مدتی این مثنوی تاخیر شد ...

آخرین پستی که گذاشتم چهاردهم تیر بود و مدتی گذشت تا دوباره چیزکی بنویسم. علتش بماند محفوظ. اما از این چند رفیقی که هر روزه از سر لطف سری هم به این خانه مجازی ما می زنند و این چند روز آن را خالی از تغییر دیدند عذر می خواهم.

مسافرم و عازم. شوق سفر در سر دارم. همیشه راه برایم نماد رازالودگی بوده است. رازی از رفتن. رازی از مواجه شدن با ناشناخته ها. رازی از حرکت و جنب و جوش. دشمن ایستایی و خموشی. پیچ و خمش٬ بالا و پایین رفتنش٬ همواری و ناهمواریش٬ سرابش٬ خستگیش٬ گرمایش٬ سرمایش٬ باد و بارانش٬ سرعتش٬ کندیش٬ خطراتش٬ مسافرانش٬ رفته هایش٬ مانده هایش٬ طولانی بودنش٬ امیدش٬ نا امیدیش٬ علائمش٬ راهنماهایش٬ آسفالتش٬ خاکی اش٬ دره اش٬ کوهش٬ زندگیش٬ مرگش٬ همه و همه رموز راه است. وهم انگیز و هوس انگیز است. می کشاندت تا سوارش شوی. سوار که شدی٬ کمی که مرورش کردی٬ تویی و راهی که حالا باید بروی٬ برگشتی در کار نیست. راه رفتنی را باید رفت. دوست توست در عین حال چندان هم میانه خوبی با تو ندارد. رفتنت با خودت است و رسیدنت با راه. گاهی لعزنده می شود تا لیز بخوری پرت شوی بیرون٬ گاهی مه آلود است تا ندانی به کجا می روی٬ چشم باز می کنی می بینی زده ای به بیراهه. گاهی گرمایش را به رخت می کشاند٬ گاهی چاله ای جلوی پایت می گذارد تا چپ کنی بفهمی دنیا دست کیست. بفهمی راه حساب و کتاب خودش را دارد.

مسافرم. 

خنده کنان می روم. عزم سفر کرده ام. سوی وطن می روم. راه مرا می برد. سوی کجا می برد؟ من که ندانم کجاست؟ راه کجا می رود. در سفرم باد هست. در سفرم ماه هست. در سفرم آفتاب٬ در سفرم ماهتاب. در سفرم روز و شب. در سفرم تاب و تب. گاه سوی مشرقم. گاه سوی مغربم. راه مرا می برد. ناز مرا می خرد. می دهدم دست یار. می دهدم دست یار...

دو سه روزی به اصفهان می روم. حلالم کنید.

 

پانوشت:
یک مطلبی هم برای حسین عزیز (صاحب پست الکترونیک:
free.forbidden@yahoo.com) عرض کنم که عذر مرا در تاخیر پاسخ شما قبول بفرمایید. سوال کرده بودی بزودی من چه وقت است؟ راستش بزودی دقیقا بزودیست. روزیست که زود می آید. گاهی سختم می آید برای نوشتن برخی مطالب. خصوصا که سیاسی هم باشد. در این روزگار اگر گلاب برویتان یک زمانی از سر عجله به طرف دستشویی بدوی برداشت سیاسی می شود و هر کس آنطور که بخواهد تعبیر می کند. وای به آنکه بخواهی در این فضای مجازی که اکثریت با گروهی است که حرف٬ حرف خودشان است و خود را در دنیای حقیقی نیز بیشمار می دانند حرفی بر خلاف نظرشان بدهی. البته باکی نیست. کما اینکه این کار را بارها در همین وبلاگ هم انجام داده ام. باز هم خواهم نوشت اما به حسب ضرورت وگرنه که گفتنی زیاد است. اینقدر هر روز آقایان بیانیه و اظهار نظر و دیدار و گفتار و نامه سرگشاده و سرتنگ ایراد می فرمایند که در واقع اگر بخواهی نظری بدهی یا شعر طنزی برایش بگویی واقعا فرصتش را نداری که به همه مطالب هم برسی اما همانطور که گفتم بر حسب ضرورت. خوشبختانه من به معجزه زمان اعتقاد دارم. زمان و گذشت آن خیلی از مسائل را اگر نگوییم حل می کند اما روشن خواهد کرد. با این حال به شرط آنکه مشخص باشد دقیقا بر سر چه موضوعی می خواهیم صحبت کنیم و بر چه اصولی پایبندیم حاضرم این گفتگو را ادامه دهم. اما طرح مسائل جدید در هر بار و بسط موضوع و به انحراف کشاندن آن و برتری فرعیات بر اصل موضوع راه به جایی نخواهد برد.