خون در مترو
مکان: خط دو مترو تهران- واگن یکی مانده به آخر قطار مترو به سمت دانشگاه علم و صنعت٬ نرسیده به ایستگاه شهید مدنی
با حمید بعد از یک روز نسبتا پرکار داشتیم به خانه بر می گشتیم. اتفاقا حدود ۳۰ ثانیه به قطار خط ۴ ایستگاه دروازه دولت دیر رسیدیم. من هم مثل همیشه غرغر کردم.
۱۵ دقیقه معطل شدیم تا قطار بعدی به سمت ایستگاه دروازه شمیران بیاد.
۵ دقیقه بعد سوار قطار شدیم به سمت ایستگاه علم و صنعت. مثل همیشه وارد واگن یکی مانده به آخر شدیم. با توجه به ساعت٬ قطار چندان شلوغ نبود. البته صندلی ها جا نداشت. قطار راه افتاد. دستمان را به میله های افقی واگن گرفته بودیم و داشتیم گپ می زدیم. «ایستگاه امام حسین علیه السلام» این صدای ضبط شده خانمی است که در فضای واگن می پیچد.
عده ای پیاده و عده کمتری هم سوار می شوند. درهای واگن بسته می شود. چهره اکثر مردم خسته از کار روزانه است.
«ایستگاه بعد: شهید مدنی»
وارد تونل می شویم. مثل همیشه. اهمیتی به راه نمی دهم. ما در فضای بین صندلی ها ایستاده ایم. گرم گفتگو٬ فارغ از دیگران. ناگهان صدایی می آید. ظاهرا کسی به زمین افتاده است. هیاهویی در می گیرد. جمعیت به سمت فضای بین در دوم واگن هجوم برده است. حمید می گه: «فکر کنم یکی خورده زمین». صدای یکی بلند میشه میگه: برش گردون. کمی جلوتر میریم. یکی داد میزنه: سعید بهش نفس بده. صدایی میگه دورشو شلوغ نکنین بذارین هوا بیاد. کمی دورش خلوت میشه. یک پیشانی پر از خون انگار که گلوله خورده باشه کف قطار میبینم.
«شهید مدنی»
ترمز قطار باعث میشه که جوی کوچکی از خون به سمت من بیاد. خیلی جوونه. نهایتا ۲۷ سال شاید هم کمتر٬ موهای بلندی داره و یه ته ریش. کف واگن رو خون گرفته. دکمه خطر را به صدا در میارن. در قطار باز میشه. جمعیت دست پاچن. حمید میگه نکنه تیر خورده؟! حالم داره بد میشه. چشمام سیاهی میره. عقب میرم. حمید میره که کمک کنه از قطار ببرنش بیرون. یه دختر و پسر هم از جلوی من رد میشن. دختره خیلی ترسیده. از واگن میرن بیرون. از اون بیرون صدای فریادی میاد که پس کجان این مامورای مترو؟ راننده قطار اطلاع میده که دارن میان. نمی تونم بایستم. سرم داره گیج میره. پیشونی ترکیده اون جوون جلوی چشممه. حمید را نمی بینم. به زور ایستادم.
راننده قطار میگه اگه کارتون تموم شده راه بیفتم؟ درها بسته میشه. صدایی میاد که میگه هنوز داشت نفس میکشید. حمید میاد به طرفم.
«ایستگاه بعد: سبلان»
بدنم خیس عرق شده. نمی دونم موضوع چی بود. حمید میگه شاید سکته کرده یا صرع داشته و با پیشونی خورده زمین. سعی می کنم به خون کف واگن نگاه نکنم.
«ایستگاه سبلان»
یه نفر از رو صندلی بلند میشه. بلافاصله میشینم سر جاش. حالم داره به هم می خوره. حمید داره تو کیفش دنبال یه چیزی میگرده. می خوام بگم هوا می خوام. اما نمی تونم. حمید به آدامس ته کیفش پیدا می کنه. شیرینی آدامس حالم را بهتر می کنه.
«ایستگاه گلبرگ»
حمید با نگرانی ازم خداحافظی می کنه. حالم بهتر شده. چشمام را می بندم که خون را نبینم...