هباء، سلام!
هديه‌هاي "تانيا" را گرفتي؟!
قبل از پرتاب، روي راكت‌ها برايت يادگاري نوشته بود...


...هباء!
طعم سرب، طعم گلوله چه طعمي است؟
اينجا ما "رمز تمايز" را خوب مي‌فهميم؛
وقتي به ما مي‌گويند: "با ما باش: نستله"...

...هباء!
فداي كودكي‌هايت شوم!
از امروز، ديگر همه ما "فلسطيني" هستيم.
بغضت نشكند...
عيبي ندارد،
بگذار ملك عرب، پيمانه به پيمانه قاتل هستي تو بزند، به سلامتيش...

...هباء!
دستان كوچكت را مي‌بوسم،
يادت نرود، مواظب باش...
مواظب خلخال پاي پيرزن يهودي...

... هباء؛
دختر 6ساله فلسطيني!
به داود ـ برادرت ـ بگو:
هر وقت سنگي به سوي جالوت پرتاب كرد،
سنگي نيز به چشم‌هاي كور دنيا بزند و به دل‌هاي سياه مردمانش...
اين، شمعي است كوچك براي خانه كوچك "هباء"...؛ بشنويد حكايت كودكانه "هباء" را از لطف عدو...
- اگر ديديد و هواي چشمانتان باراني شد، شما نيز بنويسيد.
اگر دوست داشتيد، نامه‌اي بنويسيد به "هباء". و براي "اسباب بازي‌هاي سوخته‌اش"،
يا براي داود...
يا هرچيزي كه كمي تسلي باشد برايشان.

منبع: سيدكمال‌الدين دعائي نويسنده وبلاگ "پراكنده گويي‌هاي مجازي"