قدس - فطر - یکسالگی بالابلاگ
فکر کن صبح کله سحر ریدرت را چک کنی و ببینی که ۵۹ مطلب خوانده نشده داری. آن هم وقتی که این مطالب در زمانی نوشته شده بوده که اینترنت و بلاگفا وضع درستی نداشته باشند. انسان شک می کند که آیا وبلاگهایی که در ریدرش اضافه کرده نکند همشان خارج نشین اند!
مع الوصف! شروع کردیم یک به یک خواندیمشان. حالا بخوان و کی نخوان. دو سه تا از وبلاگ ها حرفهایی درباره روز قدس نوشته بودند که برای آنکه فکر نکنند ما آنجا نبوده ایم - همانطور که در پست قبلی گفته بودم ما هر ساله می رویم- و از چیزی خبر نداشته ایم چند خطی درباره آن می نویسم:
میدان فاطمی را که بلدید. در ضلع شمالی آن خیابانی است به نام چهلستون که ابتدای آن بیمارستان سجاد است. ماشینمان را توانستیم در انتهای آن خیابان پارک کنیم و بعد پیاده بیاییم تا میدان فاطمی. (برای این از فعل جمع استفاده می کنم به دلیل اینکه همراه داشتم.) همین که رسیدیم به میدان فطمی دیدیم که یک پاترول سبز که دو بنز پلیس میلیمتری اسکورتش می کردند دارن می رن به سمت خ ولی عصر. یه خانمی که اونجا بود. یه چندتا حرف ناپسندانه! زد. ما گفتیم کی بود؟ گفت کروبی بود و یکی دو تا حرف ناپسندانه دیگه هم بهش زد. یک آقایی اونجا بود گفت: دمش گرم! کروبی بود. ظاهرا می خواسته که از خیابون جنوبی میدان فاطمی که به سمت بلوار کشاورز میره بره پایین ولی راه بسته بود و پلیس راهنمایی اجازه نداده بوده از اون خیابون بره.
الغرض! ما از همون خیابون راه افتادیم رفتیم پایین. دقیقا یک کوچه مانده به بلوار کشاورز دیدیم که ۵۰ نفری دارند شعارهای به اصطلاح سبزی می دهند بر وزن ای شاه خائن و با مشت های گره کرده از کوچه آمدند بیرون و ولی نرفنتد سمت بولوار کشاورز بلکه مستقیم رفتند در کوچه روبروییش. بعد از این همه سالی که در روز قدس شرکت می کنم. فهمیدم امروز با روزهای قبل فرق دارد. ضمن اینکه آخر آن شعار به جای آنکه بگویند مرگ بر شاه! می گفنتد مرگ بر تو. و ما همان جا یادمان آمد که خاتمی همیشه می گفت شعار مرگ ندهید و شعار زندگی بدهید!
القصه! اومدیم پایین نرسیده به بولوار کشاورز٬ سی چهل نفر سبزیجات ایستاده بودند سر کوچه و کم و بیش به ملتی که داشتند در بولوار کشاورز شعارهای در جهت راهپیمایی روز قدس می دادند را نگاه عاقل اندر سفیه می کردند و گاهی هم وی نشان می دادند. خودمان را مثل قطره ای انداختیم در دریای ملتی که شعار می دادند. حالا ما در باند سمت راست بولوار که به سمت غرب می رود در حال حرکتیم. کمی که رفتیم دیدیم که در وسط بولوار عده ای سبز در دسته جات ۲ تا ۵ نفره دارند بر می گردند و بعضی هاشان هم خیلی عشقولانه شان گل کرده بود وسط بولوار و با دوست پسرشان و بالعکس در حالی که بطریهای آب معدنی در دستشان بود در ماه مبارک (و تظاهر به روزه خواری در سبزستان کار خوبی است) دل می دادند قلوه می ستاندند و هر از گاهی هم به هم می گفتند عزیزم! جنبش سبز خیلی خوبه ها! اما جدای از شوخی بلا نسبت آمده بودند مجلس عروسی. آنقدر به خودشان رسیده بودند و مناظر بدیع و زیبایی را خلق کرده بودند که بیا و ببین. ما که دیدیم اگر بخواهیم با این مردم حامی فلسطین بخواهیم طی طریق کنیم خیلی طول خواهد کشید٬ رفتیم و خودمان را رساندیم به خیابان سمت چپ بولوار و گوشه ای روی جدول نشستیم تا هم استراحتی کرده باشیم هم از طبیعت زیبا بهره مند گردیم. طبیعتی که در سالهای قبل ار وجود آن بی بهره بودیم! خدا شاهد است که دروغ نمی گویم سبزها کماکان در همان دسته جات سه چهار نفره داشتند برمی گشتند. از آن طرف هم جمعیت زیاد مردم داشتند به سمت دانشگاه تهران به سمت غرب می رفتند. در این بین که حدود یک ساعتی هم طول کشید یه عده سبز مثلا ۴۰ نفره هم رفنتد به سمت دانشگاه و البته شعار مرگ بر دیکتاتور می دادند.
