گز صفاهان

ماجرا از آنجا آغاز شد که پدربزرگ و مادربزرگ اینجانب از اصفهان آمدند تهران و به رسم سوغات دو بسته گز پسته ای آردی برای ما آوردند. فردایش یک بسته از گزها را در کیفم گذاشتم تا در شرکت با همکاران و دوستان تناول کنیم.
سرم شلوغ بود و در مورد گز دچار فراموشی شدم. تا اینکه شب٬ هنگام رفتن٬ زمانی که کیفم را برداشتم٬ به یاد آوردم که گز در کیف است. دو نفر از دوستان هنوز بودند. این شد که دور از جان قوم مغول و تاتار افتادند به جان گزها من نیز برای اینکه از قافله عقب نمانم دو تا خوردم. هنگام رفتن به دوست گرانقدرم -از قضا اصفهانی نیز هست و با اینکه سالهاست در تهران زندگی می کند اما ذره ای لهجه اش را از دست نداده - که قصد داشت هنوز در شرکت بماند گفتم: "من این گزها را شمردم ۸ تا مانده. لطف کن حداقل ۳ تایش را بگذار بماند تا فردا بدهیم به سه نفری که نخورده اند. یعنی ۵ تایش را بخوری اشکال ندارد". این را گفتم و کلی خندیدیم و با همکار دیگرم که تفکرات سکولاری! دارد از شرکت بیرون آمدیم.
صبح زمانی که وارد اتاقم شدم. دیدم روی لپ تابم جعبه گز با کاغذی روی آن قرار دارد. (عکس فوق)
اما نوشته روی کاغذ:
"جناب آقای ... (یعنی من)
تناول ماکولات اصفهان اگرچه حظ وافری نصیب این حقیر از بابت یادآوری ایام صباوت* و عهد مالوف نمود٬ لکن این همه را کنایه ظریف و تذکر سخیف آن جناب چونان حنظله ای به حلق کرد که تا زمین به گرد شمس می گردد از خاطر بنده و متابعین سلک سکولار که شاهد آن بودند نرود.
ربیع الاول ۱۴۲۱ ه.ق
و اینچنین است که اصفهانیان را نغزگو و شیرین گفتار و طناز شمرده اند. ![]()
* : بچگی