اصطکاک دو احمدی نژادی سکولار و اصول گرا
نوشته های فرهاد جعفری نویسنده کافه پیانو. سکولار طرفدار احمدی نژاد در تاریخ ۲۷/۵/۸۹
مجری اصولگرای برنامهی «امروز، دیروز، فردا»؛ به گمانم تا دیشب، هنوزهم نفهمیده بود در این کشور چه اتفاقی افتاده. یا اگر چیزهایی شنیده بود، باور نمیکرده و پیش خودش میگفته «انشاالله گربه است!».
اما بهنظرم دیشب؛ وقتی از منتهیالیه باطن اصولگرایانهاش، مثل همیشه برای خودش برید و دوخت و تن «احمدینژاد» و «رای مردم» کرد که «بله! آقای احمدینژاد از آن جهت که کاندیدایی ارزشی، مورد تائیدِ جامعهی اصولگرایی، مورد تائیدِ مسئولان نظام، متدینین، و نامزد جریان اصولگرا بود رای آورد» و انتظار داشت آقای جوانفکر هم مثل دیگر میهمانان برنامهاش که عادت به رعایتِ اینگونه تشریفاتِ تصنعی و دروغین دارند پاسخ بدهد که «بله. حضرتعالی درست میفرمائید!»، اما اینگونه قاطعانه پاسخ گرفت که: [نخیر! آنطور که شما گفتید نیست! آقای احمدینژاد کاندیدای جریان اصولگرا نبود بلکه همه میدانند کسان دیگری کاندیدای اصولگرایان بودهاند. مردم از همهی اشخاص و جریانها، اعم از اصلاحطلب و اصولگرا عبور کردهاند و به خودِ احمدینژاد رای دادهاند]؛ تازه برای نخستینبار بهگمانم فهمید که چه اتفاقی در کشور افتاده!
و البته تمرکز عصبیاش چنان بههم ریخت که تا پایان، حتا از ادارهی یک گفتگوی دونفره هم عاجر بود. گفتگوی دونفرهای که ترتیب داده بود تا بهخیال خودش؛ در همان «یک برنامه»ای که با غرور میگفت فرصت دارد، پروندهی «اسفندیار رحیم مشائی» را ببندد و کنار بگذارد و خیال جامعهی اصولگرای کشور و به اصطلاح خودش «بچههیاتیها» را از بابتِ «این شخص»، برای همیشه، راحت کند! [چنددقیقهای بعد از شروع برنامه؛ درحالیکه خودش را در صندلی عقب کشید و سینهاش را داد جلو، گفت: «من» فقط یک برنامه فرصت «دارم» به این شخص، اسفندیار رحیم مشائی «بپردازم». اما چیزی نگذشت که بهتدریج؛ وقتی آرام آرام پاسخ آقای جوانفکر در ذهنش تهنشست کرد و معنای آن را دریافت؛ مثل لاکپشت توی لاک خودش فرورفت!].
و طوری از واکنش نهچندان سخت و رادیکال «رسائی» (دیگر میهمان این برنامه) نسبت به اظهاراتِ رئیسدفتر رئیسجمهور متعجب بود که یکیدوبار هم گفت: «معلوم نیست چرا آقای رسائی مثل همیشه، با آن شور و حرارتی که به سران فتنه میپردازند، با اظهارات آقای مشائی برخورد نمیکنند»!
پسر خوب!
آقای احمدینژاد دیگر با چه زبانی به شما بگوید «وضع فرق کرده» تا شما هم متوجه بشوید؟!
اگر بگوید «آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت»؛ آنوقت متوجه خواهید شد؟!
منبع: http://www.goftamgoft.com/?Pn=view&id=817
--------------------------------------
پاسخ یامین پور مجری برنامه دیروز امروز فردا به جعفری در تاریخ ۲۹/۵/۸۹
از همان ابتدا هم حمایت ژورنالیست هایی چون نویسنده ی رمان "کافه پیانو" از احمدی نژاد مکدّرم می کرد. برای من مجالست با یقه انگلیسی ها و دیدن سیاست از ورای عینک روشنفکری و خندیدن به ریش مردم چیزی از جنس همان اشرافیت متبختر دهه ی هفتاد است. اتفاقی که ظاهراً برای نویسنده ی مذکور هم رخ داده است.
