چیز علیه السلام
در یک مهمانی بودیم و بیست نفری از آقایان با شخصیت و رودربایستی دار نشسته بودیم و از آب و هوا حرف می زدیم و به در دیوار نگاه می کردیم. به نوبت هم همه به ساعتهایشان نگاه می کردند تا اینکه صاحبخانه گفت بیایید یک بازی بکنیم. کاغذی برداشت و گفت هر یک با کلمه دوست یک جمله بسازیم. اول هم از خودش شروع کرد و به نوبت هر کس جمله ای گفت و جملاتی به شرح ذیل پدید آمد:
دوست خوب بزرگترین نعمت است.
من دوست خوبی دارم.
هرچه از دوست رسد نیکوست.
من همیشه با دوست ام به مهمانی می روم.
دوست من خیلی شیرین است.
دوست بهتری از تو سراغ ندارم.
لطف دوست به بزرگواری اوست.
از رخ دوست بهتر ندیده ام.
همه صفات خوب در دوست من خلاصه شده است.
دوست خوب کیمیاست.
دوست من از من بزرگتر است.
دوست من رخ از نقاب برکش!
دوست خوب به درختی بزرگ و تنومند می ماند.
کار کردن با دوست لذت بخش است.
هر چه داریم از دوست داریم.
قدر دوست را بدانیم.
...
بعد که همه جمله ها را گفتند گفت حالا لطف کنید و به جای دوست بگذارید "چیز" و از سر بخوانید. می گفت مجلس ترکید از خنده و از آن جو سنگین به مدد "چیز" بیرون آمدیم.
شما هم امتحان کنید.