سلام برادر عزیزم عنایت.

سالهای زیادیست که تو را ندیده ام. اگر بگویم دلم برایت تنگ شده دروغ گفته ام که بعد از این همه سال واژه دلتنگی دیگر واژه مناسبی نیست. چه کنم که کلمات نمی توانند در این رهگذار آنچه را باید ابراز دارند؟ دل برایت تنگ است.

یادت هست بازی کردن هایمان را؟ چقدر برایم کتاب می خواندی؟ چقدر باهم دعوا می کردیم؟ یادم میاد یک بار ما طبقه بالا داشتیم بدو بدو می کردیم. احتمالا تو می خواستی من را بگیری و حساب من را برسی چون با تلنگر محکمی به پشت گوشت زده بودم. اینقدر تند دور خانه می دویدیم که واقعا خانه داشت می لرزید. یادت میاد بابا اومد بالا و حسابی و هردومون را دعوا کرد؟ گفت سر ظهره. برید بگیرید بخوابید. یادته بعدش کلی با هم ریز ریز و یواشکی خندیدیم؟ خدا می دونه چند سال از اون سالها می گذره. فکر کنم من ۶ سالم بود و تو ۱۲ سال. یادش بخیر! یادم میاد اینقدر درست خوب بود که روزی نبود که تقدیر نامه ای٬ نمره بیستی٬ جایزه ای چیزی با خودت از مدرسه به خونه نیاری. من خیلی دوست داشتم برم مدرسه و مثل تو بشم. یادته منم بالاخره رفتم مدرسه؟ آره من هفت سالم شد و تو ۱۴ سال. من هم رفتم مدرسه. منم دیگه برا خودم مردی شده بودم.

داداش عنایت! سال تحصیلی شروع شد و تو خونه دیگه همه به فکر درس بودن. بازی تعطیل بود و همه دوست داشتیم زود تابستون برسه. دوباره تابستون بیاد و من بدوم و تو بدوی و کلی تو سر و کله هم بزنیم. سال ۶۴ بود و سایه شوم جنگ روی سر ما. داداش بزرگه هم تو جبهه بود و مامان همش دل نگرانش بود. من یادمه که تو سعی داشتی جای اونو برای مامان پر کنی. با وجود گرفتاریهای بابا تو اون دوران سخت٬ حالا تو مرد خونه بودی. داداشی! دلم گرفته. دلم تنگ اون روزای خوبه. اون روزای سختی که همه دور هم بودیم. سخت بود اما بهترین روزای زندگی بود.

بالاخره انتظارمون به سر رسید و تابستون ۶۴ از راه رسید. چقدر روزشماری می کردیم که تابستون برسه و شیطنتها را از سر بگیریم. اما ای کاش هیچ وقت تابستان ۶۴ نرسیده بود. یادمه یه روز داشتیم برنامه جوانه ها را از شبکه ۲ می دیدیم. من که حالم از این برنامه بهم می خورد. اما چاره ای نبود. تازه کلی پیشرفت حاصل شده بود که صبح تابستان تلویزیون یک ساعت برا بچه ها برنامه پخش می کرد. تو یهو دویدی سمت دستشویی. مامان گفت چی شد؟ پشت سرت اومد و دید که خون استفراغ کردی. شب مامان داشت به بابا می گفت لخته خون هم تو دستشویی دیده. فردا صبح اول وقت شما ها رفتید دکتر و من منتظر بودم که برگردی و با هم بازی کنیم. تو رفتی و رفتی. و ای کاش تابستانن ۶۴ هیچ وقت نیامده بود!

عنایتم! ۲۴ سال از ششم شهریور ۶۴ می گذره و من هنوز هم باور نمی کنم که در سن ۱۴ سالگی سرطان گرفتی. برادرم تو ۲۴ سال از من جلوتری و من ۲۴ سال به تو نزدیک شدم. گاهی به خوابم میومدی اما الان حتی دیگه به خوابم هم نمیای. الان حسرت دیدنت به خوابم به دلم مونده. اگر بودی من ۳۱ ساله بودم و تو ۳۷ ساله. فکرش را بکن. حال وقتی به اصفهان می روم دلخوشیم درد و دلی با سنگ مزاری است که ۲۴ سال پیش آن را روز مزارت گذاشتیم. سنگ قبری که پدر برایت ۲ بیت از شعرش را داده بود با خط خوش روی آن بنویسند:

معصوم برم عنــــایتم جــــان دادی
در بوته آزمــــایشم بنهـــــــــــــادی

ممتاز به درس و دین و دانش بودی
در مـــرگ چو زندگی به ما استادی

و من هنوز تاسف می خورم که چرا اینقدر لحظه شماری می کردم برای رسیدن تابستان ۶۴.