سینه ام زندان ویژه جرایم خاص شده٬ بدون محکمه و قاضی و وکیل و دادستان و هیئت منصفه٬ حکم زندانی بغضهایی که تبدیل به فریادی شده اند تا شاید نفس باد صبا آنها را به جایی ببرد٬ صادر شده است. نه زمانی برای تجدید نظر٬ نه فرصتی برای ملاقات٬ نه مکانی برای هواخوری و تنفس.
می خواهم قانونی وضع کنم تا پر بودن زندانم را چاره ای باشد. این سینه مملو از فریاد سرکوب شده است.
بغضی دیگر در حال شکفتن است تا فریادی شود تا برسد به شهر پشت دریاها. زندان جایی برای این طفل بازیگوش ندارد که می بالد و امانم را بریده است. می بینم که چموشی می کند. می داند که جایی برای او ندارم و دهن کجی میکند به من و گذشته ام. نفسم را بریده این بچه بغض فریاد نسب! او خود می داند که محکوم است. او حیثیت مرا به بازی گرفته.
جایی برایت خواهم یافت ولد چموش!
تو چه می دانی که اگر فریاد شوی و محبوس نباشی من را و همه ایل و تبارت را که به قدمت فریادهای سرکوب شده تمام عمرم هستند یک جا همه را به کشتن می دهی. قصد جانم را کرده ای٬ پسر نابخرد سرکش! من تو را هم به زندان می افکنم.
تو نیز محکوم به خاموشی هستی! این تقدیر توست! این ارثیه خانوادگی توست که همه در زندان باشید و نفس نکشید. تقدیرت را بپذیر و با زندگی همه ما بازی نکن. تو خامی و جوان! پدرت هم مثل تو بود و پدربزرگت نیز و اجدادت. خاموش باش و دم نزن! از کجا که باد صبا همدستی غیر نکند؟ تو می اندیشی نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد؟ تو چه ساده ای پسر!
خدایش بیامرزاد باد صبای دوران حافظ را! چه معجزت ها که نمی کرد این مونس حافظ! باد صبای امروز که اسمش را هم تغییر داده پسر جان! شده سیستم فشار بالا و پایین٬ توده هوای سرد. کافی است داد تو را بگیرد و به جای بردن به شهر پشت دریاها٬ آن را به غیر برساند. خاموش باش که سعدی در گلستانش فصلی در مزایای خاموشی دارد. مگر نشنیده ای که بزرگان گفته اند زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد.
گستاخی نکن! بگذار آمار زندانیان من در همین حد بماند. خاموش باش که اینجا خبری نیست. خیری هم نیست.
تو بغض خوب منی! این بار تو را محبوس نمی کنم. نمیگذارم فریادی بشوی تا سلاخی شوم. دیگر زمان پا گذاشتن بر این غرور احمقانه کمر شکن سالهای عمر فرا رسیده. چه کسی گفته مرد گریه نمی کند؟ تو مرا یاری کن که همین جا تو را بگریم.
آه ...