دیدار سخت
فشار زیادی را متحمل شده ام٬
زمانیست که او حرف می زند و من می شنوم٬
به سختی می شنوم٬
واژگان به آرامی ادا می شوند٬ در زمانی که متوقف است٬
هنوز ساعت صفر است و عقربه های ساعتم خواب را ترجیح داده اند٬
اکنون نوبت به من رسیده و باید بگویم٬
چاره ای نیست٬ گفتنی ها را باید گفت٬
شنیدنی ها را باید شنید٬
تاب گفتن ندارم٬ باید بمانم٬ باید بگویم٬
او به من خیره شده و با دقت مرا می شنود٬
دنیا پیش چشمم سیاه شده٬
می گوید صبر کن٬
مطلبی می گوید و لبخندی می زند٬
به ناچار پاسخ لبخندش را می دهم٬
لبخندی زرد٬
حرف پشت حرف٬
مذاکره پشت مذاکره٬
تصمیم پشت تصمیم٬
و من حال خوشی ندارم٬
چاره ای نیست٬
زمان تصمیم فرا رسیده٬
رسوم را باید کنار گذاشت٬ بالاخره لحظه ای باید پشت پا زد به آداب٬
ناخواسته بر می خیزم٬
نگاهم می کند٬
نگاهش می کنم٬
می گوید: "من که حرفی نزدم"٬
صندلی را به عقب می کشم.
سرم را پایین می اندازم٬
بلند می شود و
من دیگر از اتاق بیرون آمده ام٬
...
آه که دستشویی بزرگترین موهبت است!
یک عکس بی ربط: این عکس را در فارس دیدم مربوط به رژه روز ارتش
