این سالها
سالهاست منتظرت هستم! همیشه در نظرم آخرین لحظه از رفتنت را تجسم می کنم و اکنون در غروب های دلتنگیم منتظرم. گفته ای که بر می گردی و می دانم که بر خواهی گشت. اما نمی دانم چرا این روزها دلشوره دارم.
نه! دلشوره ام از نیامدت نیست. دلشوره از خود است. از خودی که نمی داند تا آخرین لحظه آمدنت دوستدار توست یا نه!
آرزوی بودن با تو و همنفس شدن با تو درخواست زیادی نیست. دوستت دارم.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 16:12 توسط عماد
|