+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 9:5 توسط عماد
|
در باره خودم: اینجا نیامده ام بمانم که دنیا جای ماندن نیست چرا که خود نیز محکوم به فناست. حکایت، حکایتِ نی جدا افتاده از نیستان است. بریدندم از نیستان وجود در گرمای تند مردادماه تهران. نه به خواسته خود آمدم و نه به تصمیم خود می روم. اما می دانم که این رسم روزگار است. روزی می آیی و روز دیگر می روی. معتقدم که می روم اما نابود نمی شوم. می روم تا به نیستان بازگردم. مسافرم. مسافری از بالا به بالا: ما ز بالاییم و بالا می رویم