به حمید
ساعت ۲ داشتیم از کشک بادنجان و عدس پلو حرف می زدیم. از چلوکباب برگ و کوبیده که حتما باید در رستوران خوب خورده شود. از دیر آوردن غذا توسط این کترینگ هایی که سرشان در این کسادی بازار به قدری شلوغ است که هرچه از کیفیت غذا و سرویس بکاهند و بر قیمت آن بیفزایند باز هم باید فعله ای را به فعلگی بگیرند تا سرشان را برایشان بخارانند.
می دانم که وبلاگم را دیگر نمی خوانی. بعد از جریان انتخابات وبلاگم را در ریدرت "آنسابسکرایب" کردی و مرا از "اد لیست" وبلاگ و "فید" "فرند فیدت" هم پرت کردی بیرون تا اینطوری شاید کلامی غیر از آنکه دوست داری بخوانی نخوانی. اما این مطلب را دارم برای تو می نویسم.
ساعت یک ربع به سه که هنوز این کترینگ نامرد غذایمان را نیاورده بود٬ زنگ که زدی و گفتی: "عماد! پدرم فوت کرد" ماندم. باور کن نمی دانستم باید چکار کنم. سراسیمه خودم را رساندم به اتاقت و چشمان خیست مرا از خود بیخود کرد.
حمید جان! تسلیت مرا بپذیر. خداوند پدرت را قرین رحمت واسعه خودش قرار دهاد! آمین!