باز غروب ...
باز نگاهمان به غروب ماند و خورشید٬ در غبار افق رخ نهان کرد. باز روز هجران و شب فرقتمان به سرانجام نرسید. باز کشتی شکستمان در حسرت باد شرطه ماند و بادی نوزید. باز ایام تلخ به شیرینی نگرایید. باز نفس های مسیحا در انتظار امداد فیوضات روح القدس ماند. باز ندای منادی آسمانی به گوش نرسید. باز غربت این کوچه های غم گرفته تاریک به نورانیتت چراغان نشد. باز یتیمان امت جدت حسرت نوازش پدرانه ات بر دلهاشان ماند. باز نیامدی و دریا دریا موج تمسخر فرعونیان بر سرمان فرود آمد. باز مادر بزرگ برایت اسپند سوزاند و قربان صدقه ات رفت٬ اشک ریخت٬ آه کشید٬ مادرت را قسم داد و نیامدی.
باز غروب سرد پاییز این کلان شهر٬ من و سبد سبد گل نرگسی که پژمرد. باز تو و نماز و راز و نیازت. باز تو و دروغ هایی که از ما می شنوی. باز تو و انتظار مردانی مرد به تعداد انگشت دستانت. باز تو و دعا برای آمدنت. باز من و اشکی که جاری می شود از این چشمان گنه کار. باز تو و بنده نوازیت.
باز غروب شهر خفتگان و خورشیدی که رفت ...