پیرمرد ...
پیرمرد زد زیر خنده. حالا بخند کی نخند. ترکیب چین و چروک صورت آفتاب سوخته اش با دندان زرد و یکی در میان و آن لبهای کبودش که می خندید خودش حکایتی بود. شاید حکایتی تلخ از یک عمر زندگی سخت.
ساکت شد. رو کرد به رفیقش و حرف رقیقش را با خنده تکرار کرد: "چقدر گفتم بذارش تو یخچال میاریش اینجا تو این گرما آب پز میشه هر روز تو این تاکسی فکستنیت. برا همین روزات می گفتم که تو خجالت حاج خانوم نمونی پیرمرد" دوباره قاه قاه زد زیر خنده...
آرام شد. چشمهای کوچکش را بست و عرقچینش را صاف کرد. گفت: «پیرمرد باباته! کار می کنه. بهتر از جوونا هم کار می کنه. دود از کنده بلند میشه» خندید و گفت: « میگه بذار تو یخچال». ریسه رفت از خنده و رفت در تاکسی را باز کرد.
شهرک غرب یه نفر. یه نفر شهرک غرب....
پیرمرد هم باباته...
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 17:22 توسط عماد
|