بازی وبلاگی
مناسبتی نوشتن کار من نیست. بنا هم نداشته ام که اینجا روزهای تاریخ را ورق بزنم. فقط گاهی به فراخور حال و هوایی که در روزهایی خاص به من دست می دهد چیزکی می نویسم.
این روزها مناسبتش جبهه و جنگ است و آغاز بازگشایی مدارس. چیزی که هم به مدرسه ربط پیدا کند هم به جنگ. کلاس چهارم دبستانم است که بعید می دانم سر جمع ۲ ماه به مدرسه رفته باشم. به خاطر بمباران رسما تعطیل بودیم و آموزش از راه دور با تلویزیون در دهه ۶۰ برقرار بود!
می خواهم یه بازی وبلاگی راه بیندازم به شرح ذیل:
مدرسه پر بود از شور و شوق کودکانه در زنگ تفریح. ناگهان صدای آژیر وضعیت قرمز از بلندگوی مدرسه بلند شد ...
این داستان را آنطور که دوست دارید تکمیلش کنید اگر دوست داشتید.
خودم:
مدرسه پر بود از شور و شوق کودکانه در زنگ تفریح. ناگهان صدای آژیر وضعیت قرمز از بلندگوی مدرسه بلند شد. تا ناظم بیاید میکروفون را در دست بگیرد و بگوید که بروید کنار دیوارها پناه بگیرید. سایه شوم و مهیب دو هواپیمای غول پیکر دیده می شود و صدای غرششان به گوش می رسد و بعد دودی به هوا بر می خیزد و صدای انفجار و شکستن شیشه های ساختمان مدرسه. ترس در چهره بچه ها موج می زند. برخی شان گریه می کنند و دو سه نفری شلوارشان را خیس کرده اند...
کمی که می گذرد٬ ناظم لبخند زنان می گوید: "بچه ها نترسید. بمب خورده در پارک کنار مدرسه. خبر رسیده هیچ کس اتفاقی برایش نیفتاده. فقط الاغی که آنجا بسته شده بود موجی شده."
مدرسه یکصدا می خندد. ناظم هم می خندد. بعد خنده اش را فرو می خورد و به فکر فرو می رود که اگر این بمب چند متری این طرف تر اصابت می کرد چه بلایی بر سر بچه های مردم آمده بود ...
پی نوشت: از شخص خاصی نام نمی برم تا کسی به زحمت نیفتد. اما همه تان دعوتید. ممنون.
لطفا هر کس نوشت خبرم کند تا همین جا داستانش را نمایش دهم.
وبلاگ نیوفرانه:
مدرسه پر بود از شور و شوق كودكانه در زنگ تفريح .ناگهان صداي آژير وضعيت قرمز از بلندگوي مدرسه بلند شد. جيغ و فرياد تمام فضا را فراگرفت، ساندويچ هاي نان و پنير ، سيب هاي گاز زده شده، توپ هاي بازي ...كف حياط افتادند. يكي دونفر از كلاس اولي ها ، بين جمعيت در حال فرار ، زمين خوردند . سايه سنگين وحشت و ترس ،تپش قلب كوچك كودكان معصوم را تندتر كرد .
ده دقيقه بعد ، دختربچه ده ساله نيمه جاني را از زير آوار بيرون كشيدند ، درحالي كه گردنبند"وان يكادش" را محكم در دست داشت و رد قطره هاي اشك بر صورت خاك آلودش باقي بود.
چندين مادر بايد با دختركانشان وداع مي كردند؟!
هاشور عزیز:
حیاط مدرسه از اشتیاق جیغ میکشید.صدای آژیر آمد و دیگر برایمان شده بود عادت دویدن و جیغ زدن و رفتن به پناهگاه.دروغ نگویم بازی بدی نبود که در تاریکی موهای هم را بکشیم و از هر کسی دلخور بودیم، یواشکی لگدی یا نیشگونی حواله اش کنیم.
آن روز هم همه چیز تمام شد و شادمان به خانه رفتیم.فردا صبح سر کلاس نشسته بودیم و قرار بود از درس جنگ جنگ تا پیروزی املا بنویسیم.معلممان نیامده بود و ناظم با چشم هایی سرخ و بغضی که صدایش را خفه میکرد برایمان میخواند.نوشتیم ملتی که شهادت دارد اسارت ندارد.ناظم گریه میکرد و ما نگاهش میکردیم.اشک های ناظم خوب میدانست دارد برایمان دروغ میگوید.گفت هر کدام ده بار بنویسید: مرگ بر جنگ...صد بار بنویسید: خون برای زندگیست نه آبیاری.هزار بار نوشتیم: زندگی بیشتر از خاک، محتاج مرد است.معلممان نیمه شب زیر آوار له شده بود.ما او را بیشتر از خاک وطن دوست داشتیم.


