لذت
استاد همیشه حرفهایی می زند که تا عمق جانت نفوذ پیدا می کند. از آن حرفهای دلی!
استاد می گفت: موسی در راه طور پیرمردی را دید. از موسی سوال کرد عازم کجایی؟ فرمود: با پروردگارم در کوه طور وعده ای دارم. گفت: از جانب من به پروردگارت بگو هفتاد سال است دارم به خوبی زندگی می کنم. خوب می خورم و خوب می پوشم تنم هم سالم است. یک سجده هم برایش نکردم. این را به خدایت حتما بگو.
موسی به طور رفت و هنگام بازگشت خدا به موسی گفت: چرا پیغام آن بنده ما را به ما نرساندی؟ موسی گفت: پروردگارا بنده نادانت چیزی را ندانسته به زبان آورد. آخر من چه بگویم. خدا گفت: نه! باید پیامش را می رساندی. برو به بنده ما بگو ای بنده خدا هفتاد سال عمر به تو دادم خوردی و خوابیدی اما در عوض چیزی را از تو گرفتم که نمی دانی بگو لذت عبادتم را از تو ستاندم.
استاد که اینها را می گفت چشمها خیس بودند و شانه ها لرزان. ای بدا به حال آنانی که این روزها که بار عام الهی است و سفره رحمت و غفران گسترده٬ از سر عناد و ندانم کاری٬ لذتی ابدی را از خود دریغ می کنند! لذتی خدایی و وصف ناشدنی. طعم بندگی!