابعین سلک سکولار که شاهد آن بودند نرود.
                                                                                                 ربیع الاول ۱۴۲۱ ه.ق

و اینچنین است که اصفهانیان را نغزگو و شیرین گفتار و طناز شمرده اند.

 * : بچگی

بهترین هدیه

هدیه ای "تین ایجری"! و "رومانس"! در روز عشاق! با اینکه به ولنتاین اعتقادی ندارم و بهترک است اگر بخواهیم چنین عملی مرتکب شویم آن را حداقل در ۲۹ بهمن یا همان اسپندگان مرتکب شویم. اما ممنون. خوشحالم کردی. شش شکلات قلبی شکل که هنوز هم نخوردیمش. بالاخره یک جایی باید اصالت اصفهانی بودنم را نشانت دهم. "حیفِس!"

براستی بهترین هدیه چیست؟ شاید یک روز بهترین هدیه ای که گرفته بودم ماشینی بود که پدر برایم از مکه به سوغات آورده بود. ماشینی که زن و شوهری کنار هم نشسته بودند و ماشین راه می افتاد  و ناگهان می ایستاد. زنی که کنار شوهرش نشسته بود در حالی که دوربینی به دستش بود بلند میشد و یک فلاش می انداخت و مثلا عکس می گرفت و من در عالم بچگی با عجله سعی می کردم جلوی دوربینش قرار گیرم تا عکسم بیفتد. شاید زمانی دیگر بهترین هدیه را یک جعبه آبرنگ می دانستم که معلم دوم دبستانم به من هدیه داده بود و احتمالا مادرم آنرا تهیه کرده بود تا او جایزه ام دهد. شاید روز دیگر آتاری و روز بعدش کمودور ۶۴ و یک روز قبولی در دانشگاه.

براستی به نظر تو بهترین هدیه چیست؟ می دانی هرچه فکر می کنم بهترین هدیه خدا به من و تو این دو وروجک بازیگوشند که امانمان را بریده اند. اینطور نیست؟

سارا و ساینا

سارا که به تازگی عینکی شده. چشمهایش مثل بچگیهای خودم آستیگمات است.

این هم ساینا که انصافا مصداق واقعی کسی است که از درو دیوار بالا می رود.

 

خدایا به خاطر هدایای خوبت ممنونیم. کمکمان کن امانت دارهای خوبی باشیم. آمین!

22 بهمن از دریچه دوربین موبایلم

از میان دهها عکسی که در راهپیمایی ۲۲ بهمن - از ایستگاه دروازه دولت آغاز کردم و در میدان انقلاب به پایان رساندم- انداخته ام٬ فعلا این ۵ عکس را مشاهده نمایید.

برای مشاهده عکس ها به ادامه مطلب بروید.

به همین سادگی

ساعت ۲ بعدازظهر بود که دلم برایت رفت. هرچه زنگ زدم به همراهت می گفت در دسترس نیست. به محل کارت هم هرچه تماس گرفتم اشغال بود.

به گمانم دوست داشتن به همین سادگیست "تاب تاب" عزیز!

1171 سال

هشتمین روز ز ماه ربیع الاول شد
نهمین ابن حسین پادشه هر دل شد

آعاز ولایت و امامتش مبارک باد!

شیخوخیت!

شیخنا دوباره امروز افاضاتی فرموده اند. در پی این افاضات حکیمانه چندین مساله و موضوع برای ما دارای معنی و مفهوم ویژه می شود به شرح ذیل:

۱- نسبت سنگ پای قزوین با روی لرستان

۲- ضرب المثل یارو را به ده راه نمی دادند سراغ کدخدا را می گرفت.

۳- خود را به آن در زدن

۴- نرود میخ آهنی در سنگ

۵- فرسایش عقل و مغز با افزایش سن

۶- توهم در اکثریت بودن

 

پی نوشت: لینک به خبر بیانیه شیخ نمی دهم که نشر اکاذیب نکرده باشم.

بهار جان

درد بی درمان که نیست. امروز نشد٬ فردا می شود. فردا نشد٬ پس فردا هم خدا بزرگ است. دیروز نیامد٬ امروز که هنوز تموم نشده. خورشید فردا طلوع می کند. گیرم که چند صباحی پشت ابر باشد. زمستان رفتنی است و رو سیاهیش برای ذغال است. بهار آمدنی است. می آید. همه مان هم می دانیم که می آید. گاهی خودمان را می زنیم به آن راه. فطرتا بهار را دوست داریم. ذاتا عاشق خورشیدیم. در شعرهایمان هم گفته ایم که "خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند". بماند گه گاه تبر را بر می داریم می افتیم به جان عشاق آفتاب. اما روز را به شب ترجیح می دهیم. گرما را به سرما. آزادی را به اسارت. عدالت را به ظلم. حالا گاهی هم از سر فراموشی می رویم اول صف نانوایی و به حساب رفاقت نانمان را زودتر از بقیه می گیریم. اما خواه ناخواه گمشده مان ظلمت که نیست. کیست که بخواهد برود رو به تاریکی؟

درمان دردمان می آید. امروز نیامد. سالهاست که نیامده. اما در راه است. عطر وجودش را شمیم بهار با خود به همراه آورده. با بهار می آید. نه! غلط گفتم. بهار را با خودش می آورد. آری بهار در راه است. بهار عقلانیت و نور و اخلاقیات.

بهار آمدنی است...