همراه نسیم بهاری٬ بهارانه می شوی٬ جوانه می زنی و می رویی. به حال می آیی و قاه قاه می خندی به ذغال که رو سیاهش ماند برایش. زمستان با همه نخوت و سردی و شبهای درازش در اغماست. اطبا جوابش کرده اند. رفتنی است. بهار عطرش را داده دست نسیم تا جلدی بیاید خبر آمدنش را تند تند و رگباری بدهد تا فرش زمردین بگسترند در مقدم گرانسنگ رویش و تازگی. پیغام داده آهای آدمها دارم می رسم. خانه تان را اگر نتکانده اید جلد باشید چیزی نمانده برسد جلوه بالندگی و سرسبزی و زیبایی مست کننده جمال یار. گفته آب بپاشند در مقدمش این ابرها. گرد و خاک بزدایند. شوخی که نیست. بهار است. پیک یار است. دل برای دیدنش بی قرار است. کس فرستاده بلبل و قمری و قناری سور و سات موسیقی در استقبالش مهیا کنند.

و بهار بی تو ای جان٬ حکم دریا و لب تشنه است٬ ای همه زیبایی بهار فدای لبخند مهربانت! بیا ...