من اصولا اهل بازی وبلاگی نبودم. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون کسی هم ما را به حساب نمیاره که دعوتمون کنه. اینه که در اقدامی در نوشابه بازکنانه برای خودمان، می خواهیم یک بازی وبلاگی اختراع و یک سری از دوستان را هم دعوت کنیم به همین بازی. چون اول مهر و شروع مدرسه ها هم هست یک بازی وبلاگی درست کردیم به اسم یک خاطره از اول مهر:

کلاس پنجم تموم شده بود و دیگه واسه خودم مردی شده بودم. چون قرار بود که برم اول راهنمایی. یادمه یکی دو روز قبل از اول مهر بابا چند دفعه به من گفت که برو آرایشگاه و موهاتو کوتاه کن. اینجوری خیلی موهات بلنده. منم می گفتم نه دیگه من بزرگ شدم. نیازی نیست. خلاصه اینکه بوی ماه مهر اومد و همشاگردی سلام. با بچه هایی که پنجم تو یه مدرسه بودیم مشغول خوش و بش و احوال پرسی تو جیاط مدرسه بودیم و از خاطرات مدرسه و تابستون برای هم می گفتیم که زنگ را زدند. آقای ناظم که اسمشون آقای اسلامی بود رفتند پشت میکروفون و گفتند قبل از اینکه بخواهیم مراسم صبحگاهی را شروع کنیم برید سر صفهاتون بایستید مرتب. ما هم طبق کلاس بندی که قبلا بهمون گفته بودند رفتیم سر صف. آقای اسلامی اومد پایین و هر کس موهاش بلند بود را از صف کشید بیرون که خوب من هم جزو همونها بودم. شاید یه بیست نفری میشدیم. بعد ما را برد دم دفتر و گفت همین الان میرید موهاتونو کچل می کنید و زود بر می گردید. ما هم گفتیم نمیشه کوتاه کنیم؟ گفت نخیر. شماها باید بفهمید که اینجا خونه خاله نیست! خلاصه اینکه من هم در راستای فهمیدن اینکه اونجا خونه خاله نیست با یکی از بچه های دیگه که خونشون دور و بر همون مدرسه بود و می دونست آرایشگاه کجاست راهی شدیم. اما اون آرایشگاه نزدیک بسته بود این بود که کلی پیاده رفتیم شاید نیم ساعت تا بالاخره یکی پیدا کردیم که باز بود و موهای نازنینمون را کچل کردیم و برگشتیم. نزدیکای مدرسه بودیم که من گفتم وای عینکم را جا گذاشتم تو آرایشگاه. اون دوستم گفت من میرم مدرسه. خودت برو بیارش. خلاصه بدو بدو برگشتم و عینکم را از آرایشگر گرفتمو اونم گفت تو٬ تو این سن و سال حواست پرته، به سن و سال ما رسیدی می خوای چی بشی. منم واقعا دیگه گریم گرفته بود دوباره بدو بدو برگشتم مدرسه. دیگه واقعا نفسم در نمی یومد. واقعا خسته شده بودم. حدود ۳ ساعتی کل این ماجرا طول کشیده بود. دم در مدرسه که رسیدم. تا اومدم زنگ بزنم. دیدم در مدرسه باز شد و بچه ها دارن میان بیرون. گفتم قضیه چیه؟ گفتند که تعطیل شدیم و گفتند از فردا دیگه کلاسا برقراره. منو میگی دوباره کلی بغض کردم و رفتم پیش ناظم. گفتم: اجازه آقا رفتیم سرمونو کچل کردیم. گفت خوب چرا برگشتی؟ امروز که خبری نبود؟؟!! من دیگه واقعا نمی دونستم باید چه کار کنم. سریع اومدم بیرون و به دل سیر گریه کردم. تازه وقتی رفتم خونه مامان و برادر و خواهر و آخر شب هم بابام کلی به کچلی من خندیدند ودستم انداختند.

دوستانی که دعوتشون می کنم برای این بازی - خدا وکیلی دعوتمو قبول کنید. آبروم نره.

پورپدر - دیلماج - تارای بی پروا - نوستالوژی - ما دونفر - دلا - دختر نارنج و ترنج - این وبلاگ بدآموزی دارد - کیان که مطمئنم جز سیاسی نمی نویسه - هاD و خلاصه هر کس که دوست داره بنویسه و ما را خوشحال کنه.