پیراهنی که به تن داشت خیس عرق بود. جوان دستی بر پیشانیش کشید و خیسیش را با شلوارش پاک کرد. واقعا نای حرکت نداشت اما چاره ای نبود. گرمای مرداد تند و بیرحم بود. دستش را روی سرش گذاشت. به قدری داغ شده بود که ترسید. دور و برش را نگاه کرد شاید شیر آبی چیزی پیدا کند بلکه دمای سرش را قدری پایین بیاورد. ظاهرا چیزی ندید. سرش را بالا کرد تا خورشید خانم را ببیند. توی دلش حرص می خورد و می گفت آخر خانم به این بی رحمی هم نوبر است. پوزخندی زد و به خودش گفت: البته بهتر! هر چیز خشن و بد ترکیب توی دنیا هست میگن آقا. بذار حداقل این یکی خانم باشه.

غرغر کنان راه می رفت و هرچه دلش خواست به خودش ناسزا گفت. بعد هم چند فحش نثار سایه کرد که اینجا اثری از آن نبود. خیابان خلوت خلوت بود و انگار شهر تعطیل است. گویا همه مرده اند. قدری سرعتش را بیشتر کرد بلکه زودتر برسد. انگار همه عوامل دست به دست داده بودند که بیشترین حس گرما در اعماق وجودش نفوذ کند. دریغ از یک نسیم حتی برای لحظه ای. جالب اینجا بود که همه مغازه ها هم تعطیل بودند. همین چهارتا درختی هم که کنار پیاده رو بود این قدر کوچک بودند که دو سانتیمتر جا هم سایه نداشتند. به این فکر می کرد که چرا الان باید اینجا باشد. اونم توی این شهر سوت و کور. انگار که خاک مرده پاشیده باشند. حتی یک موتوری چیزی هم رد نمی شود حداقل قدری از مسیر را با او برود.

کم کمک ترس برش می دارد. من کجام؟ چرا هیچ کس اینجا نیست؟ فریاد می زند: آهای! آهای! هیچ کس اینجا نیست؟ دوباره و چند باره فریاد می کشد. اما گویی با در و دیوار شهر حرف زده باشد. می ایستد. میرود به دیوار آجری کنار پیاده رو تکیه می دهد. کم کم بدنش شل می شود و می نشیند. پشتش می سوزد از گرمای کف پیاده رو. اما چاره ای نیست. رمقی برایش نمانده. با دستش قدری خود را باد می زند. هرچه فکر می کند که اصلا چرا اینجاست٬ هیچ چیز به خاطر نمی آورد. هرچه بیشتر فکر می کند کمتر یادش می آید. یک سوال اساسی دیگر در ذهنش نقش می بندد. داشتم کجا می رفتم؟ ترس همه وجودش را می گیرد...

ادامه دارد.