بهار جان
درد بی درمان که نیست. امروز نشد٬ فردا می شود. فردا نشد٬ پس فردا هم خدا بزرگ است. دیروز نیامد٬ امروز که هنوز تموم نشده. خورشید فردا طلوع می کند. گیرم که چند صباحی پشت ابر باشد. زمستان رفتنی است و رو سیاهیش برای ذغال است. بهار آمدنی است. می آید. همه مان هم می دانیم که می آید. گاهی خودمان را می زنیم به آن راه. فطرتا بهار را دوست داریم. ذاتا عاشق خورشیدیم. در شعرهایمان هم گفته ایم که "خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند". بماند گه گاه تبر را بر می داریم می افتیم به جان عشاق آفتاب. اما روز را به شب ترجیح می دهیم. گرما را به سرما. آزادی را به اسارت. عدالت را به ظلم. حالا گاهی هم از سر فراموشی می رویم اول صف نانوایی و به حساب رفاقت نانمان را زودتر از بقیه می گیریم. اما خواه ناخواه گمشده مان ظلمت که نیست. کیست که بخواهد برود رو به تاریکی؟
درمان دردمان می آید. امروز نیامد. سالهاست که نیامده. اما در راه است. عطر وجودش را شمیم بهار با خود به همراه آورده. با بهار می آید. نه! غلط گفتم. بهار را با خودش می آورد. آری بهار در راه است. بهار عقلانیت و نور و اخلاقیات.
بهار آمدنی است...