روزی برایت نامه ای خواهم نوشت.
روزی که کاغذی بیابم که تاب سنگینی کلمات را داشته باشد.
روزی که قلم از دل فرمان بگیرد نه از فکر.
روزی که عطر جوهر قلمم عطر تو را در سینه پرورانده باشد.
روزی که سطر سطر نامه ام٬ کلمه به کلمه و حرف حرفش تنها تو باشی.
روزی برایت می نویسم که پاکتی به جنس روشنایی نامه ام را در برگیرد.
روزی که تمبر روی پاکت یادبود زلف تو باشد.
روزی برایت خواهم نوشت که نامه برش به جای موتور قراضه٬ سوار بر رقص باد نامه ها را به صاحبانش برساند.
روزی که اداره پست٬ دست اندر کار ارسال مراسلات عشق به قلوب دل شکسته ایست که روزها و ماهها و سالها به نام تو٬ به سلامتی تو٬ به یاد تو٬ نرد عشق باخته اند و پیاله و پیاله شوکران دوری نوشیده اند.
روزی برایت می نویسم که سالهای فراق ناتوانم کرده باشد٬ که اشک فراق٬ یعقوب وار نابینایم کرده باشد.
روزی که خبر خوش آمدنت را شنیده باشم. آن روز٬ روزی است که برایت نامه ای بنویسم که ندانم محتوایش چیست. همین قدر می دانم که خواهم نوشت.
آن روز٬ روز من و توست. روز ماست. نه! غلط گفتم. آن روز٬ روز تو و توست. روز تو فقط!