جمعه ماندنی
اولین بار بود که در چنین زمانی به ملاقاتش می رفتم. چندین بار زیارتش کرده بودم. از نزدیک از خیلی نزدیکتر از امروز. اما امروز که به دیدارش رفتم. طعم دیگری داشت این زیارت. مزه آفتاب تند و سوزان خرداد داشت. طعم بصیرت پس از حوادث تلخی داشت که در چند ماه اخیر به دست آمده بود. روزی که رفت در حالی که ده یازده سالی بیشتر نداشتم برایش گریستم. اقرار می کنم که گریستنم از سر محبت بود. از سر عشق بود. از طعم گس بی مولایی بود. یعنی می خواهم بگویم آن اشکها معرفت نداشت٬ خالی از بصیرت بود. اما اینبار که به زیارتش رفتم بعد از ۲۲ خرداد ۸۸ سالها بزرگتر شده بودم. تازه انگار شناخته بودمش. تازه فهمیده بودم که چه بود و که بود و چه ها کرده بود و چه فتنه هایی را با درایت از سر گذرانده بود. فتنه های بعد از ۲۲ خرداد به بلوغم رساند٬ بصیرتم داد.
امسال برای اولین بار بود که در کنار صدها هزار عاشق دیگر بصیرانه زیارتش کردم. می دانستم که کیست. که چه کرد. که چه بزرگمان کرد. که توانایی هایمان را شناساند. که راه را نشان داد. که باورمان کرد و باورش کردیم. که اسلام ناب را برایمان هدیه آورد. که بزرگیمان داد. که عزت و سرافرازی را نشانمان داد. که سربلندمان کرد.
این جمعه٬ جمعه ای فراموش ناشدنی بود در دفتر خاطرات زندگی من! جمعه ای با امام در بیست و یکمین سال بزرگداشت رفتن روح خدا به سوی خدا. جمعه ای با تبیین شاخص های امام از زبان جانشینش. جمعه ای در کنار خوبان!