برای تو

اگر قرار باشد روز کاری بکنم٬
اگر روزی قرار باشد حرفی بزنم٬
اگر روزی قرار باشد چیزی بنویسم٬
اگر قرار باشد روزی اسمی را صدا بزنم٬
اگر قرار باشد کسی را فریاد کنم٬
اگر قرار باشد دلدادگی نمایم٬
اگر روزی قرار باشد به خود بیایم

                             جز برای تو نباید باشد.

                                                           کمکم کن!

از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان ...

فوری!

ختم قرآن برای آقای کوچک (دانیال) برید به سایت نرگسی .

 

گمشده 25 ساله

سالها پیش یعنی زمانی که آخرین نسل دایناسورها در انقراض بود من برای جشن تولد ۶ سالگیم یک نوار قصه هدیه گرفته بودم. اینکه این نوار قصه را چه کسی به من هدیه داد در تاریخ و در حافظه تاریخیم ثبت نشده و احتمالا مهم هم نیست. مهم این است که روی جلد این نوار عکس زورو بود. و یکی از داستان های زورو با صدای دوبله کنندگان فیلم زورو در آن روایت میشد. اما این همه داستان نبود. طرف دیگر نوار داستانی بود به نام "رامین و رامش در جنگل". این قصه را که تا آخر نوار دنبال می کردی در آخر نوار می گفت پایان قسمت اول. قسمت دوم را در کاست بعدی ما گوش دهید.  

در عالم بچگی بارها و بارها رامین و رامش را گوش کردم بلکه تغییری صورت دهد. اما حیف! داستان فقط و فقط تا اینجا ادامه پیدا می کرد که آنها در جنگل به دنبال سگشان می دوند و گم می شوند و ادامه داستان در نوار بعدی بود. روزها و هفته ها دغدغه ذهنیم پیدا شدن سگ رامین و رامش و گم شدن آنها در جنگل بود. آیا اونا راه خونه را دوباره پیدا می کردن؟ هیچگاه قسمت دوم نوار به دستم نرسید و همین شد یکی از خاطرات تلخ دوران کودکی. نمی دانم چرا هیچ وقت به کسی نگفتم قسمت دومش را برایم بخرد. انگار این بغض باید سالها در کنج دلم باقی بماند.

شبها سارا از من می خواهد که قصه ای برایش بگویم. من هم که جز چند قصه چیز دیگری بلد نیستم. این بود که تصمیم گرفتم قصه های دوران کودکیم را از اینترنت پیدا کنم و شبها به جای اینکه من برای سارا قصه بگویم موبایلم برای هر دویمان داستان بگوید تا خوابمان ببرد. اول رفتم خانم حنا و لوبیای سحرآمیز را جستجو کردم. عاشق این قصه بودم. چند شبی من و سارا با این قصه سرگرم بودیم. سارا خیلی ذوق می کرد. از سر شب انتظار می کشید تا هنگام خواب ببیند چه بلایی قرار است سر حسن و خانم حنا بیاید....

امروز به طور کاملا اتفاقی لینک رامین و رامش در جنگل را پیدا کردم. هر دو قسمتش را. گمشده ۲۵ ساله ام پیدا شد! حالا نمی دانم چه کنم؟ گوش بدهم. یا بگذارم با سارا با هم گوش بدهیم؟

الان بعد از این همه سال آن عقده دوران کودکی مرا پر از هیجان کرده. چقدر راحت خوشحال می شوم! هنوز کودکم. حتی با بودن سارا و ساینای عزیزم.

عمادیسم!

من نوشتم. پس هستم!

داستانک تلفنی

مکان : اینجا

زمان : حوالی ساعت ۱۱ صبح روز دوشنبه ۱۸/۸

منتظرم بعد از ۳ روز کامل بی خبری از اروپا ساعت ۱۱ شود٬ بلکه این اجنبی ها بیایند سر کارشان حداقل چند ایمیلی رد و بدل کنیم و شاید یکی دو تا تلفن هم بزنیم ببینیم وضعیت کار تا کجا پیشرفت داشته...

