دکتر خوش انصاف
رفتم پنی سیلین بزنم.
- کی زدی؟
- کی رو زدم؟
- شوخی داریم؟
- نه! دارم می میرم
- پس کی زدی؟
- یادم نیست.
- پس باید تست بشه
- آقا ول کن تو را خدا
- باید تست بشه. برو بشین لب تخت.
خانمی میاد تو اتاق
- یه کم درد داره. دستتو شل کن.
آمپولو میزنه زیر پوستم. آقا میاد تو
- خانم دورشو خط بکش
با یه خودکار بیک یه دایره خوشگل میکشه رو دستم یه جوری که سوراخ جای سرنگ در مرکز قرار داره.
آقا میگه برو بیرون بشین. یه ربع دیگه صدات می کنم. من تا حالا شغل سر آمپول زنی ندیده بودم.
نشستم و دارم ساعت روبروم را نگاه می کنم و از ثانیه شمارش می خوام که عجله کنه. تو همین فکرم که یه مردی یک فریاد دلخراش میکشه.
- آی دستم.... آخ انگشتم...
تیم پرستاری میرن به طرفش. یکی میگه چی شده؟ مرد با صدای گریان میگه انگشتم قطع شده.. بابا بگین دکتر بیاد. همراهش از اون اتاقکی که بیمار توش خوابیده میاد بیرون میگه چرا دکتر نمیاد ما الان یک ربع بیشتره اینجاییم. سرپرستار میگه من زنگ زدم دکتر از بخش بیاد.
وسوسه میشم برم ببینم چه جوریه دستش اما هرچی با خودم کلنجار میرم جرات نمی کنم. میشینم سر جام. اون آقای سر آمپول زن میاد از کنارم رد میشه میگه ۵ دقیقه گذشته. منم نگاه عاقل اندر سفیهی بهش می کنم.
این بار فریاد بلندتری بلند میشه. یکی بیاد این انگشت منو بچسبونه. نامردا چرا هیچکس نمیاد. تیم پرستاری دوباره میرن طرف اتاقک. دوباره یکیشون میگه پس چی شد؟ سرپرستار گوشی تلفنو برمیداره و دوباره زنگ میزنه به بخش. گوشی را با ناراحتی میذاره. میگه آقای دکتر میگه به من ارتباطی نداره.
منو میگی انگار یه پارچ آب سرد ریختن روم. بلند میشم میگم خانم این انگشته تا یه فرصتی قابل پیونده. این بدبخت گناه داره. همچین نگاهی به من میکنه که انگار ارث باباش را خوردم.
میرم سر جام میشینم و به عقربه های ساعت نگاه می کنم. آقای سر آمپول زن دوباره یه نگاهی به من می کنه میگه ۵ دقیقه مونده. تو دلم میگم خوب بابا تو هم.
دوباره نعره های طرف بلند میشه دیگه داره التماس میکنه. دکتر اورژانس از اتاقش میاد بیرون میگه چیه چه خبره؟ سرپرستار میگه آقای دکتر حداقل شما یه نگاهی بهش بندازین. دکتره میره تو اتاقک. میاد بیرون و میره در گوش سرپرستار یه چیزایی میگه. آقای سر آمپول زن میاد میگه برو بخواب تو اون اتاق رو تخت.
میرم و آماده میشم و میخوابم رو تخت. گفتم حتما دیگه خودش میاد. یه خانم دیگه اومد آمپولو زد و رفت. از تخت میام پایین و آماده میشم و از اتاق میام بیرون.
همهمه ای بین پرستارها در گرفته. صدای فریادهای اون مرد بیشتر شده. ظواهر امر نشون میده که دکتر جراح قصد اومدن نداره ...
- کی زدی؟
- کی رو زدم؟
- شوخی داریم؟
- نه! دارم می میرم
- پس کی زدی؟
- یادم نیست.
- پس باید تست بشه
- آقا ول کن تو را خدا
- باید تست بشه. برو بشین لب تخت.
خانمی میاد تو اتاق
- یه کم درد داره. دستتو شل کن.
آمپولو میزنه زیر پوستم. آقا میاد تو
- خانم دورشو خط بکش
با یه خودکار بیک یه دایره خوشگل میکشه رو دستم یه جوری که سوراخ جای سرنگ در مرکز قرار داره.
آقا میگه برو بیرون بشین. یه ربع دیگه صدات می کنم. من تا حالا شغل سر آمپول زنی ندیده بودم.
نشستم و دارم ساعت روبروم را نگاه می کنم و از ثانیه شمارش می خوام که عجله کنه. تو همین فکرم که یه مردی یک فریاد دلخراش میکشه.
- آی دستم.... آخ انگشتم...
تیم پرستاری میرن به طرفش. یکی میگه چی شده؟ مرد با صدای گریان میگه انگشتم قطع شده.. بابا بگین دکتر بیاد. همراهش از اون اتاقکی که بیمار توش خوابیده میاد بیرون میگه چرا دکتر نمیاد ما الان یک ربع بیشتره اینجاییم. سرپرستار میگه من زنگ زدم دکتر از بخش بیاد.
وسوسه میشم برم ببینم چه جوریه دستش اما هرچی با خودم کلنجار میرم جرات نمی کنم. میشینم سر جام. اون آقای سر آمپول زن میاد از کنارم رد میشه میگه ۵ دقیقه گذشته. منم نگاه عاقل اندر سفیهی بهش می کنم.
این بار فریاد بلندتری بلند میشه. یکی بیاد این انگشت منو بچسبونه. نامردا چرا هیچکس نمیاد. تیم پرستاری دوباره میرن طرف اتاقک. دوباره یکیشون میگه پس چی شد؟ سرپرستار گوشی تلفنو برمیداره و دوباره زنگ میزنه به بخش. گوشی را با ناراحتی میذاره. میگه آقای دکتر میگه به من ارتباطی نداره.
منو میگی انگار یه پارچ آب سرد ریختن روم. بلند میشم میگم خانم این انگشته تا یه فرصتی قابل پیونده. این بدبخت گناه داره. همچین نگاهی به من میکنه که انگار ارث باباش را خوردم.
میرم سر جام میشینم و به عقربه های ساعت نگاه می کنم. آقای سر آمپول زن دوباره یه نگاهی به من می کنه میگه ۵ دقیقه مونده. تو دلم میگم خوب بابا تو هم.
دوباره نعره های طرف بلند میشه دیگه داره التماس میکنه. دکتر اورژانس از اتاقش میاد بیرون میگه چیه چه خبره؟ سرپرستار میگه آقای دکتر حداقل شما یه نگاهی بهش بندازین. دکتره میره تو اتاقک. میاد بیرون و میره در گوش سرپرستار یه چیزایی میگه. آقای سر آمپول زن میاد میگه برو بخواب تو اون اتاق رو تخت.
میرم و آماده میشم و میخوابم رو تخت. گفتم حتما دیگه خودش میاد. یه خانم دیگه اومد آمپولو زد و رفت. از تخت میام پایین و آماده میشم و از اتاق میام بیرون.
همهمه ای بین پرستارها در گرفته. صدای فریادهای اون مرد بیشتر شده. ظواهر امر نشون میده که دکتر جراح قصد اومدن نداره ...
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 17:34 توسط عماد
|