این پنج سال
هفت سال پیش که با هم آشنا شدیم فکر نمی کردم یک سال بعد عقد کنیم و یکسال بعدش بریم زیر یه سقف. پنج سال گذشت از ۲۲ مرداد ۸۳. یادته؟ عجب سوالی کردما! حتما یادته. روز پر از شور و شوق و استرس و خستگی و هیجان.

از صبح زود بدو بدو شروع شد. یادمه وقتی رفتم ماشینو از گل فروشی تحویل گرفتم. هرچی پول پیشم بود دادم بهش. قرار بود یه چند تا ساندویچ بگیرم برم خونه با بابام و بابات بشینیم بخوریم. رفتم ساندویچا را سفارش دادم دست کردم تو جیبم دیدم که به به جا تره و بچه نیست! گفتم آقا من الان میام. بدو بدو رفتم دم گل فروشی گفتم یه کم از پولا را بهم برگردونه. کلی بهم خندید. گفت بیا همشو بگیر نخواستیم. تند تند دو تا گاز به ساندویچا زدم و اومدم دم در آرایشگاه دنبالت نیم ساعتی شایدم بیشتر منتظرت شدم. با هم رفتیم آتلیه. تا آماده شدیم٬ یادته برقا رفت؟
بعد رفتیم فیلم بیرونمون را گرفتیم و دوباره برگشتیم آتلیه. چقدر تو راه سالن ماشینو اینور اونور کردیم و ویراژ دادیم. شب موقع برگشتن یادته چند دفعه ملتی که پشت سرمون بوق بوق می کردن را جا گذاشتیم؟
پنج سال گذشت و من خوشحالم و شکرگذار خدای مهربونی که تو را جلوی راهم قرار داد. خوشحالم که بهترین دوران زندگیم با تو سپری شد. ممنونم و به خودم و خودت تبریک میگم.