ميل مبهم هوس؛ نمايش ـ رقص ژوليت بينوش و اکرمخان در لندن
من نمیرقصم اما در هوا نقاشی میکنم، من نقاشی نمیکنم اما روی کاغذ میرقصم.
«ژوليت بينوش»

«اين ـ آی» (In-I) يا «در درون من»، نام نمايشی مدرن و رقصگونه است که ژوليت بينوش بازيگر فرانسوی به همراه اکرمخان رقصنده و طراح رقص بنگلادشی تبار بريتانيايی به طور مشترک در نشنال تيتر لندن به روی صحنه آورده اند.
بينوش برای اجرای اين رقص مدت دو سال زير نظر اکرمخان تعليم ديده است. اين نه تنها تجربه جديدی برای بينوش است بلکه برای اکرمخان نيز که تا کنون آواز نخوانده، نيز تجربه تازه ای است.
اکرمخان از مهم ترين رقصندگان و طراحان رقص امروز بريتانياست. سبک او به خاطر ترکيب فرمهای رقص غربی با فرمهای رقص کاتاک هندی منحصر به فرد است. وی هميشه رويکردی بينامتنی به رقص داشته است.

رقص تنها برای او فرم های انتزاعی بی معنی نبوده بلکه او با رقص خود هميشه روايت کرده و مفاهيم مشخصی را انتقال داده است. او با بزرگ ترين هنرمندان صحنه و موسيقی امروز غرب مثل پيتربروک، حنيف قريشی، نيتين ساونی و آنتونی گورملی و کايلی مناگ کار کرده است.
بينوش در باره همکاریاش با اکرمخان میگويد:
«احساس کردم که من و اکرمخان می توانيم با يکديگر مواجه شده و از طريق هنر خاصمان و ابداع يک زبان جديد، در آرزوها، اميدها و نگاه های تازه مان سهيم شويم.»
اکرمخان نيز در باره همکاری خود با بينوش میگويد:
«در تمام دوران فعاليت هنریام هميشه به همکاری غيرمنتظره با هنرمندان ديگر فکر کردهام تا از اين طريق به کشف ايدهها و تمهای جديد برسم که برای من خيلی اهميت دارند. پروژه من با بينوش مرا به مسيرهای غير منتظرهای هدايت کرد و يکی از چالشبرانگيزترين تجربههای زندگی من بود.»
بينوش در باره اينکه ايده اين رقص ـ نمايش از کجا شکل گرفت، گفته است: «زمانی که فيلم شکستن و وارد شدن را برای استيون فريرز در لندن کار میکردم يک ماساژور داشتم که از من پرسيد آيا دوست دارم برقصم. در واقع اين خانم ماساژور همسر تهيه کنندهبرنامههای اکرمخان بود.
بعد او مرا به نمايش ـ رقص درجه صفر (Zero Degree) اکرمخان که آن موقع روی صحنه بود دعوت کرد و بعد نيز از من پرسيد که آيا میخواهم سه روز با اکرمخان در استوديويش کار کنم؟»
و اين آغاز همکاری آنها برای به روی صحنه آوردن اين نمايش بود.
اين- آی برش هايی کوتاه از يک زندگی است. سکانسهايی از يک رابطه ساده بين يک زن و مرد از دو نژاد و دو فرهنگ متفاوت يکی اروپايی، يکی آسيايی، يکی شرقی و ديگری غربی. رابطهای که با ميل و خواهشی شهوتناک شروع میشود و به سرعت به سمت يک زندگی زناشويی و مشترک پيش میرود.
اين- آی نمايشی اروتيک در باره تمناست. در باره خواهش جسم و تن است. در باره ميلی است که به ناگهان در وجود کسی زبانه میکشد و میخواهد هر جور است آن را فروبنشاند. زن که تنهاست و از تنهايی به تنگ آمده، برای دين فيلم کازانوا فلينی به سينما میرود. در آنجا در تاريکی مردی با موهای سياه را میبيند و ناگهان هوس بودن با او و خوابيدن با او را میکند.
ديگر برای رسيدن به اين آرزو و اين ميل مبهم هوس پروا ندارد. ديگر حواساش به فيلم نيست و تنها به مرد میانديشد. مرد از سينما خارج میشود و زن او را در خيابان دنبال میکند. مرد از او میگريزد اما زن دست بردار نيست. به مرد میآويزد. به او میگويد که هوس بودن با او و خوابيدن با او را کرده. او را به سمت خود می کشد و با ميل و رغبت کامل خود را به او تسليم می کند.