چی شد؟ فلانی اینترنت تو هم قطعه؟

آره.

تو چی؟

آره.

تلفن ها چرا قطعه؟

۲ ساعت بعد...

مکان: سر کوچه اینجا. عده ای دارند به کابل های تلفن ور می روند. می گویند تا ۳ روز دیگر تلفن هاتان قطع است. چرا؟ به خاطر کابل کشی.

من :

۴ ساعت بعد ...

من:  

فردای دوشنبه ...

من:  

پس فردای دوشنبه ...

ساعت ۹ صبح. من:  

ساعت ۱۱ صبح. سرایدار می گوید آقای مخابراتی گفته شانس بیاورید ۵ شنبه بعد ازظهر تلفنتان وصل میشه.

من:  

ساعت ۱۲ ظهر : سرایدار می گه اگه یه چیزی بهش بدیم گفته خط شما را وصل می کنم. باشه بگو خط فلان را وصل کنه.

ساعت ۲ بعد از ظهر خط فلان وصل شده. اینترنت ADSL مان راه افتاد.

من: خوب شد یه چیزی دادیم به این نامردا ...

ساعت ۴ و نیم بعد از ظهر ...

همه خط ها وصل شد.

من:  نامرد الکی ازمون پول گرفت!

 

به شما

به شمایی که پناهتان دادیم٬ آبی دادیم و آب قندی٬ دستمالی دادیم و مامنی برای استراحت:

اصلا فکر نکنید منتی بر شما دارم. نه وظیفه انسانیم بود که شمایی که می ترسیدید٬ شمایی که کتک خورده بودید و شمایی که دلهره داشتید را به حکم انسانی و امور بشر دوستانه! و وظیفه دینیم کمک دهم. اما بدانید:

یک ذره به حرکات و روشها و شعارهایتان اعتقادی ندارم.

دولت سبز ملی تان مال خودتان.

جمهوری ایرانیتان هم ارزانی خودتان و دوستانتان!

این را گفتم که یک وقت فکر نکنید هر کس به شما پناه داد با شماست!

در گوشی

خدایا آرامش و امنیت و سلامت! همین.

بسیار سفر باید... (2)

در ادامه بسیار سفر باید ... (۱)

ناهار را در ماسوله خوردیم. جای شما خالی. هوا دیگر سرد شده بود و کم کم داشت باران می گرفت. راه افتادیم به سمت فومن. باران تندتر و تندتر شد و ما در سرسبزی خیس جاده مبهوت تماشای این همه زیبایی بودیم. شراب باران درختان را مست کرده بود و مستانه در نوای تند باران می رقصیدند. از مستی ناب آنها مست شدیم و پر از شور و حرارت ...

رسیدیم به فومن. شاید همین مستی باعث شد که راه بیفتیم به سمت قلعه رودخان.



جاده قلعه رودخان

نخیر! باران قصد ایستادن نداشت و همین طور می آمد ما هم با او می آمدیم. او آمد و ما آمدیم تا رسیدیم به جایی که دیگر باید پارک می کردیم و کوهنوردی را شروع می کردیم. شدنی نبود. شدت باران و خنکای هوا و بودن بچه ها مستی را از سرمان پراند. در فاز منطق٬ ۲ ساعت کوهپیمایی در آن شرایط برای رسیدن به قلعه شدنی نبود. عقل پیروز عشق شد. بله! باران آمد اما ما دیگر نیامدیم. برگشتیم.


ورودی مسیر کوه جنگلی قلعه

پس از مراسم کلوچه فومن خران و خوران راهی اقامتگاهمان شدیم. سرشار از شور و نشاط. کیلومتر ماشین عدد زیر را نشان می داد. وقتی رسیدیم دیگر تاریک شده بود.

فردا وقت بازگشت بود. تصمیم گرفتیم از جاده چالوس برگردیم. ابتدائا به لاهیجان رفتیم تا تله کابینش را زیارت کنیم. جلوی در ورودی تله کابین میدانی بود که در آن مقبره چی چی السلطنه -پدر چای ایران - در آن بود و موزه هم بود. شاخک فرهنگیمان جنبید و گفتیم برویم موزه چای ایران را هم ببینیم. بسته بود. بله ساعت ۱۰ و نیم صبح بسته بود! سوار بر تله کابین٬ لاهیجان زیر پایمان بود.

