داشتم برنامه مشاعره شبکه آموزش را می دیدم. یکی از شرکت کننده های مسابقه در بخش شعرخوانی این شعر سهراب را می خواند که

زندگی ،رسم خوشایندیست.

زندگی ،بال و پری دارد با وسعت مرگ.

پرشی دارد اندازه عشق.

......

زندگی ،حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی ،سوت قطاریست که در خواب پلی می پیچد.

به اینجا که رسید ناخودآگاه رفتم به دیماه ۱۳۸۱. دوران آموزشی خدمت سربازی در پادگان قلعه مرغی تهران٬ گردان یکم٬ گروهان دوم. دقیق ترش را که بگویم رفتم به یکی از ده دوازده تا توالت های گردانمان. وارد که می شدی اولین توالت سمت چپ.
به طرز عجیبی همیشه این توالت برای من آماده بود٬ حتی در شلوغ ترین مواقع! رفتم نشستم مثل همان روزها. هوای سرد دیماه و پوتین های سربازی. خواستم شلنگ آب را بردارم. روی دیوار کنار شلنگ با خودکار بیک و خطی معمولی نوشته بود:

زندگی سوت قطاریست که در خواب پلی می پیچد.