سکانس بعدی، زندگی مشترک آنها زير يک سقف است.
زن و مرد بدون اينکه همديگر را بشناسند و از روحيات، عادتها و آداب زندگی هم خبر داشته باشند، بر اساس خواهش تن جذب هم میشوند اما از فردای آغاز زندگی مشترک است که نخستين نشانههای اختلاف سليقه و عقيده بين آنها ظهور میکند. زن رو به تماشاگران میکند و نام مرد را از آنها میپرسد (ياد پايان آخرين تانگو در پاريس نمیافتيد؟)
مرد در توالت سرپا میشاشد و زن احساس اشمئزاز میکند. مرد پنجره را باز میکند و زن آن را میبندد. بينوش برای تاکيد بر شدت آزاردهنده بودن عمل مرد و تاثير آن بر زن، از تمهيدات سينمايی استفاده میکند.
زن و مرد عمل توالت رفتن يا باز و بسته کردن پنجره را چند بار تکرار میکنند. زن قهر میکند و از صحنه خارج میشود و مرد با رفتن او احساس تنهايی میکند. در اين قسمت اکرمخان تنهايی، عصبيت و آشفتگی مرد را با رقص به خوبی منتقل میکند. او مثل يک معتاد که در حال ترک اعتياد است، عرق میريزد و از درد به خود میپيچد.
اين- آی نمايشی در باره عشق و نفرت و در باره خواستن و نخواستن است.
مرد نه تنها با زن در تنش است بلکه با خود و هويت نژادی و مذهبیاش نيز در چالش است. او به مسجد میرود و از سوی واعظ مسجد به خاطر رابطهاش با يک زن سفيد غربی مواخذه میشود. زن غربی از نظر مرد واعظ (که نقشاش را اکرمخان خود بازی میکند) کافر و بی ايمان است و شايسته زندگی با او نيست.
نمايش بينوش پرسشهايی را در باره برخی از مهمترين مسائل دنيای مدرن امروز مطرح میکند. پرسشهايی را در باره عشق، خيانت، هويت نژادی و مذهبی. و اساسیترين پرسش اين است که آيا عشق و همزيستی بين دو نفر از دو نژاد مختلف با دو پس زمينه فرهنگی متفاوت امکانپذير هست؟
جواب بينوش به اين پرسش مثبت است. او اين خوشبينی را در صحنهای که زن و مرد هر کدام در دو گوشه صحنه، احوال جداگانهای را به نمايش میگذارند اما بعد به هم میپيوندند، نشان میدهد.
مرد در گوشهای ايستاده و سوره حمد را با ريتم موسيقی هندی میخواند و زن در گوشه راست صحنه رقص دشوار پرعذابی را آغاز میکند.
اما نمايش تماما رقص و حرکت نيست بلکه بازيگران ـ رقصندگان لحظاتی طولانی جلوی صحنه يا در مقابل پرده سينما مونولوگهای طولانی را ايستاده و در حالت سکون بيان میکنند.
همه چيز روی صحنهای خالی که يک ضلع آن را پرده بزرگ سينما پوشانده و دو صندلی چوبی به صورت متقاطع در دو راس صحنه قرار دارند، اتفاق میافتد.

کارگردان از تمهيدات بصری مثل افکتهای تصويری و نور به جای لوازم صحنه (اکسسوار) و برای فضاسازی استفاده میکند. پرده سينما به کمک نور گاهی به رختخواب آنها و گاه به پنجره اتاقشان بدل میشود.
اکرمخان رقصنده توانايی است. با اينکه قد و اندامش چندان برای رقص مناسب به نظر نمیرسد. اما مهارتهای تکنيکی او و ابداعات فرمی چشمگير او اين نقص فيزيکی او را تا حد زيادی میپوشاند.
حرکات او بسيار فرز و سريع و پيچ و تابهای بدن او بسيار زيباست. او راحت روی صحنه جست و خيز میکند و بينوش را مثل يک پرکاه از زمين بلند کرده و در هوا میچرخاند. بينوش نيز عليرغم اينکه نخستين بار است که به عنوان رقاص روی صحنه میآيد، با اين حال خوب میرقصد و روی حرکاتش کاملا کنترل دارد.
