داستان های مجید را همه یادمان هست. در یکی از این داستان ها مجید به اردو می رود و می شود مسئول بیل و کلنگ هایی که قرار است بچه ها با آن تمرین کار عمرانی و گروهی بکنند. مجید کار را خیلی جدی می گیرد. نظم و انضباطی به بیل ها می دهد. چادری برای بیل ها برپا می کند و برای آنکه حساب و کتاب بیل ها را داشته باشد، به هر بیل شماره ای اختصاص می دهد. اما امان از بچه ها که نظم پذیر نیستند و بالاخره یک شب که یکی از چادرها آتش می گیرد بچه ها بدون هماهنگی با رییس کل بیل ها یعنی آقا مجید، برای خاموش کردن آتش بیل ها را بر می دارند و می روند. صبح فردا مجید با زحمت زیاد بیل ها را جمع آوری می کند. اما هیچ اثری از بیل شماره ۸ نیست. هرچه به این در و آن در می زند و تهدید و تشویق می کند بیل را نمی یابد. در نامه ای که برای بی بی اش می نویسد اینظور می گوید "بی بی اینها فکر می کنند که اینجا هر کسی هر کسی هست. من بالاخره بیل را پیدا می کنم." نهایتا دسته شکسته بیل را پیدا می کند اما خود بیل را نه. در نامه دیگری برای بی بی می نویسد: " دسته بیل پیدا شد اما کسی نفهمید که چرا و توسط چه کسی چادر آتش گرفت و از آن مهم تر کسی از سرنوشت بیل شماره ۸ خبری نیافت".

اینها را گفتم که بگویم: "یک وقت کسی فکر نکند اینجا هر کی هر کی هست و هر کس دلش خواست می تواند سه هزار میلیارد تومان مردم را بالا بکشد. نخیر اینجا هر کسی، هر کسی نیست. سرنوشت این اختلاس هم سرنوشت بیل شماره ۸ نخواهد بود"!