همین طور دست به جیب و کفش کشان راه می رفت و بلند بلند فکر می کرد٬ مشغول نشخوار آدامسی در دهان گشادش بود و در لابلای افکار بلند بلندش غر هم میزد. اصلا حواسش به مردم توی خیابان نبود که چطور او را ور انداز می کردند و در افکارشان او را دیوانه ای می پنداشتند که می بایست حداکثر فاصله را از او بگیرند و سریع از کنارش عبور کنند. گاهی بد و بیراهی٬ چیزی هم می گفتند و جلدی در بین جمعیت غیبشان می زد.

همین که به خودش آمد دو سه تا فحش چارواداری نثار همه شان کرد و رفت سمت سقاخانه ای که از چهار جهتش چهار تا شیر آب زده بود بیرون. شیرها همه پشت نرده هایی نصب شده بودند و مثل زندانی ها انگار داشتند می گفتند پوسیدیم از بس پشت این میله ها ماندیم. اما کسی به دادشان نمی رسید. چهارتا زنجیر هم قرار بود که چهار تا کاسه برنجی را وسط زمین هوا نگه دارند. اما سه تا از کاسه ها پس از آویزان شدن و در معرض انظار عمومی قرار گرفتن به اجسادشان هم رحم نشده بود و مانده بود یک کاسه برنجی کثیف که همین طوری داد می زد که اگر آنفولانزای خوکی و خری و مگسی و ایدز و تیفوس می خواهی بیا به من دست بزن. کاسه را گرفت دستش و از لای میله ها گرفت زیر شیر آب. نکرد لا اقل یه دفعه آب را تو کاسه دور بچرخونه بریزه دور. همون بار اول کاسه را چسبوند رو لباش و آبها را لا جرعه سر کشید. کاسه را همون طوری ول کرد و صدای ونگ و دنگ کاسه که می خورد به دیوار سقاخانه رفت هوا. با آستین چرکش سبیلای پر پشت و دهنشو خشک کرد و راهشو کشید و رفت لای جمعیت.

کفری بود. آب که خورده بود آدامسش حسابی سفت شده بود. همین طور بی هوا تفش کرد بیرون. آدامس رفت و یک چرخی تو هوا زد و نامردی نکرد و افتاد رو دست یه خانمی که بغل دست یه مرد چارشونه سبیل کلفت شونه به شونه از روبرو داشتند می آمدند. مرد چارشونه منتظر نشد مشتش ناغافل شد مهمون پای چشم راستش و نقش زمین شد. مرد چارشونه نعره زد: دیوونه زنجیری از کدوم تیمارستان فرار کردی؟ اینو زدم که بدونی خیابون جای دیونه ها نیست.

درد از پای چشمش رفته بود تو فرق سرش جا خوش کرده بود. صداش در نمی آمد. مرد و زن راهشون را کشیدند و رفتند. یکی دو نفر رفتند به سمتش. زیر بغلشو گرفتند و کشون کشون بردنش زیر سایه سایبون یه مغازه و یکیشون دوید تو مغازه و جلدی با یه لیوان آب اومد جلوش نشست. دستشو از رو چشمش کشید کنار و گفت ببین نامرد چه جوری زده این بدبختو...

ادامه دارد