 
مزارع چای هم مشخصند.


بچه ها تاب بازی کردند آن بالا


و یک نمای زیبا از لاهیجان از آن بالا

پایین که آمدیم مقداری هم کلوچه لاهیجان خریدیم. به عقیده من کلوچه فومن چیز دیگریست! راه افتادیم به سمت رامسر. اصولا هرچه از استان گیلان به سمت مازندران می روی زیباییها کمتر می شود. این نظر من است.

۵ کیلومتری رامسر تله کابین سواریمان دوباره گل کرد. رفتیم در مجموعه تله کابین رامسر. جای شما خالی ناهاری نوش جان کردیم و دوباره سوار بر تله کابین. اما براستی که ارزشش را داشت. اگر به تله کابین لاهیجان نمره ۱۰ بدهیم باید به این یکی نمره ۱۰۰ داد. خودتان ببینید:


مناظر بدیعی که از تله کابین می توان دید.

ساینا در حال ذوق مرگ!


و سارا ایضا


و هنر عکاسی اینجانب

و بالاخره رسیدیم به بام رامسر

و آموزش سنگ نوردی دادیم به بچه ها

و از مناظر آن بالا هم سوء استفاده کردیم.

آنجا نمایشگاه نقاشی هم بود:

و تابلوی عشق تله کابین رامسر!

 

اما از آنجا که ما عشق تله کابین رامسر نبودیم و از شما چه پنهان در جیبمان هم شپش یه پا دو پا می زد٬ این بود که گفتیم این دیگر چه تابلوی مسخره ایست!

و بالاخره برگشتیم. شب در جاده چالوس راندیم و رسیدیم تهران. فکر کنم ماشین از صفری درآمد. آب بند هم شد!

 

سال 98 ام!

داشتم به این فکر می کردم که من متولد ۵/۵ هستم بنابراین این شانس را دارم که در ۵/۵/۵۵ تولدم را جشن بگیرم. در همین توهمات و خیال پردازی ها بودم که یادم افتاد که اِ من متولد ۵۷ هستم پس نمی تونم ۵/۵/۵۵ جشن بگیرم مگر اینکه منظور از ۵۵ ٬ سال ۱۴۵۵ باشد نه ۱۳۵۵. با یک جمع و تفریق ساده دیدم که من آن موقع ۹۸ سال دارم! ناخودآگاه خندیدم. بعد تلخی خنده روی لبم خشک شد و بعد تصور کردم که من در ۵/۵/۱۴۵۵ واقعا چند سال است که مرده ام؟ ۲۰ سال؟ ۳۰ سال؟ ۵۰ سال؟ کمتر؟ بیشتر؟ خدا می داند و بس. راستی که زندگی چه زود می گذرد. سالها از پس هم می آیند و می روند و فصلها و ماه ها و هفته ها و روزها و ساعت ها و دقایق. براستی تصور یکایک ما از سال ۱۴۵۵ چیست؟ چه اتفاقاتی در آن روزگاران خواهد افتاد؟ اصلا مهم است برای ما؟

بگذریم! در همین احوال کسی در گوشم گفت سال ۵ هم می توانی به خودت خوش بگذرانی یعنی سال ۱۴۰۵ منظورش بود حتما! تصورش را بکنید. ۵/۵/۵ تازه قشنگتر هم است از ۵/۵/۵۵! خداییش قشنگتره. البته تضمینی هم نیست که من اون موقع هم زنده باشم. اما امید به زندگی در اون سال بیشتر باید باشد قاعدتا!

