حسنک کجایی؟
- درسم را خوب بلدم.
- چطور؟
- چون از اول تا آخرش را حفظم.
- بخوان ببینم.
- دیر وقت بود. خورشید آرام آرام از پشت کوه های مغرب پایین می رفت. اما از حسنک خبری...
- صبر کن. باشه بلدی.
- از کجا فهمیدی؟ منکه هنوز همه اش را نخواندم.
- خوب آخه برای چی؟ من که قبول کردم.
- حالا بگذار بخونم دیگه.
- خوب بخون.
- دیر وقت بود. خورشید آرام آرام از پشت کوه های مغرب پایین می رفت. اما از حسنک خبری نبود. خروس خانه حسنک می گفت: قوقولی قوقو... یعنی من گرسنه ام حسنک کجایی؟ تک تک حیوانات خانه حسنک از گاو و گوسفند و بز و مرغ و جوجه ها همه همین را گفتند. همه شان گرسنه بودند. نه دانی بود و نه علفی! از حسنک هم خبری نبود. دیگر این زبان بسته ها از حال رفته بودند و هر از گاهی صدایی بلند می شد و سراغ حسنک را می گرفت. بالاخره سگ پیر حسنک بلند شد. او به فرزانگی و دانایی در خانه حسنک مشهور بود. بویی کشید و گفت واق واق واق ... یعنی اینقدر سر و صدا نکنید. حسنک می آید. گاو گفت: ما ما ما ... یعنی کی می آید؟ ما گرسنه ایم. چشمانمان سیاهی می رود. سگ گفت: واق واق واق ... یعنی مگر نمی دانید که حسنک گرفتار است؟ بز گفت: مع مع مع ...... یعنی نه. خبری نداریم. سگ گفت واق واق واق ... یعنی مگر نمی دانید او رفته به شهر تا در میتینگ نامزد انتخاباتی مورد علاقه اش شرکت کند. الاغ که تا آن موقع سخنی نگفته بود بلند شد گامی به جلو نهاد سرش را به چپ و راست برگرداند و گفت: عر عر عرررررررر عر... یعنی همیشه فکر می کردم من خرم حسنک کجایی؟
قلعه رودخان در استان گیلان
گلاب گیری در کاشان