مکان: یکی از کلانتری های تهران

زمان: چند روز پیش

ایستاده بودم جلوی میز افسر قضایی تا نوبتم بشود. صدای فریادی از پشت بلند شد که می گفت: " تو غلط می کنی که نمی دانی پرونده کجاست". بی اختیار برگشتم ببینم جریان چیست. مردی بلند قد و رشید که عینک دودی اش در محیط بسته کلانتری خیلی به چشم می آمد بود که داشت فریاد میزد. جلوی میز افسر نگهبان داشت داد و بیداد می کرد. دوباره فریاد زد: "تو حق نداری اینطور با من حرف بزنی" و صدایش را بلندتر کرد و گفت: "می دانی با که طرفی؟ من جانبازم و ..."

بی اختیار در دلم گفتم جانبازی که باش. حق نداری اینطور شهر را به هم بریزی و به افسر نگهبان توهین کنی.

افسر قضایی از جایش بلند شد و گفت: "جریان چیست. آرام بگیر برادر من!" مرد به سمت ما آمد. جلوتر که آمد عصای سفیدش که تا شده بود در دستش را دیدم. کمی جا خوردم. پشت سرش هم خانم محجبه ای که اشک در چشمانش حلقه زده بود. می آمدند طرف افسر قضایی.

گفت: "من جانبازم. این مردک چرا جواب سر بالا می دهد؟" افسر در حالی که آستین دستش را بالا میزد. دستش را آورد طرف من و گفت: "آقا من هم جانباز نیستم؟" نگاهی به دستش کردم و با قیافه ای حق به جانب بلند گفتم: "چرا هستید." گفت:"برادر من! جانبازی که باش. منم هستم. خیلی های دیگر هم هستند. حالا بشین ببینم قضیه چیست. با داد و بیداد که کار پیش نمی رود." مرد نشست. عصای سفیدش را از این دست به آن دست کرد. آن خانم هم کنارش نشست. چهره اش آنقدر معصوم و مغموم و محزون بود که دلت را می لرزاند.

مرد گفت: "ما همکاریم. من هم نظامی بودم. چشمم را که از دست داده ام. در سرم شش هفت تا ترکش جا خوش کرده. بیا کلاهمان را قدری بالاتر بگذاریم. دیروز ساعت ۵ بعد از ظهر آوردم پسر ۲۴ ساله ام را تحویلتان دادم. گفتم مواد مصرف می کند. به اشد مجازات برسانیدش. ببینید از که می گیرد. رسیدم خانه. نیم ساعت نشده بود پسرم آمد خانه. شیشکی کشید برایم رفت بیرون. یک ربع بعد برگشت" دیگر اینجاهای داستان بود که اشک های زن بی صدا و آرام روی صورتش می لغزید و می افتاد روی چادرش. "ادامه داد که برگشت و گفت رفتم ۵ گرم خریدم٬ کشیدم. الان هم توپ توپم!"

سرش را به سمت زنش چرخاند مکثی کرد و ادامه داد: "من در این مملکت شیر بخواهم بگیرم نیم ساعت در صفم. برای گرفتن داروهایم دو روز معطل می شوم. جناب! پسر جوانم یک ربعه رفته ۵ گرم خریده٬ کشیده برگشته به من و تو می خنده ..."

تاب نگاه مادر و آه پدر جانباز سرافراز را نداشتم. آمدم بیرون و های های گریستم ...