المهم! قضیه این بود که من با آن حال کردم خیلی زیاد فرهنگ طرفین بویژه طرف غیر سبز بود با اینکه جمعیتشان چندین برابر سبزها بود اما هیچ درگیری پیش نمی آمد. خلاصه که ما غرق تفکر در این موارد بودیم که باران باریدن گرفت. دویدم رفتم زیر تابلو یک مغازه ایستادم و بعد از چند دقیقه که باران بند آمد با اتفاق همراهان رفتیم که برویم در جایی جانمازمان را پهن کنیم. چرا که داشت به اذان نزدیک میشد و حرفهای احمدی نژاد هم رو به اتمام بود. کم کم سبزها داشتند تمام می شدند که ما یک جای خوب که خیس نشده بود نرسیده به ساختمان وزارت جهاد پیدا کردیم. راستش را بخواهید از آن جلوتر نمی شد رفت. چون جمعیت از دانشگاه تا آنجا را پر کرده بود. بعد از خطبه اول نماز وقتی بلند شدم. پشت سرم را که نگاه می کردم انتهای صفوف نمازگران پیدا نبود. دلم قرص شد به رحمت بی پایان خدا. بعد از نماز حدود ۳۰ دقیقه ای شاید هم بیشتر پیاده گز کردیم و رسیدیم به ماشین. سوار شدیم. راه که افتادیم دیدیم چند جوان سبز دارند از شرق به غرب می دوند فهمیدیم که احتمالا در ولی عصر یا مطهری درگیری شده. اینه که از یوسف آباد انداختم تو همت. پشت چراغ قرمز همت با توانیر. یک ۲۰۶ که ۴ جوان سبز در آن بودند هی بوق می زندند و ۷ نشان می دادند. من هم دستم را کردم بیرون و ۸ بهشان نشان دادم. طفلی ها سرخورده شدند. دلم برایشان سوخت. خواستم کاری کنم اما چراغ سبز شده بود و ماشینها راه افتادند.
الحکایت! یکی از دوستان که در انقلاب بود گفت آنجا از سبزها خبری نبود اما ظاهرا در کارگر شمالی به مقدار معتابهی بوده اند. آهان راستی موسوی را هم دیده بود که مردم دورش را گرفته بودند و شعار مرگ بر منافق برایش سر داده اند!
راستی ظاهرا در کریم خان و بولوار کشاورز چندهزار سبزی بوده اند.
فی المجموع! تصاویر تلویزیونی که با بالگرد گرفته شده بود نشان از این می داد که جمعیت در خیابان طالقانی به نزدیکیهای حافظ رسیده است. سبزها نگویند خوب ما بودیم. نخیر! تصاویر نمازگران را نشان میداد چرا که صفوف منظم و موازی نمازگران کاملا در تصاویر مشهود بود. به هرحال از اینجا به بعدش بگویم که میلیونتان و بیشمارتان را دیدیم. دیروز هم که در نماز عید فطر باید می بودید و جمعیت را می دیدید. حضور حسن و اکبر هم برای خودش جالب بود. ایندو پیام ملت را گرفتند و برگشتند. باشد که دیگران هم بگیرند و باز آیند.
عید سعید فطر بر شما روزه داران و مومنان مبارک باشد.
اما بعد: تولد یک سالگی وبلاگم را بر خودش و رهروان و خوانندگانش تبریک می گویم. باید بگویم که به طور کاملا اتفاقی به جرگه وبلاگ نویسها پیوستم. اما خوب٬ بد هم نبود. یعنی خیلی هم خوب بود. دوستان خوبی پیدا کردم. دوستانی که حتی شاید نام واقعیشان را هم ندانم. اما دلم برای خودشان و نوشته هاشان تنگ می شود.
از همه دوستانی که در این یکسال همراهم بودند و نسبت به من لطف دارند صمیمانه سپاسگزارم.