حضرات در خیالات شاعرانه شان اوضاع را متفاوت دیده اند و با استناد به حرف های اخیر رئیس جمهور و رئیس دفترش خطاب به «جمهور بیست و پنج میلیونی مردم »، شعر می خوانند که : «آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت»!
برای نویسنده ی "کافه پیانو" ملکوت موثر در عالم سیاست ما عمرش به سر آمده است و باید به جامعه ای بیاندیشیم که روغن دین پیچ و مهره هایش را نرم نمی کند و به کار نمی اندازد. احمدی نژاد و مشائی برای اینها نوید عصر تازه ای از ظهور اسلام سکولار و منهای روحانیت و طبعاً بشارت خیالی دنیایی متفاوت است! همان سودای بیماری که صد و شصت سال قصه ی غمناک ژورنالیسم روشنفکرزده ی ایران بوده است. کسانی چون ژورنالیست نام برده را بخوبی می شناسم و حتی حمایتشان از احمدی نژاد در ماجرای انتخابات دهم هم تردیدی در تردیدم به آنها ایجاد نکرد. هرچند امروز به بهانه ی افاضات رئیس دفتر رئیس جمهور کبکشان بیشتر از پیش خروس می خواند.
آقای ژورنالیست!
تحلیلهایت از جریانات اخیر نه نتیجه ی تتبّعی دقیق در اوضاع زمانه است و نه برکنار از حبّ و بغض های روشنفکرانه؛ آنچه در نوشته ات به من نسبت داده ای متعجبم کرد. من عمیقاً به حرفی که مرا با آن محکوم کرده ای معتقدم. رأی احمدی نژاد را نه رأی به یک جریان سیاسی که رأی به یک حسّ برآمده از متن انقلاب می دانم و این همان چیزی است که تو را عصبانی می کند. اینکه بغض مردم از اشرافیت و احمدی نژاد به عنوان نماد این بغض را ناشیانه به نفع عرفی گرایی مصادره می کنید، هنر بزرگی است که البته فقط از دست هنرمندانی چون شما ساخته است.
البته آنچه بیشتر متعجم می کند اینکه امثال تو بجای دویدن بدنبال کالسکه های آذین شده ی اصلاح طلبان سکولار، سکولاریته را در انبان احمدی نژاد جستجو می کنید و برای اظهارات جدیدی از رئیس دفترش ناخن بهم می سابید.
جناب ژورنالیست!
شما بیماری های موضعی نظام را، سرطان های لاعلاج می بینید. سالهاست که اینگونه اید. در همان سالهای دهه ی هفتاد هم عادت کرده بودیم به این بافتن های جامعه شناسانه. گیرم دست یک کارنابلدی سبویی را بشکند و پیمانه ای بریزد. نمی دانم چرا روشنفکرزدگان دست کم در سی و چند سال اخیر نیاموخته اند که این «بشکن بشکن»ها مسیر اصلی انقلاب و اسلام را عوض نمی کند و آنچنان که دیدید هنگامیکه خر چارچوبهای تئوریک جامعه شناسانه ی شما در گل ماند، فقط ترمینولوژی و چارچوبهای نظری دینی و انقلابی بود که توانست رخ دادهای سالهای اخیر را تفسیر کند.
آنچه من میبینم قوام یافتگی بیشتر تعهد انقلابی است. این همان پیش بینی امام راحل درباره ی آینده ی انقلاب است. برای ما شکستن یک سبو و ریختن یک پیمانه پایان راه نیست. از این شکستن ها و ریخته شدن ها زیاد دیده ایم، شاید باز هم ببنیم، سر خمّ می سلامت شکند اگر سبویی...
درباره ی حرف های دون شأنی که به من نسبت داده ای و برداشت و احساسی که در افت و خیز برنامه برایت رخ داده حرفی نمی زنم. به این ادبیات عادت دارم. ولی لااقل اینقدر حق دارم که درباره ی رعایت ادب بیشتر در نوشته هایتان به شما توصیه هایی بکنم...
بیشتر از این برای نوشتن وقت ندارم.
یا علی