این حال و هوای مهر ول کن ما نیست. یه خاطره دیگه از سالها قبل:

فکر کنم کلاس سوم بودم. یعنی مطمئنم که بودم. یه معلم داشتیم که خیلی هم ازش حساب می بردیم. خدا رحمتش کنه. چند سال پیش باخبر شدم که فوت کرده. این آقا معلم ما بهترین معلم مدرسه و شاید هم ناحیه (منطقه) بود. اما خوب خیلی سختگیر بود و خلاصه چوب هم که از ابزار همیشگیش بود. از اونجایی که من مال عصر دایناسورهام اون موقع هنوز بچه ها را کتک می زدند و این قضیه خیلی هم خوب بود و چوب معلم هم گل بود و هر کس هم که نمی خورد خل. یادمه یه چوب خیلی کلفت داشت. البته راستش را بخواهید من هیچ وقت ازش کتک نخوردم. اما بدجور بچه ها را میزد. حتی یادمه تو بچه ها شایعه شده بود که یه چوب دیگه هم داره که میخ داره (!) و چند باری تو سالهای قبل بعضی از بچه های نخاله (!) را باهاش زده. خلاصه که کسی سر کلاس جرات جیک زدن نداشت. خنده این آقا معلم را هم نمی شد دید تا اینکه یه روز که به روال هر روز داشت مشقامون را می دید٬ اونایی که مشق ننوشته بودن یا کامل ننوشته بودن را می فرستاد پای تخته تا چند چوب خوشمزه نوش جان کنند. بعد از اینکه مشق همه را دید رفت سراغ اون بخت برگشته ها. از اولی پرسید چرا مشق ننوشتی؟ گفت: آقا اجازه به خدا سرمون درد می کرد. اونم می گفت: بگیر دستتو! خلاصه چندتایی میزد و اون بدبخت هم در حال مالش دستها به هم و با چشم گریون برمی گشت پشت میزش می نشست. دومی گفت: برقمون رفت و سومی هم گفت دلمون درد می کرد و تا نوبت رسید به آخری. اون بخت برگشته مادر مرده که دید دیگه هیچ دلیلی نمونده گفت: آقا به خدا همسایمون اسباب کشی داشت! ما نتونستیم مشقامونو بنویسیم. ما که جرات خندیدن نداشتیم اما آقا معلم ناخودآگاه یه خنده صداداری کرد و ما هم به تبعش حالا بخند و کی نخند. بهش گفت: آخه بچه تو هم مثل اینت یه داستانی سر هم می کردی و دوباره زد زیر خنده.

اون روز بهترین روز کلاس سوم من بود. تا آخر زنگ آقا معلم این داستانو هی تعریف می کرد و کلی می خندیدیم.