برخاست. باید بر می خاست٬ در یک حرکت محکم و مردانه. باید هم مردانه بر می خاست. نگاه نافذش را به دور دستها دوخت٬ جایی که کمر زمین قوس برداشته بود تا جلوی نگاه های نافذ را بگیرد. دست راستش را که در امتداد پاهایش مانند یک نظامی شجاع٬ استوار و کشیده نگه داشته بود با خشم فرو خورده اش محکم گره کرد٬ دست چپ را مماس ابروان ضخیم و مردانه اش بالا برد بلکه چند قدمی را بیشتر بتواند نظاره گر باشد. پلک های چشمان درشت و سیاهش را تا جایی که میشد تنگ تر کرد شاید ببیند آنچه را می بایست می دید. هرچه بیشتر سعی می کرد کمتر می یافت. سخت بود. و براستی هم سخت بود. و حق داشت و جدا هم حق داشت. باید کاری می کرد...

کم کم لرزشی سابقه دار گام های استوارش را کندتر و کندتر می کرد. کودکی هایش را به خاطر می آورد. فریاد های مادرش. سخت بود. همه چیز سخت بود. اما چاره ای نداشت. پسر تو بزرگ شدی. باز هم نمی توانی جلوی خودت را بگیری. خجالت بکش. اینها صدای مادرش بود که از دوران کودک در حافظه بلند مدتش ضبط شده بود.

ایستاد. قرمز شد. نگاهش را به زیر انداخت. کار از کار گذشته بود. شلوارش خیس بود. خیس خیس!