خورشید و درخت سیب (1)
روزی بود و روزگاری بود. زیر آسمون آبی در یک جای دور٬ درخت بزرگ و تنومند سیبی پای یک رودخونه پر آب و خروشان زندگی می کرد. دور و بر درخت سیب درخت دیگه ای نبود و تا چشم کار می کرد سبزه و بود و بوته گل های رنگارنگ. خورشید خانم که هر روز این درخت سیب رو می دید٬ یک روز که خیلی حوصله اش سر رفته بود رو کرد به درخت و گفت: سلام درخت سیب! درخت سیب که طبق معمول داشت به رودخونه نگاه می کرد و از صدای شر شر آب لذت می برد٬ خیلی جا خورد. یه تکونی به شاخه هاش داد و گفت کی بود منو صدا زد؟ خورشید خانم گفت: من بودم بالای سرت را نگاه کن. درخت یه نگاهی به بالا انداخت و گفت: خورشید خانم تویی یا اینکه دارم خواب می بینم؟ خورشید خانم گفت: نه بابا منم. یه لبخند زیبا هم بهش تحویل داد. درخت سیب حسابی کیف کرد و گفت: سلام ببخشید من یادم رفت جواب سلامتون را بدم. چه عجب از این ورا! خورشید خانم گفت: وا! من که هر روز میام سراغت. درخت سیب گفت: بله. اون که البته. اما من هیچ وقت فکر نمی کردم شما با من حرف بزنی. خورشید خانم اخماشو تو هم کشید و گفت: آخه چرا من نباید با تو حرف بزنم؟ چرا همچین فکری کردی؟ درخت سیب شاخه ها به زیر انداخت و خجالت کشید. به یادش افتاد از زمانی که خیلی کوچک بود خورشید خانم هیچ وقت گرما و نور خودش را از اون دریغ نکرده بود. همیشه به او گرما می داد تا بزرگ و بزرگتر شد. رشد کرد و بالید و میوه داد. همیشه دست خورشید خانم بالای سرش بود. نمی دونست چرا اون حرفو زده. همون طور که شاخه هاش پایین بود گفت: ببخشید الان که دارم فکر می کنم هیچ کسی مثل تو اینقدر به من محبت نکرده. راستش مثل ماهی های این رودخونه که همیشه توی آب هستند من هم همیشه زیر نور و گرمای تو بودم از بس مهربون بودی و هیچ منتی بر من نداشتی من تو را ندید می گرفتم. یعنی میدونی اینقدر تو بزرگی که فکر نمی کردم بیای با من صحبت کنی. خورشید خانم گفت: تو اصلا یه روز شد به من سلام کنی و من جوابت را ندم؟ درخت چیزی نگفت. خجالت می کشید جواب بده. خورشید خانم گفت: حالا هم اشکالی نداره. من حوضله ام سر رفته بود گفتم با تو که تنهایی گپی بزنم. اوضاع خوبه؟ از زندگی راضی هستی؟ درخت سیب به خودش جرات داد شاخه هاش برد و بالا رو به خورشید خانم گفت: اگر هم خوب نبود الان روی زمین هیچ کس به خوبی من نیست. کاری که تو امروز با من کردی حال من را برای همیشه خوب کرد. خورشید خانم گفت: خدا را شکر. درخت گفت: تو چی؟ همه چیز روبراهه؟ خورشید خانم گفت: خدا را شکر! من هیچ مشکلی ندارم. اما راستشو بخوای من از این بالا چیزایی را می بینم که شاید خیلیا نمی بینند یا اگر هم ببینند خیلی زود فراموشش می کنند. اما من نمی تونم این کار رو بکنم. درخت گفت: مثلا چی می بینی؟ خورشید خانم گفت: از وقتی که این آدما پا روی این زمین شما گذاشتند روزی نبوده که ... هی چی بگم. درخت گفت: ای بابا! چی شد؟ پس چرا حرفتو خوردی؟ خورشید گفت: باشه برا یه وقت دیگه. بذار امروز که تو خوشحالی من حالت را خراب نکنم. درخت سیب گفت: باشه هر طور شما دوست دارید. حالا بفرمایید سیب میل کنید. خورشید خانم قاه قاه خندید و گفت: ممنون. من چیزی نمی خورم. درخت سیب با شیطنت گفت: یعنی رژیم دارید؟ خورشید خانم خندید و گفت: ای یه همچین چیزی ...