گمشده 25 ساله
سالها پیش یعنی زمانی که آخرین نسل دایناسورها در انقراض بود من برای جشن تولد ۶ سالگیم یک نوار قصه هدیه گرفته بودم. اینکه این نوار قصه را چه کسی به من هدیه داد در تاریخ و در حافظه تاریخیم ثبت نشده و احتمالا مهم هم نیست. مهم این است که روی جلد ای
ن نوار عکس زورو بود. و یکی از داستان های زورو با صدای دوبله کنندگان فیلم زورو در آن روایت میشد. اما این همه داستان نبود. طرف دیگر نوار داستانی بود به نام "رامین و رامش در جنگل". این قصه را که تا آخر نوار دنبال می کردی در آخر نوار می گفت پایان قسمت اول. قسمت دوم را در کاست بعدی ما گوش دهید.
در عالم بچگی بارها و بارها رامین و رامش را گوش کردم بلکه تغییری صورت دهد. اما حیف! داستان فقط و فقط تا اینجا ادامه پیدا می کرد که آنها در جنگل به دنبال سگشان می دوند و گم می شوند و ادامه داستان در نوار بعدی بود. روزها و هفته ها دغدغه ذهنیم پیدا شدن سگ رامین و رامش و گم شدن آنها در جنگل بود. آیا اونا راه خونه را دوباره پیدا می کردن؟ هیچگاه قسمت دوم نوار به دستم نرسید و همین شد یکی از خاطرات تلخ دوران کودکی. نمی دانم چرا هیچ وقت به کسی نگفتم قسمت دومش را برایم بخرد. انگار این بغض باید سالها در کنج دلم باقی بماند.
شبها سارا از من می خواهد که قصه ای برایش بگویم. من هم که جز چند قصه چیز دیگری بلد نیستم. این بود که تصمیم گرفتم قصه های دوران کودکیم را از اینترنت پیدا کنم و شبها به جای اینکه من برای سارا قصه بگویم موبایلم برای هر دویمان داستان بگوید تا خوابمان ببرد. اول رفتم خانم حنا و لوبیای سحرآمیز را جستجو کردم. عاشق این قصه بودم. چند شبی من و سارا با این قصه سرگرم بودیم. سارا خیلی ذوق می کرد. از سر شب انتظار می کشید تا هنگام خواب ببیند چه بلایی قرار است سر حسن و خانم حنا بیاید....
امروز به طور کاملا اتفاقی لینک رامین و رامش در جنگل را پیدا کردم. هر دو قسمتش را. گمشده ۲۵ ساله ام پیدا شد! حالا نمی دانم چه کنم؟ گوش بدهم. یا بگذارم با سارا با هم گوش بدهیم؟
الان بعد از این همه سال آن عقده دوران کودکی مرا پر از هیجان کرده. چقدر راحت خوشحال می شوم! هنوز کودکم. حتی با بودن سارا و ساینای عزیزم.