 

یک مطلب نسبتا بی ربط هم اینکه دوست خواننده ای برای پست قبلیم (نشانی) کامتنی گذاشته بودند و این طور بیان داشتند که: "خب مثلا نشانه چی ؟ رواج خرافه ؟!!!!!!! توس حقانیتش بحثی نیست .این تصادف رو به رواج خرافه پرستی تبدیل نکنیم." من واقعا منظورم این نبود. یعنی اصلا منظورم رواج خرافه پرستی نبود. می خواستم اول همین را برایش بنویسم بعد دیدم که شاید واقعا من القای خرافه پرستی کرده ام. لذا تصمیم گرفتم جوابیه ام را در این پست بدهم. یاد داستان مرگ فرزند پیامبر و مصادف شدن آن با پدیده کسوف و مبارزه پیامبر با این امر که این دو به هم هیچ ربطی ندارد مرا به فکر فرو برد که شاید مصادف شدن ۸/۸/۸۸ با تولد امام هشتم فقط و فقط و فقط یک تصادف است و هیچ نشانه ای هم نیست. این را نوشتم که بگویم من هیچ حکمی ندادم و همانطور که در پست قبلی هم گفتم: "نمی خواهم نتیجه گیری کنم اما می خواهم بگویم از این پدیده و نشانه به سادگی عبور نکنیم. به عقیده من که جای درنگ و تامل دارد."به هر حال بهتر است بگویم تصادف جالبی بود از آن تصادف ها که ممکن است در طول تاریخ بشریت فقط یکبار حادث شود!

نشانه

سالها پیش که کیمیاگر کوئیلیو را خواندم به این نتیجه رسیدم که نباید از کنار نشانه ها به آسانی گذشت. نشانه ها حرفها و رازها با ما دارند و قرآن نیز بر مساله آیه و نشانه بسیار تاکید دارد. از خلقت آسمانها و زمین و گردش سیارات و خلفت انسان بگیر تا آفرینش زنبور و عسل و تولید باد٬ وجود شب و روز همه و همه نشانه هایی برای کسانی است که می اندیشند و یا به قولی به راحتی از کنار آن عبور نمی کنند.

با این تفاصیل آیا مصادف شدن ۸/۸/۸۸ با ولادت ۸ امین امام یک نشانه نیست؟ آیا می توان به سادگی گفت این فقط یک تصادف است که بعد از گذشت بیش ۱۲۰۰ سال از ولادت امام هشتم روز ولادتش مصادف شده با ۸امین روز از ۸امین ماه سال ۸۸.

نمی خواهم نتیجه گیری کنم اما می خواهم بگویم از این پدیده و نشانه به سادگی عبور نکنیم. به عقیده من که جای درنگ و تامل دارد.

 

میلاد امام رضا بر همگان مبارک!

بسیار سفر باید... (1)

سفری به شهرهای بندر انزلی٬ رشت٬ فومن٬ ماسوله (شهر نیست!)٬ قلعه رودخان (ایضا)٬ لاهیجان٬ رامسر

جمعه صبح راه افتادیم...


اصلا فکر نکنید این عکس را گذاشتم تا بگویم ماشینمان صفر بود!

از کرج و قزوین و منجیل و رودبار گذشتیم. در رودبار روغن زیتون و زیتون و زیتون پرورده و رب انار و ... خریدیم. نکته ای که در قزوین چشمم را گرفت این بود که یک پمپ بنزین بود که همه پمپهایش سوپر بود! مقصد نهایی مان ویلایی بود در بندر انزلی.

هوا واقعا مطبوع بود. بی نهایت... . اما فردایش رفتیم انزلی گردی و مرداب. از آنجایی که جذابیت چندانی نداشت توضیحی نمی دهم. قسمت زیبای سفر رفتن به فومن و ماسوله و قلعه رودخان بود.


جاده فومن


جاده فومن

ماسوله بی نظیر بود. بهشت بود ...


ماسوله افسانه ای


ماسوله


ماسوله


ماسوله


ماسوله



سارا در حال کیف مطلق در ماسوله. روی پشت بام مردم!


ماسوله از نمایی دیگر


و باز ماسوله

آنجا موزه هم داشت. به موزه هم رفتیم یک سی دی هم خریدیم که قرار بود در آن عکس و یک ساعت فیلم و همه چیز از ماسوله باشد. بعدا که به خانه آمدیم فقط ۱۰ عکس از اشیای قدیمی که متعلق به ماسوله بوده در آن یافت شد!


