خیابان (2)
فریادی می زند٬ و پس از چند لحظه پژواک صدای فریاد آشنایی در گوشش می پیچد. دستش را به زمین فشار می دهد تا برخیزد. دستش نیز می سوزد. بلند می شود. دوان دوان ادامه مسیر می دهد. دارد فکر می کند که ترس هم عجب چیز خوبیست. من که تا دقیقه ای پیش نمی توانستم قدمی بردارم٬ حالا دارم می دوم. احساس می کند چیزی یا کسی دارد تعقیبش می کند. چشمانش را می بندد و تندتر گام بر می دارد. جرات ندارد حتی نیم نگاهی به پشت سرش بیندازد. صدای قلبش را می شنود. احساس می کند قلبش دارد از جا کنده می شود.
صدایی که از پشت سرش می شنید قطع شده. سرعتش را کم می کند. آرام آرام همانطور که دارد می دود سرش را به عقب بر می گرداند. کسی نیست. خیالش راحت می شود. کمی جلوتر در پیاده رو خیابان درخت تنومندی را می بیند که سایه مهربانش را سخاوتمندانه به زمین اطرافش بخشیده است. داد می زند خدایا شکر! سایه. سایه. هیچ وقت فکر نمی کرد روزی برای سایه درخت٬ خدا را اینطور شاکر باشد. می رود به تنه درخت تکیه می دهد. کم کم نفسش به سر جایش بر می گردد. کماکان خبر از جنبنده ای نیست. با خود می گوید: درخت باید ۱۰۰ سالی داشته باشد. بلند بلند می گوید: عجب درختی! صدای مردی را می شنود که می گوید: بیشتر از ۲۵۰ سال. صدای تپش قلبش را می شنود. به شدت ترسیده است. بالا را می نگرد. جز برگهای سبز و شاخه های در هم تنیده چیز دیگری نیست. حتی یک کلاغ. داد می زند: کیه؟ دوباره تکرار می کند: کی بود حرف زد؟ صدایی نشنید. خندید. بلند بلند خندید. بعدش گفت: بدبخت! واقعا دیوانه شدی.
یه وری دراز کشید روی زمین و پشتش را کرد به تنه درخت. دستش را کرد بالش زیر سرش. نسیمی خنک روحش را نوازش داد. به این فکر می کرد که چرا این قدر تنهاست؟ چرا تنها افتاده؟ کجا می رفت؟ داشت به همه ترسهایش و دوندگی هایش فکر می کرد. انگار خواب کم کم داشت روی پلکهایش سنگینی می کرد. می گفت اگر خوابم ببرد معلوم نیست اینجا چه بلایی به سرم می آید. اما گویا مسحور خواب سنگینی شده بود. مسحور چیزی افسونگر که دیگر الان هیچ ترسی در خود نمی دید. صدایی می گفت: بخواب پسرم بخواب ...
ادامه دارد...