اکرمخان رقصنده خوبی است اما قطعا بيان خوبی برای اجرای روی صحنه و ديالوگ گفتن ندارد. بهخصوص وقتی مونولوگ میگويد صدايش به زحمت شنيده میشود و تنها هنگامی که فرياد میزند قابل فهم است.
اين مشکل را بينوش هم کم و بيش دارد. با اينکه او اصلا بازيگری را از تئاتر آغاز کرد و قبل از اين نيز در دو نمايش عريان (Naked) لوئيجی پيراندللو در لندن و خيانت اثر هارولد پينتر در برودوی نيويورک بازی کرده است. صدای او نيز در آغاز نمايش وقتی با بلندگو حرف میزند شفاف و برجسته است اما در موارد ديگر، قدرت و رسايی يک بازيگر صحنه را ندارد.
بينوش گفته است که او و اکرمخان تمريناتشان را به صورت بداههپردازی و بر اساس حسگيری شروع کردند. اينکه احساس شما با بدن شما چه میکند و چگونه شما را به حرکت وامیدارد.
نمايش اين- آی در واقع واکنش بدن رقصندگان نسبت به حسی است که در درون آنها جاری است. رقص، بازتاب درونی ترين احساسات آنها به يکديگر است. احساساتی آميخته با شهوت، تمنای جسم، عشق، خشم، انزجار و نفرت. با تغيير حس آنها به يکديگر، فرم رقص نيز تغيير میکند.
بينوش در مصاحبهای گفته است هرگز در زندگیاش نرقصيده و تمرين رقص برای او پروسهای سخت و دردناک بود.
شنيدن اين حرف از يک زن اروپايی و يک بازيگر طراز اول سينمای مدرن، شايد عجيب باشد. چه کسی میتواند تصور کند که بينوش هرگز در زندگیاش نرقصيده باشد. من البته به ياد ندارم که او در هيچ فيلمی رقصيده باشد، جز صحنهای از فيلم پاريس که در برابر محبوباش يک رقص استريپ تيز نصفهنيمه میکند.
با اين حال او هيچ دليلی ندارد که به ما دروغ بگويد. گفته از طريق ماساژورش در لندن به اکرمخان معرفی شده و مدت دو سال زير نظر او تعليم رقص ديده و در تمرينها بارها افتاده و بدنش کبود شده است.
هنگام اجرای اين نمايش نيز او يکی دوبار تعادلش را از دست داده، کلهپا میشود و روی صحنه میافتد اما خود را نمیبازد و فورا تعادل خود را به دست میآورد. طراحی صحنه اين نمايش رقصگونه را انيش کاپور طراح و مجسمهساز برجسته هندیتبار بريتانيا و برنده جايزه ترنر سال 1991 به عهده دارد.
موسيقی اين نمايش نيز کار فيليپ شپرد آهنگساز بريتانيايی است که در طی چند سال گذشته با اکرمخان کار کرده و تنظيم موسيقی رقصهای او را به عهده داشته است.. موسيقی شپرد برای اين نمايش بر اساس تمهای و ملودیهای هندی و بسيار دراماتيک است و با حس جاری در صحنه وحرکات موزون رقصندگان کاملا همخوانی دارد. موسيقی با تغيير حس صحنه و فضای روحی و روانی آن تغيير میکند و لحن شاد يا غمناک و ريتم تند يا کندی به خود میگيرد.
بينوش از نور نيز به همين شکل استفاده کرده است. زمانی که رابطه بين زن و مرد، گرم و پر از شور و شهوت است، نور صحنه قرمز و نارنجی است و در لحظات تنهايی يا سردی رابطه آنها، نور صحنه به سمت رنگهای سرد مثل آبی و بنفش میرود.
بينوش هنرمند ريسکپذيری است و مهارتها، خلاقيتها و استعدادهای خود را در زمينههای مختلف از بازيگری در سينما گرفته تا تئاتر، نقاشی، شعر و اينک رقص آزموده است.حالا ديگر نمیتوان ژوليت بينوش را تنها يک بازيگر سينما دانست. بلکه او علاوه بر بازيگر سينما بودن، يک نقاش، يک بازيگر تئاتر و رقصنده نيز هست.
با اينکه حضور او بر روی صحنه تئاتر و مهارت او در طراحی و نقاشی بر روی بوم، تاثير و قدرت بازی او بر پرده سينما را ندارد اما بيانگر ذات ناآرام اين شمايل جذاب سينمای هنری و روح کمال گرای اوست.