عالم فرض
فرض کنید نشسته اید در یک ساحل شنی و روبرویتان یک دریای آبی پهناور با موجهای آرام در حال خودنمایی است. برای اینکه لباستان کثیف نشود لباستان را هم درآورده اید. خوب از آنجا که خورشید خانم نتواند دزدکی بدنتان را دید بزند کرم ضد آفتاب هم به خود مالیده اید. نشسته اید و پاهایتان را دراز کرده اید و کف دستهایتان را گذاشته اید پشتتان روی شنهای ساحل و به آن تکیه کرده اید. مبهوت آبی دریایید و صدای موج آنچنان دارد گوشتان را نوازش می دهد و خنکای نسیم وزان چنان با صورتتان عشق می بازد که از خود بیخود شده اید. تنهایید. شاید هم اینطور تصور می کنید. یعنی اینقدر تحت تاثیر این زیبایی ها قرار دارید که اگر هم گاهی کسی از آنجا رد شود ترجیح می دهید که خود را به ندیدن بزنید و موسیقی زیبای نسیم و موج را٬ خرج خنده ها و یا پچ پچ دیگران نکنید. دور دست ها کشتی مسافربری بزرگ و زیبایی را می بینید که مغرورانه دارد دریا را در می نوردد و آرام آرام از شما دور می شود. چند مرغ دریایی هم انگار که باید جلوی شما با هم عشق بازی کنند٬ از بس که هنرمندانه و مثل رقاصه های حرفه ای بالا و پایین می روند و از باد سواری می گیرند٬ گاهی شما را به خود جذب می کنند. هرچه به آبی دریا بیشتر نگاه می کنید انگار بیشتر می خواهیدش. انگار که سیر نمی شوید از نگاه. انگار که می خواهید بروید در آن٬ با آن یکی شوید. انگاره های عرفانی وحدت برایتان متجلی شده است و خواهان یکی شدنید با این سمفونی بزرگ طبیعت...
تصور کنید چه حالی به شما دست می دهد٬ وقتی که خود را دارید همنوا می کنید به این همه هارمونی که ناگهان دوست بی مزه تان بزند زیر دستتان و شما نقش زمین شوید و او قاه قاه به شما بخندد.
تصور کنید...