سارا و ساینا جلوی موزه حیات وحش ماسوله

مردم آنجا به دستشویی هم می رفتند!


ماسوله!

و می مردند!

نه پس اینجا بهشت نبود! هم دستشویی می رفتند هم می مردند!

ادامه دارد... 

سرسام

لطفا بوق بزنید. حتی شما دوست عزیز! راحت باش.

گرفتاری

به بهانه گرفتاری هایم:

گرفتاری چیزی نیست که بتوان آن را توصیف کرد. گرفتاری ممکن است خوشآیند باشد مثل گرفتاری به خال لب دوست و ممکن است ناخوشایند باشد مثل گرفتاری در بیمارستان. گرفتاری کاری نه خوشایند است نه بدآیند! چیزی مابین ایندوست. گرفتاری شاید یک بهانه است مثل اینکه به دوست و آشنا بگویی "شرمنده! گرفتار بودم نتوانستم خدمت برسم".

گرفتاری زن و بچه٬ گرفتار درس بچه ها٬ گرفتار تعمیر ماشین٬ گرفتار دکتر و دوا. گرفتار این اداره و آن سازمان. اینها از آن دست گرفتاری هایی است که شاید هم واقعا گرفتارش بوده ای اما براستی چه مقداری از زمان را گرفتار بودی؟ یک ساعت؟ دو ساعت؟ یک روز؟ یک ماه؟ چقدر؟

واقعیت این است البته شاید واقعیت این باشد که در اکثر مواقع خودمان خودمان را گرفتار می کنیم. مثلا گرفتار ترافیک می شویم. در صورتی که با انتخاب زمان مناسب و وسیله مناسب برای تردد شاید اصلا گرفتار نمی شدیم. فکر می کنم گرفتاری بیشتر یک بهانه است تا واقعیت٬ تا از زیر بار وظایف و مسئولیت هایمان شانه خالی کنیم.

به نظرم برای رهایی از گرفتاری باید نگرش خود را عوض کنیم. با تغییر نگرش٬ گرفتاری دیگر گرفتاری نیست. کاری است که باید انجام شود آن هم بجا و به موقع. آن وقت است که آزادیم نه گرفتار. در این صورت حتما برنامه داریم. برنامه برای همه اوقات. نوشتن کارها و اولویت بندی آنها ما را از گرفتاری نجات می دهد. ما اصلا گرفتار نیستیم. این خودمانیم که به خود القا می کنیم گرفتاریم.

در پایان باید گفت این ماییم که باید گرفتاری را گرفتار خود کنیم نه اینکه خود گرفتارش باشیم. تعیین کننده ذهنیت و نگرش ماست.

امضا: گرفتار الدوله!

آمنه آمنه ...

نمی دونم تا حالا براتون از این ایمیل ها اومده که ازتون درخواست همکاری می کنه که یک مقدار معتنابهی پول در یک جایی هست ۱۰ یا ۱۵ درصدش برای شما تا این پول را از فلان کشور خارج کنیم. از اونجایی که روی پیشونی من نوشته این یارو خره و گاگول٬ اگر بگم که برای من چیزی بالغ بر ۵۰ تا از این نامه ها اومده قطعا اغراق نکردم. پیشنهادها از کشورهای مختلف مثل انگلیس و آفریقای جنوبی گرفته تا تونس و سنگاپور. بیشترین رقم هم چیزی در حدود ۳۲ میلیون دلار بود که قول ۲۰ درصدش هم به من داده شده بود. فکرش را بکنید شش میلیون دلار گیر من میومد و من میشدم مرد ۶ میلیون دلاری! بگذریم. این ایمیل ها همه به زیان انگلیسی است و فرستندگان اونا هم مرد هستند هم زن. از دختر ۱۸ ساله یک مرد پولدار که مرده و یه ارث هنگفت باقی گذاشته تا مرد ۷۰ ساله ای که زنش مبلغ هنگفتی را در فلان کشور دپو کرده تا صرف امور خیریه بکنه. از مسلمان بگیر تا کافر.

