آزمون صبر
بعد از چند ماه دیروز تلفن زدم ببینم اگر پسرش دیگر بزرگ شده و حالا دیگر باید پنج شش ماهی داشته باشد٬ برویم و ببینیمشان. با تلفن همراهم به تلفن همراهش زنگ زدم. صدا چندان خوب نبود این بود که نشناختم. گفتم عمادم. بعد از خوش و بش های معمول سراغ از دلارامش گرفتم و این شازده پسرش. نفسم بالا نمی آمد. چشمانم سیاهی رفت. باور کردنی نبود. به زحمت صدایش را می شنیدم. هیچ نمی توانستم بگویم. می گفت کریم که چیزی از ما نمی گیرد. همه اش لطف و رحمت است. امانتی بود. آمد و رفت. تنها چیزی که از زبانم جاری شد این بود: آنکه در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند. خندید و گفت: ما کجا و تقرب کجا. حتما کفاره گناهی بوده که بر دوشم سنگینی می کرده.
می گفت: داشته اند از کوچه شان رد می شدند می رفته اند پارک قدمی بزنند. دلارام و همسرش کمی جلوتر می رفته اند و او و پسرش به دنبال آنها. می گفت: تا همین جا یادم است که ماشینی دیدم با سرعت خیلی زیاد به طرفم می آمد. بقیه ماجرا را از زبان همسرش می گفت: دلارام و او را هل داده به طرف جلو. خودش بیست متری با ماشین کشیده شده و پسرش از دستش رها شده است. راننده فرار کرده. گویا کمی قبلترش به آینه بغل ماشینی زده و داشته فرار می کرده است. اینها را بشب حادثه در کلانتری به افسر آگاهی گفته است. بعد از ۲۰ دقیقه آمبولانسی می آید و بچه را جایی می برند و خودش را جایی دیگر. دکترها گفته بودند اگر تا ۵ ساعت دوام بیاورد زنده می ماند در غیر این صورت خواهد مرد. در آی سی یو به هوش می آید. در حالی که خبر مرگ طفل سه ماهه اش را به او می دهند در بیمارستان و در اثر ضربه مغزی جان داده بود. جای سالم در بدن خودش نمانده و چند ماهی باید استراحت کند.
می گفت: مرگ را به وضوح دیدم. می گفت: مرگ همسایه دیوار دیوار به دیوار ماست. می گفت: خیلی از آنچه می پنداریم به ما نزدیک تر است. می گفت: غافلیم از مرگ. می گفت: با مرگ داریم زندگی می کنیم. می گفت ...
صبرش برایم مثال زدنی است. آزمون سختی است داغ فرزند! انا لله و انا الیه راجعون.