دوشنبه روز پایان نمایشگاه بود. این را نوشتم تا اعتبار پست قبلی را ساقط کنم.

می بینید! به همین سادگی اعتبارها ساقط می شود. به همین سادگی اعتبار این دنیا نیز از پیش ساقط است. دوشنبه که از نمایشگاه برگشتم گفتم سری هم به دفتر بزنم٬ بلکه کارهای عقب افتاده را سر و سامانی دهم. ساعت ۶ بعد از ظهر بود. نشسته بودم و مشغول٬ که یکی از بچه ها رسید و گفت: فلان پیرمردی که همیشه در کوچه می دیدیمش روبروی در ساختمان ما سکته کرده و مرده. فکر کردم شوخی می کند. رفتم پشت پنجره و دیدم آمبولانس آمده و دارد می رود. پیکر بی جان پیرمرد روی زمین افتاده بود. تا ساعت ۹ شب که داشتم می رفتم جسد پیرمرد همانجا بود. پارچه ای روی صورتش کشیده بودند و مقدار نه چندان کمی پول هم روی جنازه اش بود. هیچ کس را نداشت پیرمرد جز یک خواهر. ۴ پلیس بالای سرش ایستاده بودند. پلیس جنایی و پزشک قانونی و شهرداری آمده بودند و رفته بودند.

نهایتا ۱۱ شب شهرداری ۲ ساعت بعد از اینکه زباله های شهر را جمع کرد پیرمرد را نیز با خودش برد.

اعتبارش ساقط شده بود. شناسنامه اش ساقط شد. خواهرش هم حاضر نشده بود جنازه اش را تحویل بگیرد. اعتبار خواهر و برادری هم ساقط شده بود. از هستی و حیات ساقط شد پیرمرد ما که:

بنای کار جهان جمله هیچ در هیچ است

خدایش بیامرزاد!