مقدمه خیلی طولانی شد. امروز یک ایمیلی برای من آمده که فرستنده برای اینکه من اصلا به زحمت نیفتم علاوه بر متن انگلیسی ترجمه فارسی اون را برای من گذاشته بود. اما راستش اگر ترجمه چینی گذاشته بود احتمالا خیلی بیشتر سر در میاوردم. متن نامه اینجوریه:

عزیز یکی از ،
من می دانم این ایمیل برای شما به عنوان یک شگفتی از آنجایی که ما را به حال ملاقات کرده و یا به مکاتبات قبلی ، لطفا با من باش برای مزاحمت آمد ، من واقعا دوست دارم به رابطه خوب با شما ،{چشم عیال مربوطه روشن!} و من دلیل خاصی که چرا من تصمیم گرفت تا شما به دلیل ضرورت ها و الزامات وضعیت من بنویسید.
این به من لذت بیشتری می دهد {!} چون من معتقدم که ما هر دو باید روادار و صمیمی به عنوان شناخت یکدیگر عمیق بکشید ، سهم تنهایی من و افکار ، قبل از ادامه اجازه بدهید خودم را بیشتر معرفی من به طور کامل برای شما ،
من هنوز آمنه Nkaje از عمر جمهوری دموکراتیک کنگو ، پناهجویی است که در اینجا در داکار ، سنگال ، غرب آفریقا. من زیبا 25 ساله ، مجرد زن جوان {خدا حفظت کنه!} سیاه پوست آفریقایی ، من می خواهم از طریق این رسانه را برای شرکت خود از بهره برداری و امن فرصت برای سرمایه گذاری و انجام کار مشترک با شما در کشور شما اعمال می شود.
من مقدار قابل توجهی سرمایه از پول در بانک در انگلستان توسط پدر مرحوم من که من افتخار در صدد سرمایه گذاری در کشور خود را به مخاطره کسب و کار بسیار پر منفعت است که شما به مشاوره و اجرا گفت : بیش از سپرده مخاطره وجود دارد برای منافع متقابل هر دو ما است. شرکت قادر عملیات شما در حال تبدیل شدن به شریک تجاری من در کشور شما و ایجاد ایده ها در مورد چگونگی سرمایه گذاری پول خواهد بود ، به درستی ، مدیریت و نوع سرمایه گذاری بعد از پول به دوران بازداشت / زندان خود را با کمک و مساعدت شما منتقل می شود. در همین حال ، در نشانه ای از تمایل خود را جهت رسیدگی توسط این معامله با احترام محافظت از منافع ما و پس از موافقت شما با این پیشنهاد ، من شما را با اطلاعات کامل جزئیات ، روش ، شامل مقدار و متقابلا توافق بر بهره درصد و یا سهم خود را برای کمک به برگزاری مبله مرا به امن انتشار سپرده و سرمایه گذاری پول در کشور شما و تحت مدیریت مناسب و مراقبت از شما.
من خواهد شد خوشحالم که در رزرو این احترام و فرصت برای شما ، در صورت تمایل شما بسیار است ، اما به نظر شما مصرانه موضوع را به توجه فوری خود را سزاوار آن. اگر این پیشنهاد از طرف شما قابل قبول است ، لطفا مزیت مدت زمان معقول از اعتماد من به شما سبب ایجاد نشده است و پاسخ عاجل شما هستند ، بسیار ضروری است ، برای اطلاعات بیشتر. من به شما شماره تلفن من در خواست ارسال خواهد شد. منتظر پاسخ شما بی ریا و مثبت و متقابل رابطه سالم{؟!} با کسب و کار شما خواهد شد.
با احترام ،
آمنه

در حال نوشتن این پست بودم که ایمیل دیگه ای برام اومده از سوزان آدامز. این یکی میخواد ۵/۷ میلیون دلار جابجا کنه. بیزینس یعنی این. حالا موندم بین دو راهی آمنه و سوزان!