نامه ای به ساینا

۳۱ اردیبهشت تولدت بود. ۲ سالگیت مبارک باشه عزیزم. راستش دلیل اینکه با این تاخیر دارم بهت تبریک میگم اینه که منتظر بودم عکسای تولدت را بگیرم از آتلیه بذارم اینجا٬ اما ظاهرا تا بیستم خبری از عکس نیست. پس با ۱۱ روز تاخیر بهت میگم ایشالا خدا بهت عمر با عزت و سلامت بده ! صد و بیست ساله شدی دختر گلم!
می دونی هنوز وقتی ازت می پرسم اسمت چیه؟ میگی "ساندا" . به دوچرخه هم میگی "دوخرچه". وقتی ازت می پرسم دختر خوب باید کجا جیشش را بکنه؟ میگی: "او دششویی". که یعنی "تو دستشویی". بیشتر موقع ها هم برای اینکه سر به سرم بذاری وقتی می پرسم اسمت چیه میگه "بو بو". بازیگوشی و خرابکاریات هم که به اندازه یه پسره. فکر کنم اول قرار بوده پسر بشی ولی تو آخرین لحظه دست تقدیر یه جابجایی کوچولو انجام داده و ترجیح داده تو را به قد و قامت و شکل و شمایل یه دختر خوشگل ببینه تا یه پسر خوشگل. دیگه تقربیا در و دیوار و صندلی و مبل بدون اثر نقاشی زیبای سرکار خانم تو خونه وجود نداره. حالا ای کاش این سرمایه گذاری هنگفت ما را به هدر ندی و بزرگ که شدی یه نقاش معروف و هنرمند بشی!

راستی طبق آخرین گزارشهای رسیده از مادرت دیگه امروز به طور رسمی یاد گرفتی که کارت را بری تو دستشویی انجام بدی و بابا و مامان را از پول دادن برای پوشک نجات دادی. دستت درد نکنه! خانوم شدی دیگه ماشالا! نمی دونی امروز بعداز ظهر مامانت با چه ذوقی از این هنرنمایی شما تعریف می کرد. باور کن آنچنان هیجانی این قضیه را تعریف می کرد و به صورت لحظه به لحظه گزارش می داد که من آرزو می کردم ای کاش اونجا می بودم و این حرکات محیر العقول تو را می دیدم.
همین که میری "او دششویی" و ترتیب کارای کوچیک و بزرگ یا همون شفاهی و کتبی را میدی معلومه که استعداد داری. استعدادت شکوفا تر بادا!
قربان تو٬
بابا عماد
