ادامه خورشید و درخت سیب (۱)

درخت ریز ریز خندید. خیلی خوشحال بود که با خورشید خانم هم صحبت شده تازه سر شوخی را هم باهاش باز کرده. دوباره رو کرد به خورشید خانم و گفت: من می دونم شما خانم ها از گفتن سن و سالتون خیلی طفره میرین اما خوب میشه به من بگی چند سالته. با رسیدن این سوال لپای خورشید خانم گل انداخت و گفت: ای شیطون! راستش تنها خانمی که واقعا باید از گفتن سن و سالش طفره بره اتفاقا خود منم. آخه میدونی من چند میلیارد سالمه. البته سال شما زمینیا دیگه. درخت پرید وسط حرف خورشید خانم گفت: چند میلیارد سال؟ خورشید خانم گفت: اوهوم. ولی باید بگم که من خیلی جوونم. سن و سالی ندارم. درخت شاخه هاشو گرفت به تنش و قاه قاه زد زیر خنده و گفت: آره آره راست میگی خیلی جوونی! خورشید خانم گفت: مسخره می کنی؟ درخت گفت: نه نه فقط خوب قبول کن که یه کم عجیبه دیگه. پس با این حساب تو همه چیزو دیدی و میدونی. خورشید خانم گفت آره. میدونی اینجوری هم خوبه هم بد. تو میتونی شادیای موجودات را ببینی. فکر کن زمان دایناسورها وقتیکه جوجه دایناسور از تخم میومد بیرون من می دیدم که مادرش با چه عشقی میره بچشو میکشه تو بغلش. مهر مادری همه موجودات را من دیدم. لحظه تولد یه بچه فیل، در اومدن یه عالمه پروانه از پیلشون. اتحاد بین مورچه ها، رشد همه شما درختا. همه گل ها٬ ذوب شدن برف روی کوه ها و راه افتادن آب تو مسیر رودخونه ها و شادی همه کسایی که به اون آب نیاز داشتن و خیلی چیزای خوب دیگه که اگه بخوام برات تعریف کنم باید چند میلیون سال وقت بذاری. درخت گفت: خوش به حالت! واقعا خوش به حالت! خورشید خانم گفت این قسمت خوب ماجراست. من توی این عمر دراز چیزای خیلی ناراحت کننده ای هم دیدم. کلا هر روز هم خوشحال شدم هم ناراحت. غم و شادی همیشه با هم بوده. درخت گفت: من طاقت شنیدنشو دارم بگو ببینم چه چیزی خورشید خانم ما را ناراحت کرده. خورشید خانم گفت: حرفی نیست میگم بهت اما قبلش باید بهم یه قولی بدی. درخت گفت: چه قولی؟ خورشید خانم گفت: باید قول بدی حرفایی که میزنم بین خودمون باشه. آخه میدونی قرار نیست بقیه هم ناراحت بشن. درخت گفت: قول میدم. قول قول. خورشید خانم گفت: جونم برات بگه: ...