پس از انتخابات
زمان: بیست و سوم خرداد هشتاد و هشت.
مردم همه گوش به زنگند تا آخرین نتایج شمارش انتخابات ریاست جمهوری از رسانه ها پخش شود. چشمها به تلویزیون و اینترنت خیره شده و گوشها به رادیو تیز. نفس ها در سینه حبس شده است که گوینده رادیو اعلام می کند به آخرین خبر دریافتی از ستاد انتخاباتی وزارت کشور توجه فرمایید:
"طبق آخرین شمارش و با پایان یافتن شمارش تمامی صندوقها در سراسر ایران از مجموع ۳۶۲۴۵۷۱۲ رای ریخته شده به صندوقها آقای عماد بالابلاگی با مجموع ۲۶۱۴۸۷۶۰ رای حائز اکثریت آرا شده و بنابراین ایشان به عنوان دهمین رییس جمهوری اسلامی ایران معرفی می گردند".
دیگر چیزی نمی شنوم٬ باورم نمی شود که توانسته باشم این همه رای بیاورم. باید اولین نطق خود را آماده کنم. از کجا باید شروع کنم؟ الان است که خبرنگارها در را از جا بکنند. خوب است بروم در انباری خانه قایم شوم تا متنی را آماده کنم.
وای پیراهن اتو شده ندارم. تازه کفشهایم را هم واکس نزده ام. خانم چند روز پیش گفت: آرایشگاه برو٬ موهات خیلی بد شده ها. وای! گیج گیجم. کدومش مهمتره؟ نطق؟ پیراهن؟ کفش؟ مو؟ حالا موهام را یه کم تفی چیزی میزنم تا صاف وایسه اما پیراهن چی؟ درسته که کت روش میاد اما حداقل یقه و جای دکمش که باید صاف باشه. پس بهتره اینکارو بکنم اول. ولی نطق مهم تره. آخه چی باید بگم؟ بابا چرا این همه به من رای دادید؟ من همین جوری اومده بودم. بهتره برم تو انباری متن سخرانیم را آماده کنم. اما نه. اگه تا بخوام برم بیرون سر و کله خبرنگارا پیدا بشه چی؟ پس همین جا. آره همین جا بهتره. چی بگم اولشو. سلام کنم؟ آره سلام که بد نیست سلامتی میاره. سلام می کنم. بعدش باید چی بگم؟ تشکر کنم. از همه ملت بزرگوار ایران که من را برای خدمتگزاری خویش برگزیده اند سپاسگزارم. خوب اونوقت اونایی که رای ندادند چی؟ به اونا چی باید بگم؟ به من چه اصلا! می خواستن رای بدن. بعدش چی بگم؟ آهان. از خداوند مهربان می خواهم که مرا در این خدمتگزاری به مردم یاری کند.
اه... این موبایل هم که همش زنگ می زنه. ببینم کیه. شمارش هم که آشنا نیست. این دیگه کیه؟ حتما خبرنگاره
- بله بفرمایید.
- الو سلام.
- سلام علیکم. بفرمایید.
- الو اونجا موبایله؟
- آره برادر من. یعنی نه. چی میگی؟ من که نفهمیدم.
- بابا تو هم چقدر خنگی؟ فارسی گفتم دیگه.
- ببخشید حق با شماست ولی من الان دستم بنده.
- خوب بنده که بنده. گوشیو بده سیروس.
- برادر من اشتباه گرفتی سیروس نداریم.
- من اشتباه گرفتم؟ خودت اشتباه گرفتی.
- آقا من معذرت می خوام. ببخشید اصلا من اشتباه گرفتم.
- آخه مگه مرض داری اشتباه میگیری؟ نمیگی مردم کار دارن؟
- ای آقا یعنی یه چیزی هم بدهکار شدیم دیگه؟
- من بدهکار مدهکار نمی دونم. گفتیم این احمدی نژاد بره. یکی دیگه بیاد این مزاحم تلفنی اینا هم برچیده بشه. مرتیکه این عماد نمی دونم چه خریه رای آورده. الکی ورداشتیم بهش رای دادیم. حالا بازم خط رو خط میشه. اگه دفعه دیگه رای دادم بهش....
- ای آقا این بابایی که اسمش را آوردی که یه ربع هم نیست رای آورده.
- خوب باشه. پس داره چه غلطی می کنه عوضی!
-بله آقا ببخشید. من اگه دیدمشون این همه لطف و محبتتون را بهشون میگم. خداحافظ. اه...
ای خدا! این دیگه کی بود؟ همه کارام مونده. من فقط سه تا جمله نوشتم. لباس هم ندارم. من اصلا نمی خوام رییس جمهور شم. بابا غلط کردم ثبت نام کردم. من استعفا میدم. آره اینطوری بهتره. من استعفا میدم. پس اون همه وعده و وعید چی میشه؟ مردم به یه امیدی به تو رای دادن. آخه ببین هنوز نرفته سر کار دارن فحش میدن. خیلی خوب باشه. استعفا نمیدم. اما الانه که سر و کله همه پیدا بشه. منم میشم اولین رییس جمهوری که با زیرشلواری اولین نطق بعد از رای گرفتنو انجام میده. اینم خودش برا خودش رکوردیه. گینس هم اینطوری ثبتش میکنه. تازه مردم حتما میگن عجب رییس جمهور خاکی و مردمیه این. فردا پس فردا هم همه با زیرشلواری میان بیرون. میگن مدل زیر شلواری عماد. اگه می دونستم اینجوری میشه٬ حداقل با شرکت تولیدی این زیرشلواری یه قرادادی چیزی می بستم. ببین چه الکی الکی سود میکنه طرف. کوفتش بشه ایشالا! اصلا مگه من چیم از گاندی کمتره؟ همه باید زیرشلواری بپوشن. صنعت از دست رفته و برشکسه ملی و سنتی زیرشلواری باید دوباره احیا باشه. بیا متن سخنرانیم هم داره جور میشه ها. چه سر و صدایی میکنه این سخنرانی!
ای وای زنگ می زنن. حتما خبرنگاران. بذار حداقل موهامو صاف کنم. چقدر هم عجله دارن. بابا اومدم. یه چند لحظه صبر کنید. اه ... حالا اینا هم که صاف نمیشه. این خبرنگارا خیلی نامردن هنوز درو باز کرده و نکرده عکساشون را میندازن و ۲ دقیقه دیگه هم خدا میدونه چقدر حرف برای آدم در میارن. چقدر پر رو هستنا! بابا مثلا من رییس جمهورم. درو کندین از جا. زنگمون سوخت. بالاخره انگار صاف شد این موها. با زیرپیراهنی که دیگه نمیشه برم. حداقل یه تی شرتی چیزی بپوشم...
- عماد پاشو برو درو باز کن. درو از جا کندن. عماد.... پاشو دیگه.
- دارم میرم بزار تی شرتم را بپوشم.
- چی میگی؟ پاشو دیگه. تی شرت چیه؟
- هان؟ خواب می دیدم. خدا را شکر! پدرم داشت در میومد زیر بار این مسئولیت سنگین!
مهم: از همسر گرامی که دو روزیست از مشتریان پر و پا قرص وبلاگ ما شدن قویا و شدیدا تشکر می کنم. ضمنا ازشون سپاسگزارم که منو از خواب بیدار کردن و بار سنگین ریاست جمهوری را از شونه های نحیف ما برداشتن.
دشت گل شقایق در یاسوج.